{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود میبینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

 

رهی معیری
دیدگاه ها (۱)

"قلب"قاصدکی ست که اگر پرهایش را بچینی،دیگر به آسمان اوج نمی...

انسان با یک کلمه سقوط می کند و با یک کلمه به معراج می رود:کل...

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی منچه جنونی ، چه نیازی ، چه غم...

زندگی گاه به کام است و بس است زندگی گاه به نام است و کم استز...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود می‌بینم و رویت ن...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود میبینم و رویت نم...

✿ #وفای_شمع ✿ مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود ...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوزمرگ خود می‌بینم و رویت ن...

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می‌بینم و رویت ...

مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوزمرگ خود می بیینم و رویت ...

مُردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز مرگ خود می بینم و رویت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط