{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مُرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن می فشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
دیدگاه ها (۳)

از دو عالم دردت ای دلدار بس باشد مراکافرِ عشقم اگر غیر تو کس...

هوا تَرست به رنگ هوایِ چشمانتدوباره فال گرفتم برای چشمانتاگر...

زخم‌ها بسیار اما نوشداروها کم استدل که می‌گیرد تمام سِحر و ج...

آدمهایی هستند که شاید کم بگویند ”دوستت دارم"یا شاید اصلا به ...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود می‌بینم و رویت ن...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت ...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود می‌بینم و رویت ن...

مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوزمرگ خود می بیینم و رویت ...

✿ #وفای_شمع ✿ مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط