تو این همه سال که

تو این همه سال که
به نقش و نقاشی مشغول بودم
یاد گرفتم که
میشه دنیا را با
همه‌ی حقیقتش جدی نگرفت.
میشه غرق خیالات شد و به
پس و پیش دنیا هیچ اهمیتی نداد.
حتی میشه به خیالات رنگ واقعیت داد
و با اون‌ها زندگی کرد...
برای همین از خیلی وقت پیش
دیگه هیچی رو جدی نمی‌گیرم که
اینجوری نه ترسی از آینده داری
نه حسرتی برای گذشته...✍

#تکست_خاص
دیدگاه ها (۱۹)

#تجربه_من ۱۸۹#ازدواج_در_وقت_نیاز #ازدواج_آسان #حرف_مردم #فرز...

دوپارتی هیونجین

`` قشنگ ترین اشتباه ``chapter : ²part : ¹⁰برای راحت ساختن خی...

دوستان میخوام یه ریسک جدید بکنم (ناکسه و کارای عجیبش دیع.. 🗿...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۸۵قبله..توي انبار بود.. سرشو ...

Iove and the moonPart24ویو فردا صبح وقتی از خواب بیدارشدم ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 213♡⁠。⁠)باهم هم...

مهمونی خطرناکپارت=22به سمت سالن غذا خوری رفتیم و پشت میز نشس...

Chapter 13"*frozen*+ کی قراره بهم اجازه بدین دوباره بیام پیش...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط