part 8
part 8
شوگا:ات؟
دست ات رو گرفت و برگردوندش
شوگا:چیزیت شده؟بهم بگو..میخوای بریم زیر آلاچیق بشینیم بارون شدیده مریض میشی
ات شروع به گریه کرد
شوگا:ا...
ات:هیچی نگوشوگا...(ات شروع کرد به توضیح ماجرا)
شوگا:ات...نه..تو که ولم نمیکنی مگه نه؟
ات:شوگا من مجبورم ..ولی بهت زنگ میزنم وقتی دانشگاه هم تموم شد میام قول میدم
شوگا:ات ..(بغض)من بخاطر تو سعی کردم سئول قبول شم که برنگردم یوسو ولی تو داری ولم میکنی بری ؟ات خیلی نامردی
ات :من معذرت میخوام شوگا
ات کم کم عقب رفت و شوگا رو زیر بارون تنها گذاشت
(پرش به ساعت ۹ شب)
ویو ات
از وقتی اومدم خونه پشت پنجرم نگران شوگام هنوزم خونه نیومده
اگه پدر مادرش بفهمن که دیر اومده حتما کتکش میزنن
مامان ات: ات چیه چند ساعته پشت شیشه وایسادی
دیگه نمیتونم از مامان بابام قایم کنم این موضوع رو شاید اگه بهشون بگم راضی شن که من بمونم نرم باهاشون
از پشت پنجره کنار رفتم و یکی از صندلی های میز ناهارخوری رو عقب کشیدم نشستم بابام داشت روزنامه میخوند عینکش رو کمی عقب داد گفت
بابای ات:خاب؟ چیشده؟
نفسی عمیق کشیدم و شروع کردم از اول اولش برای بابا و مامان گفتم
بابای ات:یعنی چی ات...تو این همه مدت با این پسره قرار میزاشتی؟نباید به ما میگفتی
ات:بابا
بابای ات: ساکت باش ..من اصلا از این پسره و خانوادش خوشم نمیاد
مامان ات:ات درسته این میومد خونمون باهاش مهربون بودم ولی دلیل مهربونی من این نیست که اون بسه داماد ایندم
اگه قرار به قرار گذاشتن بود ادمایی بهتری هم بودن مثلا اون لئو عزیز یا سونهو
ات:حالا که لئو مرده سونهو هم که گم گور شده بعد مامان من عاشق شوگام
بابای ات: دیگه این موضوع نباید ادامه پیدا کنه خانم لباسات بپوش همین الان باید بریم بلیط بگیریم باید تاریخ بلیط رو عوض کنیم
که زودترین موقع بریم
ات: بابااا
بابا :داداشت کجاستتتت؟لینسوووووو
لینسو:بله
بابا:تا ما برمیگردیم حق نداره خواهرت از خونه خارج شه فهمیدی؟
لینسو :باشه بابا
بابای ات:درو قفل میکنم
بابا مامان ات سریع از خونه خارج شدن
ویو ات
باورم نمیشد همچی تموم شد لینسو جلوم روی زمین نشسته بود نمیزاشت از جام تکون بخورم..خسته شده بودم حالم خوب نبود دلم بغل شوگا رو میخواست باید هرجور شده بهش میگفتم که منو دارن میبرن
(پرش به یک ساعت بعد)
بابا مامان ات برگشتن
لینسو:سلام اومدین؟چی شد
مامان ات:دوتا پرواز برای فردا صبح ساعت۸ گرفتیم دوتا برای دوروز دیگه
لینسو:چی یعنی دوتامون اینجا میمونیم؟
بابای ات:ات و مامانت میرن تو من میمیونیم با وسایل خونه میریم ...ات گفتی تمام وسایلاتو جمع کردی دیگه.؟
ات:بله بابا
چارد اتاقم شدم روی زمین سرد دراز کشیدم سوالا همینجوری تو ذهنم میچرخید چرا چرا
مامان بابام مخالف بودن؟
چرا از شوگا خانوادش خوششون نمیومد
البته هیچکس توی محل از خانواده شوگا خوشش نمیاد ولی خاب اینکه دلیل نمیشه خودش ادم بدی باشه
کم کم. با همین افکار به خواب رفتم ساعت ۶ صبح بود که مامان بیدارم کرد باید زودتر از ساعت ۸ میرفتیم فرودگاه بدون هیچ حسی چمدونامو برداشتم بایا مارو رسوند و ما بعد از چند ساعت کره رو برای همیشه ترک کردیم
ویو لینسو
ات با دلی شکسته از کره رفت بابا از اولشم از این پسره خوشش نمیومد ولی اته که مهم بود که الان بابا اونو مایل ها با عشقش دور کرده بابا حتا بخاطر اینکه من شماره انگلستان اتو به شوگا ندم یا شماره خونه شوگا رو به ات نرسونم حتا نمیزاشت از خونه بیرون برم
وقتی ات مامان رو رسوند اومد خونه دوستش اومد تمام جعبه ها رو برداشت تا اونا رو به انبارش ببره که تو خونه نمونن خراب شن چون ما دیگه به اونا نیازی نداشتیم
بابا تمام در پنجره ها رو بست فیزبرق رو خاموش کرد و گاز رو قطع کرد ما توی این دوروز باید میرفتیم یه هتلی جایی میموندیم تا کارمون درست شه بریم
ویو شوگا
دیشب دیر خوابیدم تقریبا ۵ نیم صبح بخاطر هیمن امروز ساعت ۴ عصر بیدار شدم حرفای دیشبم تو سرم مرور میشد و سرم تیر میکشبد باید همین الان با ات حرف بزنم نباید بزارم بره گفت طی این هفته یا هفته اینده میره پس هنوز وقت دارم
سریع پیرهنمو پوشیدم و از خونه خارج شدم
به سمت درشون رفتم و در زدم
شوگا:اتتتت؟ لینسوووو؟ اقای لین خانم لیننننن ؟
شوگا،.....
تا پارت بعد بای بای
شوگا:ات؟
دست ات رو گرفت و برگردوندش
شوگا:چیزیت شده؟بهم بگو..میخوای بریم زیر آلاچیق بشینیم بارون شدیده مریض میشی
ات شروع به گریه کرد
شوگا:ا...
ات:هیچی نگوشوگا...(ات شروع کرد به توضیح ماجرا)
شوگا:ات...نه..تو که ولم نمیکنی مگه نه؟
ات:شوگا من مجبورم ..ولی بهت زنگ میزنم وقتی دانشگاه هم تموم شد میام قول میدم
شوگا:ات ..(بغض)من بخاطر تو سعی کردم سئول قبول شم که برنگردم یوسو ولی تو داری ولم میکنی بری ؟ات خیلی نامردی
ات :من معذرت میخوام شوگا
ات کم کم عقب رفت و شوگا رو زیر بارون تنها گذاشت
(پرش به ساعت ۹ شب)
ویو ات
از وقتی اومدم خونه پشت پنجرم نگران شوگام هنوزم خونه نیومده
اگه پدر مادرش بفهمن که دیر اومده حتما کتکش میزنن
مامان ات: ات چیه چند ساعته پشت شیشه وایسادی
دیگه نمیتونم از مامان بابام قایم کنم این موضوع رو شاید اگه بهشون بگم راضی شن که من بمونم نرم باهاشون
از پشت پنجره کنار رفتم و یکی از صندلی های میز ناهارخوری رو عقب کشیدم نشستم بابام داشت روزنامه میخوند عینکش رو کمی عقب داد گفت
بابای ات:خاب؟ چیشده؟
نفسی عمیق کشیدم و شروع کردم از اول اولش برای بابا و مامان گفتم
بابای ات:یعنی چی ات...تو این همه مدت با این پسره قرار میزاشتی؟نباید به ما میگفتی
ات:بابا
بابای ات: ساکت باش ..من اصلا از این پسره و خانوادش خوشم نمیاد
مامان ات:ات درسته این میومد خونمون باهاش مهربون بودم ولی دلیل مهربونی من این نیست که اون بسه داماد ایندم
اگه قرار به قرار گذاشتن بود ادمایی بهتری هم بودن مثلا اون لئو عزیز یا سونهو
ات:حالا که لئو مرده سونهو هم که گم گور شده بعد مامان من عاشق شوگام
بابای ات: دیگه این موضوع نباید ادامه پیدا کنه خانم لباسات بپوش همین الان باید بریم بلیط بگیریم باید تاریخ بلیط رو عوض کنیم
که زودترین موقع بریم
ات: بابااا
بابا :داداشت کجاستتتت؟لینسوووووو
لینسو:بله
بابا:تا ما برمیگردیم حق نداره خواهرت از خونه خارج شه فهمیدی؟
لینسو :باشه بابا
بابای ات:درو قفل میکنم
بابا مامان ات سریع از خونه خارج شدن
ویو ات
باورم نمیشد همچی تموم شد لینسو جلوم روی زمین نشسته بود نمیزاشت از جام تکون بخورم..خسته شده بودم حالم خوب نبود دلم بغل شوگا رو میخواست باید هرجور شده بهش میگفتم که منو دارن میبرن
(پرش به یک ساعت بعد)
بابا مامان ات برگشتن
لینسو:سلام اومدین؟چی شد
مامان ات:دوتا پرواز برای فردا صبح ساعت۸ گرفتیم دوتا برای دوروز دیگه
لینسو:چی یعنی دوتامون اینجا میمونیم؟
بابای ات:ات و مامانت میرن تو من میمیونیم با وسایل خونه میریم ...ات گفتی تمام وسایلاتو جمع کردی دیگه.؟
ات:بله بابا
چارد اتاقم شدم روی زمین سرد دراز کشیدم سوالا همینجوری تو ذهنم میچرخید چرا چرا
مامان بابام مخالف بودن؟
چرا از شوگا خانوادش خوششون نمیومد
البته هیچکس توی محل از خانواده شوگا خوشش نمیاد ولی خاب اینکه دلیل نمیشه خودش ادم بدی باشه
کم کم. با همین افکار به خواب رفتم ساعت ۶ صبح بود که مامان بیدارم کرد باید زودتر از ساعت ۸ میرفتیم فرودگاه بدون هیچ حسی چمدونامو برداشتم بایا مارو رسوند و ما بعد از چند ساعت کره رو برای همیشه ترک کردیم
ویو لینسو
ات با دلی شکسته از کره رفت بابا از اولشم از این پسره خوشش نمیومد ولی اته که مهم بود که الان بابا اونو مایل ها با عشقش دور کرده بابا حتا بخاطر اینکه من شماره انگلستان اتو به شوگا ندم یا شماره خونه شوگا رو به ات نرسونم حتا نمیزاشت از خونه بیرون برم
وقتی ات مامان رو رسوند اومد خونه دوستش اومد تمام جعبه ها رو برداشت تا اونا رو به انبارش ببره که تو خونه نمونن خراب شن چون ما دیگه به اونا نیازی نداشتیم
بابا تمام در پنجره ها رو بست فیزبرق رو خاموش کرد و گاز رو قطع کرد ما توی این دوروز باید میرفتیم یه هتلی جایی میموندیم تا کارمون درست شه بریم
ویو شوگا
دیشب دیر خوابیدم تقریبا ۵ نیم صبح بخاطر هیمن امروز ساعت ۴ عصر بیدار شدم حرفای دیشبم تو سرم مرور میشد و سرم تیر میکشبد باید همین الان با ات حرف بزنم نباید بزارم بره گفت طی این هفته یا هفته اینده میره پس هنوز وقت دارم
سریع پیرهنمو پوشیدم و از خونه خارج شدم
به سمت درشون رفتم و در زدم
شوگا:اتتتت؟ لینسوووو؟ اقای لین خانم لیننننن ؟
شوگا،.....
تا پارت بعد بای بای
- ۲۳۵
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط