{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حتما بخونید

حتما بخونید
پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد
وهرلحظه از او عیادت می کرد.
یک بار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است پس باشتاب رفت تاقبل از اینکه مادرش از دنیا برود ،
اورا ببیند.....

از مادرش پرسید:مادر چه میخواهی برایت انجام دهم ؟
مادر گفت :از تو
می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری چون آنها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری ،چه شبها هم بدون غذا خوابیدم.

فرزند باتعجب گفت :داری جان میدهی واز من اینها را درخواست میکنی !؟
وقبلا به من گلایه نکردی!

مادر پاسخ داد:بله فرزندم من با این گرما وگرسنگی خو گرفتم وعادت کردم ولی می ترسم وقتی فرزندانت درپیری تورا به اینجامی آورند، به گرما وگرسنگی عادت نکنی!
دیدگاه ها (۸)

حتمابخونید✍ ✍ ✍ ✍ ✍ ✍ ✍ ✍ پدری داشت روزنامه میخوند بچه گفت: ...

️پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد وهرلحظه...

پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد وهرلحظه ...

پس از درگذشت پدر، پسر مادرش را به خانه سالمندان برد وهرلحظه ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

#داستانپسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان بر...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

تلخ ولی واقعیپسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمن...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط