وارث تاریکی
«پارت چهارم»
بعد از اینکه پسرکوچولوشو رسوند مثل همیشه با سرپرست مهد حرف زد.
همون حساسیت های همیشگیش
«سر کوچکترین اتفاقات هم باید خبردار بشم————هیچکس جز خودم قرار نیست بیاد دنبالش و با کسی هم نباید بره————»
خانم مینگ: بله ا/ت میدونم ،بارها و بارها همینکارو کردیم نمیخواد انقدر نگران باشی.. برو به کارات برس.
دختر با درک و لبخند سری تکون داد و سوار ماشینش شد.
نیم ساعت دیگه باید میرفت تا ناخوناشو درست کنه.. از اونجایی که ناخنکارش همون دوستش بود تصمیم گرفت زودتر بره تا یکمم پیش هم باشن و حرف بزنن.
«پرش زمانی به توی سالن»
مینی: اومدی؟
ا/ت: خواستم یکم بیشتر پیش هم باشیم.
مینی به پرسنلش گفت مشتریاش رو حاضر کنن و خودش همراه دختر یه گوشه خلوت تر نشستن.
مینی: از جیهون چه خبر؟
ا/ت: وای نگو!
مینی درحالی دوتا نوشیدنی سرد باز کرد و همراه بیسکوییت روی میزشون میذاشت لب زد:
چطور مگه؟
ا/ت: روز به روز لجبازتر میشه.. فقط منتظره روزها اندازه انگشتاش بگذرن تا پدرش بیاد..
مینی: احیانا پارسال نبود که قرار بود اندازه انگشتاش بگذره و بیاد؟(با خنده)
ا/ت: خب امسال دست و پاشو باهم حساب میکنه و بیست روزی رو اروم میگذرونیم(با خنده)
مینی: ولی تا کی؟ اون توی رشده.. دیر یا زود دیگه این حرفا روش اثر نمیکنن..
ا/ت: باید چیکار کنم مینی؟ بگم پدرت حتی نمیدونه تو وجود داری؟ نمیخوام چیزی از گذشته بدونه.. نمیخوام هیچ اثری از اون توی زندگیش باشه.
مینی: میفهممت.. اما خودت میدونی که بالاخره باهم برخورد میکنید.. قرار نیست که تا اخر عمر لندن بمونید..
ا/ت: از کجا معلوم؟ شاید موندیم!
مینی: ولی خب همه چیزم که تقصیر اون نبود…
دختر ناباورانه سرشو چرخوند و خندید:
مینی شوخیت گرفته؟ مرکز همه چیز اونه!
مینی: جوری داری بد نشونش میدی انگار دشمنش بودی تا عاشقش!
ا/ت:الان داری طرف اونم میگیری؟
مینی: نه بابا.. فقط دارم میگم که.. خب ازدواجتون بخاطر خاندان هاتون بود ،وقتی هم که با اونا به مشکل خوردی اینجوری مخفیانه برنامه طلاقتو ریختی تا دیگه ارتباطی نداشته باشی.. و بدتر از همه موقعی که هوسوک شخصا حضور نداشته و ایتالیا بوده.. خب خواهر من اینجا کلی نقطه چین هست نمیشه که یکطرفه قضاوت کرد تازه تو بدون حرفی با یه بچه تو شکمت بیخبر خودتو گم و گور کردی.
دختر مکث تقریبا طولانی کرد و نفس عمیقی کشید:
به همین سادگیا هم نبود ، پدرم بیشتر از هرکسی عصبانی بود ،برخلاف روز اول که هرکاری میکرد که این ازدواج شکل بگیره.. و وقتی هم که گفتم باردارم تا شاید اروم بشه… خودت که میدونی.. فقط اجازه داد نگهش دارم به شرطی که کاملا مخفی باشه.. و البته برای اینکه بعدا ازش به عنوان سلاح استفاده کنه.. دیگه نه میتونستم به خانواده خودم تکیه کنم نه اونا..
مینی: ولی اگه خودش…
دختر نذاشت حرف دوستش کامل بشه و حقیقتی که بیشتر از همه ازش میترسید رو به زبون اورد:
دقیقا.. اگه خودش میفهمید بدتر از همه بود.. جیهون میشد یه بازیچه که با عنوان وارث هم از پدرش هم از خاندان جانگ و هم از خاندان کیم آسیب میدید.
مینی به فکر فرو رفت.. دیگه نمیدونست چی بگه ،حق با دختر بود ،بین اونا هیچ جایی برای اینکه جیهون فقط یه بچه شاد و عادی بمونه وجود نداشت.
#فیک #سناریو #تکپارتی #فیک_بی_تی_اس #فیک_جیهوپ
بعد از اینکه پسرکوچولوشو رسوند مثل همیشه با سرپرست مهد حرف زد.
همون حساسیت های همیشگیش
«سر کوچکترین اتفاقات هم باید خبردار بشم————هیچکس جز خودم قرار نیست بیاد دنبالش و با کسی هم نباید بره————»
خانم مینگ: بله ا/ت میدونم ،بارها و بارها همینکارو کردیم نمیخواد انقدر نگران باشی.. برو به کارات برس.
دختر با درک و لبخند سری تکون داد و سوار ماشینش شد.
نیم ساعت دیگه باید میرفت تا ناخوناشو درست کنه.. از اونجایی که ناخنکارش همون دوستش بود تصمیم گرفت زودتر بره تا یکمم پیش هم باشن و حرف بزنن.
«پرش زمانی به توی سالن»
مینی: اومدی؟
ا/ت: خواستم یکم بیشتر پیش هم باشیم.
مینی به پرسنلش گفت مشتریاش رو حاضر کنن و خودش همراه دختر یه گوشه خلوت تر نشستن.
مینی: از جیهون چه خبر؟
ا/ت: وای نگو!
مینی درحالی دوتا نوشیدنی سرد باز کرد و همراه بیسکوییت روی میزشون میذاشت لب زد:
چطور مگه؟
ا/ت: روز به روز لجبازتر میشه.. فقط منتظره روزها اندازه انگشتاش بگذرن تا پدرش بیاد..
مینی: احیانا پارسال نبود که قرار بود اندازه انگشتاش بگذره و بیاد؟(با خنده)
ا/ت: خب امسال دست و پاشو باهم حساب میکنه و بیست روزی رو اروم میگذرونیم(با خنده)
مینی: ولی تا کی؟ اون توی رشده.. دیر یا زود دیگه این حرفا روش اثر نمیکنن..
ا/ت: باید چیکار کنم مینی؟ بگم پدرت حتی نمیدونه تو وجود داری؟ نمیخوام چیزی از گذشته بدونه.. نمیخوام هیچ اثری از اون توی زندگیش باشه.
مینی: میفهممت.. اما خودت میدونی که بالاخره باهم برخورد میکنید.. قرار نیست که تا اخر عمر لندن بمونید..
ا/ت: از کجا معلوم؟ شاید موندیم!
مینی: ولی خب همه چیزم که تقصیر اون نبود…
دختر ناباورانه سرشو چرخوند و خندید:
مینی شوخیت گرفته؟ مرکز همه چیز اونه!
مینی: جوری داری بد نشونش میدی انگار دشمنش بودی تا عاشقش!
ا/ت:الان داری طرف اونم میگیری؟
مینی: نه بابا.. فقط دارم میگم که.. خب ازدواجتون بخاطر خاندان هاتون بود ،وقتی هم که با اونا به مشکل خوردی اینجوری مخفیانه برنامه طلاقتو ریختی تا دیگه ارتباطی نداشته باشی.. و بدتر از همه موقعی که هوسوک شخصا حضور نداشته و ایتالیا بوده.. خب خواهر من اینجا کلی نقطه چین هست نمیشه که یکطرفه قضاوت کرد تازه تو بدون حرفی با یه بچه تو شکمت بیخبر خودتو گم و گور کردی.
دختر مکث تقریبا طولانی کرد و نفس عمیقی کشید:
به همین سادگیا هم نبود ، پدرم بیشتر از هرکسی عصبانی بود ،برخلاف روز اول که هرکاری میکرد که این ازدواج شکل بگیره.. و وقتی هم که گفتم باردارم تا شاید اروم بشه… خودت که میدونی.. فقط اجازه داد نگهش دارم به شرطی که کاملا مخفی باشه.. و البته برای اینکه بعدا ازش به عنوان سلاح استفاده کنه.. دیگه نه میتونستم به خانواده خودم تکیه کنم نه اونا..
مینی: ولی اگه خودش…
دختر نذاشت حرف دوستش کامل بشه و حقیقتی که بیشتر از همه ازش میترسید رو به زبون اورد:
دقیقا.. اگه خودش میفهمید بدتر از همه بود.. جیهون میشد یه بازیچه که با عنوان وارث هم از پدرش هم از خاندان جانگ و هم از خاندان کیم آسیب میدید.
مینی به فکر فرو رفت.. دیگه نمیدونست چی بگه ،حق با دختر بود ،بین اونا هیچ جایی برای اینکه جیهون فقط یه بچه شاد و عادی بمونه وجود نداشت.
#فیک #سناریو #تکپارتی #فیک_بی_تی_اس #فیک_جیهوپ
- ۳۵.۱k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط