{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تلخ ولی واقعی

تلخ ولی واقعی

پسری مادرش را بعد از درگذشت پدرش، به خانه سالمندان برد و هر لحظه از او عیادت می کرد.

یکبار از خانه سالمندان تماسی دریافت کرد که مادرش درحال جان دادن است پس باشتاب رفت تا قبل از اینکه مادرش از دنیا برود، او را ببیند.

از مادرش پرسید: مادر چه می خواهی برایت انجام دهم؟

مادر گفت:
از تو می خواهم که برای خانه سالمندان پنکه بگذاری چون آنها پنکه ندارند و در یخچال غذاهای خوب بگذاری، چه شبها که بدون غذا خوابیدم.

فرزند باتعجب گفت: داری جان می دهی و از من اینها را درخواست می کنی؟
و قبلا به من گلایه نکردی.

مادر پاسخ داد:

بله فرزندم من با این گرما و گرسنگی خو گرفتم وعادت کردم ولی می ترسم وقتی فرزندانت در پیری تورا به اینجا می آورند، به گرما و گرسنگی عادت نکرده باشی... .
دیدگاه ها (۷)

فقط یک چیز، از خداحافظی بدتر است: "فرصتِ خداحافظی پیدا نکرد...

گشایشهای پسابرجامبازگشت شیپورچی زمین شناسان دورانهای زندگی ا...

کانال دولت بهار:به گزارش دولت بهار، دکتر محمود احمدی نژاد در...

گلوبال ریسرچ در مطلبی با اشاره به تجرکات غرب در مرزهای روسیه...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 151✦..........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط