پارت 7
پارت 7
خورشید صبحگاهی از پنجرهی گلفروشی "شکوفهی خاطره" به داخل میتابید و ذرات گرد طلا را در هوا پراکنده میکرد. ا/ت با لبخندی که هنوز از خواب روی لبش بود، مشغول چیدن گلهای تازهی رز قرمز بود؛ نمادی از عشقی که حالا دیگر پنهان نبود. بوی شیرین گلها با عطر ملایم قهوهی تازه در هم آمیخته بود.
صدای زنگولهی بالای در، نویدبخش ورود جیمین بود. او، با همان چشمهای نافذ و لبخند گرمش، وارد شد. در دستش نه دستهگل، بلکه یک فنجان قهوهی بخار گرفته و یک کروسان تازه بود.
"صبح بخیر عشق من،" جیمین با صدایی که هنوز کمی از خواب گرفته بود، گفت و به سمت ا/ت رفت.
ا/ت سرش را بلند کرد و با دیدن جیمین، لبخندش عمیقتر شد. "صبح بخیر عزیزم. چه سورپرایزی!"
جیمین فنجان قهوه را به او تعارف کرد و با دست دیگرش، گونهی ا/ت را نوازش کرد. "دیدم هوا خوبه، گفتم اول صبح یه سر به تو بزنم. بعدش بریم نمایشگاه نقاشی."
ادامه دارد........
خورشید صبحگاهی از پنجرهی گلفروشی "شکوفهی خاطره" به داخل میتابید و ذرات گرد طلا را در هوا پراکنده میکرد. ا/ت با لبخندی که هنوز از خواب روی لبش بود، مشغول چیدن گلهای تازهی رز قرمز بود؛ نمادی از عشقی که حالا دیگر پنهان نبود. بوی شیرین گلها با عطر ملایم قهوهی تازه در هم آمیخته بود.
صدای زنگولهی بالای در، نویدبخش ورود جیمین بود. او، با همان چشمهای نافذ و لبخند گرمش، وارد شد. در دستش نه دستهگل، بلکه یک فنجان قهوهی بخار گرفته و یک کروسان تازه بود.
"صبح بخیر عشق من،" جیمین با صدایی که هنوز کمی از خواب گرفته بود، گفت و به سمت ا/ت رفت.
ا/ت سرش را بلند کرد و با دیدن جیمین، لبخندش عمیقتر شد. "صبح بخیر عزیزم. چه سورپرایزی!"
جیمین فنجان قهوه را به او تعارف کرد و با دست دیگرش، گونهی ا/ت را نوازش کرد. "دیدم هوا خوبه، گفتم اول صبح یه سر به تو بزنم. بعدش بریم نمایشگاه نقاشی."
ادامه دارد........
- ۱۳.۵k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط