{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آهاى.....

آهاى.....
دخترك برگشت چه بزرگ شده بود
پس كبريت هايت كو؟
پوسخندى زد گونه اش آتش بود،سرخ،زرد....
ميخواهم امشب با كبريت هاى تو شهر را به آتش بكشم!
دخترك نگاهى انداخت، تنم لرزيد
كبريت هايم را نخريدند سالهاست تن ميفروشم...مى خرى!!!؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

رمان تهکوک

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وچهارم: هتل---هتل.کوچک. دنج. اتاقی در ط...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت15ویو اتبوی ضد...

نمیبخشمت p.23

چند پارتی بازی ممنوع

عشق یک طرفه پارت ۱۱ویو اتتپش قلبم به قدری شدید بود که صدایش ...

#تک‌پارتی تک‌پارتی‌جیهوپوقتی‌مافیا‌بودو... باران به شدت به ش...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط