《검은 마음》
《검은 마음》
پارت هشتم | عمارتی که سکوت را دوست ۱داشت
سه روز بعد...
ساعت پنج عصر.
امیلی برای چندمین بار آدرس روی گوشیاش را نگاه کرد.
«درسته... همینجاست.»
مقابلش عمارتی بزرگ با دیوارهای سنگی روشن قرار داشت.
نه آنقدر تجملی که جلب توجه کند...
نه آنقدر ساده که معمولی به نظر برسد.
درختهای بلند دو طرف حیاط، بیشترِ ساختمان را از دید پنهان کرده بودند.
امیلی آرام زنگ را فشار داد.
چند ثانیه بعد، در بدون هیچ صدایی باز شد.
صدای جونگکوک از آیفون تصویری شنیده شد.
«بیا داخل.»
در حیاط با صدای آرامی بسته شد.
امیلی با قدمهای آهسته وارد شد.
حیاط، برخلاف انتظارش، پر از گل نبود.
فقط چند درخت افرا، یک حوض سنگی کوچک و مسیر باریکی که به ساختمان اصلی میرسید.
همهچیز... بیش از حد آرام بود.
انگار خود خانه هم حرف نمیزد.
وقتی به ورودی رسید، جونگکوک در را باز کرد.
پیراهن سفید آستینبلند پوشیده بود و آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود.
بدون کت، بدون لباس رسمی دانشگاه...
برای اولین بار، کمی متفاوت به نظر میرسید.
«سلام.»
امیلی لبخند زد.
«سلام، دکتر جئون.»
جونگکوک کمی کنار رفت.
«بیا داخل.»
...
داخل خانه بوی قهوه و کتاب میداد.
قفسههای بلند کتاب تقریباً تمام دیوار پذیرایی را پوشانده بودند.
روی میز کنار پنجره، چند کتاب روانشناسی، یک دفتر یادداشت و یک ساعت شطرنج قرار داشت.
امیلی آرام دور تا دور خانه را نگاه کرد.
«اینجا... خیلی آرومه.»
جونگکوک در حالی که دو لیوان چای روی سینی میگذاشت، گفت:
«برای فکر کردن، جای شلوغ مناسب نیست.»
امیلی خندید.
«پس من احتمالاً هیچوقت خوب فکر نمیکنم.»
برای اولین بار...
جونگکوک خیلی کوتاه خندید.
فقط چند ثانیه.
آنقدر کوتاه که اگر امیلی حواسش نبود، شاید اصلاً متوجهش نمیشد.
«کمکم عادت میکنی.»
این اولین باری بود که امیلی لبخند واقعی او را میدید.
...
چند دقیقه بعد، هر دو پشت میز مطالعه نشسته بودند.
جونگکوک یک برگه روی میز گذاشت.
«قبل از اینکه شیمی رو شروع کنیم، یه سؤال.»
امیلی خودکارش را برداشت.
«بفرمایید.»
«اگر وارد اتاقی بشی که همه چیز کاملاً مرتب باشه، اولین چیزی که نگاه میکنی چیه؟»
امیلی بدون فکر جواب نداد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«چیزی که زیادی مرتبه.»
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
«چرا؟»
«چون آدمها وقتی میخوان چیزی رو پنهان کنن، معمولاً زیادی همه چیز رو مرتب میکنن.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
جونگکوک فقط گفت:
«درست.»
همین یک کلمه...
اما امیلی احساس کرد جوابش واقعاً برای او اهمیت داشته است.
...
حدود دو ساعت بعد، درس تمام شد.
امیلی خسته شده بود.
دفترش را بست و آهی کشید.
«شیمی از چیزی که فکر میکردم سختتره.»
جونگکوک فنجانش را برداشت.
«سخت نیست.»
امیلی با خنده گفت:
«برای شما شاید.»
در همان لحظه...
صدای باز شدن درِ ورودی خانه آمد.
بعد صدای کلید.
بعد صدای قدمهایی آرام.
امیلی ناخودآگاه برگشت.
چند ثانیه بعد، مرد جوانی با قد بلند و موهای مشکی کمی نامرتب وارد خانه شد.
کت چرمی مشکی روی شانهاش انداخته بود و کلید ماشین را با بیحوصلگی دور انگشتش میچرخاند.
همین که نگاهش به امیلی افتاد، ایستاد.
چند ثانیه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد مرد نگاهش را به جونگکوک انداخت.
«مهمون داری؟»
جونگکوک با همان آرامش همیشگی جواب داد:
«شاگردمه.»
مرد دوباره به امیلی نگاه کرد.
این بار دقیقتر.
نه با لبخند...
نه با اخم...
فقط انگار داشت او را ارزیابی میکرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
«فهمیدم.»
و بدون اینکه خودش را معرفی کند، از کنارشان رد شد و به سمت راهروی طبقهی بالا رفت.
امیلی چند لحظه به پلهها خیره ماند.
بعد آرام پرسید:
«ایشون...؟»
جونگکوک مشغول جمع کردن کتابها شد.
«برادرم.»
«همیشه اینقدر کمحرفه؟»
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
«نه...»
بعد با لحن آرامی ادامه داد:
«فقط با آدمهای جدید، دیر کنار میاد.»
امیلی سر تکان داد.
«فکر کنم از من خوشش نیومد.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«قضاوتش نکن.»
«چرا؟»
«چون معمولاً اولین برداشتش از آدمها اشتباه نیست... اما کامل هم نیست.»
امیلی معنی حرفش را نفهمید.
فقط دوباره به راهپله نگاه کرد.
نمیدانست چرا...
اما حس میکرد آن مرد، دوباره وارد زندگیاش خواهد شد.
و این بار...
برای مدت خیلی طولانی.
شرطا
۲۵ لایک برای تمام پارت های رمان تا نرسه نمی زارم.
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
پارت هشتم | عمارتی که سکوت را دوست ۱داشت
سه روز بعد...
ساعت پنج عصر.
امیلی برای چندمین بار آدرس روی گوشیاش را نگاه کرد.
«درسته... همینجاست.»
مقابلش عمارتی بزرگ با دیوارهای سنگی روشن قرار داشت.
نه آنقدر تجملی که جلب توجه کند...
نه آنقدر ساده که معمولی به نظر برسد.
درختهای بلند دو طرف حیاط، بیشترِ ساختمان را از دید پنهان کرده بودند.
امیلی آرام زنگ را فشار داد.
چند ثانیه بعد، در بدون هیچ صدایی باز شد.
صدای جونگکوک از آیفون تصویری شنیده شد.
«بیا داخل.»
در حیاط با صدای آرامی بسته شد.
امیلی با قدمهای آهسته وارد شد.
حیاط، برخلاف انتظارش، پر از گل نبود.
فقط چند درخت افرا، یک حوض سنگی کوچک و مسیر باریکی که به ساختمان اصلی میرسید.
همهچیز... بیش از حد آرام بود.
انگار خود خانه هم حرف نمیزد.
وقتی به ورودی رسید، جونگکوک در را باز کرد.
پیراهن سفید آستینبلند پوشیده بود و آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود.
بدون کت، بدون لباس رسمی دانشگاه...
برای اولین بار، کمی متفاوت به نظر میرسید.
«سلام.»
امیلی لبخند زد.
«سلام، دکتر جئون.»
جونگکوک کمی کنار رفت.
«بیا داخل.»
...
داخل خانه بوی قهوه و کتاب میداد.
قفسههای بلند کتاب تقریباً تمام دیوار پذیرایی را پوشانده بودند.
روی میز کنار پنجره، چند کتاب روانشناسی، یک دفتر یادداشت و یک ساعت شطرنج قرار داشت.
امیلی آرام دور تا دور خانه را نگاه کرد.
«اینجا... خیلی آرومه.»
جونگکوک در حالی که دو لیوان چای روی سینی میگذاشت، گفت:
«برای فکر کردن، جای شلوغ مناسب نیست.»
امیلی خندید.
«پس من احتمالاً هیچوقت خوب فکر نمیکنم.»
برای اولین بار...
جونگکوک خیلی کوتاه خندید.
فقط چند ثانیه.
آنقدر کوتاه که اگر امیلی حواسش نبود، شاید اصلاً متوجهش نمیشد.
«کمکم عادت میکنی.»
این اولین باری بود که امیلی لبخند واقعی او را میدید.
...
چند دقیقه بعد، هر دو پشت میز مطالعه نشسته بودند.
جونگکوک یک برگه روی میز گذاشت.
«قبل از اینکه شیمی رو شروع کنیم، یه سؤال.»
امیلی خودکارش را برداشت.
«بفرمایید.»
«اگر وارد اتاقی بشی که همه چیز کاملاً مرتب باشه، اولین چیزی که نگاه میکنی چیه؟»
امیلی بدون فکر جواب نداد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«چیزی که زیادی مرتبه.»
جونگکوک ابرویش را بالا برد.
«چرا؟»
«چون آدمها وقتی میخوان چیزی رو پنهان کنن، معمولاً زیادی همه چیز رو مرتب میکنن.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
جونگکوک فقط گفت:
«درست.»
همین یک کلمه...
اما امیلی احساس کرد جوابش واقعاً برای او اهمیت داشته است.
...
حدود دو ساعت بعد، درس تمام شد.
امیلی خسته شده بود.
دفترش را بست و آهی کشید.
«شیمی از چیزی که فکر میکردم سختتره.»
جونگکوک فنجانش را برداشت.
«سخت نیست.»
امیلی با خنده گفت:
«برای شما شاید.»
در همان لحظه...
صدای باز شدن درِ ورودی خانه آمد.
بعد صدای کلید.
بعد صدای قدمهایی آرام.
امیلی ناخودآگاه برگشت.
چند ثانیه بعد، مرد جوانی با قد بلند و موهای مشکی کمی نامرتب وارد خانه شد.
کت چرمی مشکی روی شانهاش انداخته بود و کلید ماشین را با بیحوصلگی دور انگشتش میچرخاند.
همین که نگاهش به امیلی افتاد، ایستاد.
چند ثانیه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد مرد نگاهش را به جونگکوک انداخت.
«مهمون داری؟»
جونگکوک با همان آرامش همیشگی جواب داد:
«شاگردمه.»
مرد دوباره به امیلی نگاه کرد.
این بار دقیقتر.
نه با لبخند...
نه با اخم...
فقط انگار داشت او را ارزیابی میکرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
«فهمیدم.»
و بدون اینکه خودش را معرفی کند، از کنارشان رد شد و به سمت راهروی طبقهی بالا رفت.
امیلی چند لحظه به پلهها خیره ماند.
بعد آرام پرسید:
«ایشون...؟»
جونگکوک مشغول جمع کردن کتابها شد.
«برادرم.»
«همیشه اینقدر کمحرفه؟»
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
«نه...»
بعد با لحن آرامی ادامه داد:
«فقط با آدمهای جدید، دیر کنار میاد.»
امیلی سر تکان داد.
«فکر کنم از من خوشش نیومد.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«قضاوتش نکن.»
«چرا؟»
«چون معمولاً اولین برداشتش از آدمها اشتباه نیست... اما کامل هم نیست.»
امیلی معنی حرفش را نفهمید.
فقط دوباره به راهپله نگاه کرد.
نمیدانست چرا...
اما حس میکرد آن مرد، دوباره وارد زندگیاش خواهد شد.
و این بار...
برای مدت خیلی طولانی.
شرطا
۲۵ لایک برای تمام پارت های رمان تا نرسه نمی زارم.
#بی_تی_اس#فیک#آرمی#رمان#_بی_تی_اس#فنفیک#فنفیکشن#رمان_عاشقانه
#کیپاپ#ویسگون#BTS
#BTS#Fanfiction#Jungkook
- ۵۳۷
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط