{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی (درخواستی)

[وقتی میخردت و.....]

______________________________

ساعت نزدیکای دوازده شب بود و من هنوز بیدار بودم و داشتم با گوشیم ور میرفتم که صدای خنده های بلند از طبقه پایین باعث شد کلافه گوشیمو پرت کنم روی تخت

باز اینا اومده بودن خونه ما و باز قرار بود تا صبح سر و صداشون رو تحمل کنم
البته این اولین بار نبود که نصفه شبا مهمون داشتیم ولی چیزی که همیشه برام عجیب بود این بود که چرا بابام هیچوقت اجازه نمیداد من با مهموناش روبه رو بشم

تقریبا هر هفته چند نفر به خونه مون رفت و آمد داشتن که بیشترشون مردای میانسالی بودن که لباسای گرون قیمت میپوشیدن و ماشینای مدل بالا داشتن
بابام همیشه بهم میگفت اونا شریکای تجاریشن و باهاشون کار میکنه ولی هیچوقت درباره جزئیات کارش چیزی نمیگفت
تنها چیزی که میدونستم این بود که پدرم صاحب چند تا شرکت بزرگ تجاریه و بیشتر کارش واردات و صادرات کالاهای مختلفه(😐)
حداقل این چیزی بود که خودش بهم گفته بود
ولی بعضی رفتاراش باعث میشد به حرفاش شک کنم
مثلا اینکه چرا بعضی از شریکاش محافظ شخصی داشتن یا چرا بعضی وقتا وقتی یکی از اونا زنگ میزد بابام مجبور میشد نصفه شب از خونه بزنه بیرون
با این حال هیچوقت اونقدر برام مهم نبود که بخوام بیشتر از این درباره اش تحقیق کنم
تا اینکه صدای یکی از مردا باعث شد از فکر بیرون بیام

پارک جونگ هو:بالاخره قراره تکلیف این بدهی مشخص بشه یا نه

با شنیدن این جمله ناخودآگاه از جام بلند شدم
بدهی
بابام به کسی بدهکار بود
آروم رفتم سمت در اتاقم و بازش کردم
صدای حرف زدنشون واضح تر شده بود برای همین تا بالای پله ها رفتم و از اونجا به سالن نگاه کردم
چهار نفر دور میز نشسته بودن
بابام رو میشناختم و مردی که کنارش نشسته بود هم یکی از آشناهای قدیمی خانواده مون بود

اسمش پارک جونگ هو بود ولی بهش میگم. عمو جونگ هو و تا جایی که یادم میومد از سال ها قبل با پدرم رابطه کاری داشت
چند بار توی مهمونی های خانوادگی دیده بودمش و همیشه خودش رو یه تاجر معرفی میکرد


مرد دوم عمو چوی مین سو بود
وکیل و حسابدار اصلی شرکت های پدرم که تمام قراردادهای تجاری و حساب و کتاب های مالی اون رو انجام میداد
اونم از آدمایی بود که تقریبا هر هفته به خونه مون میومد و معمولا یه کیف پر از پرونده همراهش بود


اما مرد چهارم رو اصلا تاحالا. ندیدم
مرد جوونی بود و کت و شلوار مشکی تنش بود
با آرامش روی مبل نشسته بود و در حالی که به حرفای بقیه گوش میداد لیوانش رو بین انگشتاش میچرخوند
برخلاف بقیه که هر چند دقیقه یه بار حرف میزدن اون تقریبا ساکت بود
ولی از طرز رفتار بقیه مشخص بود که مهم ترین آدم اون جمعه

همونطور که از بالای پله ها نگاشون میکردم صدای عمو چوی بلند شد

چوی مین سو:بالاخره باید یه تصمیمی بگیریم نمیتونیم تا ابد منتظر بمونیم

بابام که از لحنش معلوم بود حسابی کلافه شده گفت

بایا ا/ت:من بهتون گفتم دارم راهی براش پیدا میکنم

عمو جونگ هو پوزخندی زد و گفت

پارک جونگ هو:سه ماهه داری دنبال راه میگردی ولی هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده

بابام با عصبانیت نگاهش کرد

بابا ا/ت:فکر میکنی خودم نمیدونم

اون مرد غریبه که تا ساکت بود لیوانش رو روی میز گذاشت و بالاخره لب باز کرد

"_فکر کنم به اندازه کافی بهش فرصت دادی

همین یه جمله کافی بود تا بقیه ساکت بشن
حتی بابام هم چیزی نگفت و فقط نگاهش کرد

دوباره مرده گفت

" _من برای شنیدن بهونه های تکراری نیومدم باید هر دقیقه بیام اینجا...

__________________________________

خبببب اینم پارک اول چند پارتی جدید

میخوام ریسک کنم و شرط بزارم

شرط برای پارت دوم.

کامنت 20 تا
لایک. :30 تا
بازنشر:24تا

فقط از الان بگم. یک. نفر میاد 10 تا کامنت بزاره اونا قبول نیست

اومیدوارم خوشتون بیاد از این چند پارتی و بتونم همون جور که دوست دارین بتونم بنویسم ❤️🎀
دیدگاه ها (۳۲)

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

سناریو جونگکوک

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط