پارت ۱۳
پارت ۱۳
بالاخره آخر هفته رسید.
نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و برای چندمین بار لباسش رو مرتب کرد.
یونا از پشت تلفن گفت:
یونا: نیلسو، آمادهای یا هنوز داری لباس انتخاب میکنی؟
نیلسو: آمادهام!
یونا: مطمئنی؟ چون ده دقیقهست میگی آمادهای.
نیلسو: خب... یه کم طول کشید.
یونا خندید.
یونا: فقط بگو برای کی اینقدر وقت گذاشتی؟
نیلسو: برای خودم!
یونا: آره، معلومه.
نیلسو: یونا!
یونا: باشه بابا، شوخی کردم. بیا دیگه.
---
وقتی نیلسو به محل قرار رسید، بیشتر بچهها اونجا بودن.
اما اولین کسی که چشمش دنبالش گشت، جونگکوک بود.
چند لحظه بعد پیداش کرد.
جونگکوک با دیدن نیلسو لبخند زد و به سمتش رفت.
کوک: بالاخره اومدی.
نیلسو: آره، مگه قرار نبود بیام؟
کوک: آره، ولی فکر کردم شاید منصرف شی.
نیلسو: چرا باید منصرف میشدم؟
کوک: نمیدونم... همینطوری.
نیلسو لبخند زد.
نیلسو: حالا که اومدم.
کوک: خوب شد.
یونا از پشت سرشون گفت:
یونا: خب، حالا که این دوتا همدیگه رو پیدا کردن، بریم؟
نیلسو: یونا!
یونا: چی؟ من چیزی نگفتم!
---
همه با هم راه افتادن.
چند نفر جلوتر میرفتن و بقیه پشت سرشون.
جونگکوک کنار نیلسو قدم میزد.
کوک: امروز خوشحالی؟
نیلسو: آره.
کوک: چرا؟
نیلسو: چون با دوستام اومدم بیرون.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: فقط به خاطر دوستات؟
نیلسو نگاهی بهش انداخت.
نیلسو: شاید هم یه دلیل دیگه داشته باشه.
کوک: چه دلیلی؟
نیلسو: خودت حدس بزن.
جونگکوک خندید.
کوک: فکر کنم فهمیدم.
---
وقتی به پارک رسیدن، همه پخش شدن.
چند نفر رفتن سمت زمین بازی و چند نفر هم روی چمنها نشستن.
یونا نیلسو رو صدا زد.
یونا: نیلسو، بیا عکس بگیریم!
نیلسو: الان؟
یونا: آره!
نیلسو رفت سمت یونا.
همون موقع یکی از پسرهای کلاس هم بهشون اضافه شد.
پسر: منم بیام؟
یونا: آره، بیا.
نیلسو مشغول عکس گرفتن شد.
جونگکوک از دور نگاهشون میکرد.
چهرهاش کمی جدی شده بود.
یکی از دوستاش کنارش ایستاد.
دوست: چته؟
کوک: هیچی.
دوست: پس چرا اینطوری نگاه میکنی؟
کوک: چهطوری؟
دوست: انگار یکی داره چیزی که مال توئه رو میبره!
جونگکوک سریع برگشت سمتش.
کوک: چی میگی؟
دوست خندید.
دوست: هیچی بابا.
---
چند دقیقه بعد، نیلسو برگشت.
وقتی رسید کنار جونگکوک، متوجه شد ساکته.
نیلسو: چی شده؟
کوک: هیچی.
نیلسو: مطمئنی؟
کوک: آره.
نیلسو چند لحظه نگاهش کرد.
نیلسو: تو همونجوری شدی که من دیروز شده بودم.
جونگکوک خندید.
کوک: یعنی چی؟
نیلسو: هیچی.
کوک: بگو.
نیلسو: فکر کنم حسودی کردی.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد خندید.
کوک: شاید.
نیلسو: به کی؟
کوک: به همون پسره.
نیلسو: چرا؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
کوک: چون زیادی بهت نزدیک بود.
نیلسو لبخند زد.
نیلسو: خب... چیزی نیست.
کوک: یعنی ناراحت نشدی؟
نیلسو: نه.
کوک: چرا؟
نیلسو کمی نزدیکتر شد و آروم گفت:
نیلسو: چون میدونم تو به من اهمیت میدی.
جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
کوک: خیلی خوب بلدی منو ساکت کنی.
نیلسو خندید.
نیلسو: تازه دارم یاد میگیرم.
---
بعدازظهر، همه کنار دریاچه کوچیک پارک نشسته بودن.
هوا خنک شده بود.
یونا با گوشی از همه عکس میگرفت.
یونا: خب، شما دوتا هم بیاین اینجا!
نیلسو: ما؟
یونا: آره شما!
جونگکوک و نیلسو کنار هم ایستادن.
یونا گوشی رو بالا آورد.
یونا: نزدیکتر وایسین!
نیلسو خجالت کشید.
جونگکوک آروم گفت:
کوک: اشکالی نداره؟
نیلسو: چی؟
کوک: نزدیکتر وایسم؟
نیلسو لبخند زد.
نیلسو: نه.
جونگکوک کمی نزدیکتر ایستاد.
یونا عکس گرفت.
یونا: عالی شد!
نیلسو به عکس نگاه کرد.
برای اولین بار، دیدن خودشون کنار هم براش عجیب نبود.
اتفاقاً...
از دیدنش خوشش اومد.
و جونگکوک هم وقتی عکس رو دید، لبخند زد.
کوک: این عکس رو میفرستی برام؟
نیلسو: آره.
کوک: فقط برای خودم.
نیلسو: چرا؟
جونگکوک لبخند زد.
کوک: چون این عکس رو خیلی دوست دارم.
نیلسو چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
اما هر دو میدونستن...
این گردش ساده، برای هر دوی آنها تبدیل به یکی از خاطرههای مهم زندگیشون شده بود.
بالاخره آخر هفته رسید.
نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و برای چندمین بار لباسش رو مرتب کرد.
یونا از پشت تلفن گفت:
یونا: نیلسو، آمادهای یا هنوز داری لباس انتخاب میکنی؟
نیلسو: آمادهام!
یونا: مطمئنی؟ چون ده دقیقهست میگی آمادهای.
نیلسو: خب... یه کم طول کشید.
یونا خندید.
یونا: فقط بگو برای کی اینقدر وقت گذاشتی؟
نیلسو: برای خودم!
یونا: آره، معلومه.
نیلسو: یونا!
یونا: باشه بابا، شوخی کردم. بیا دیگه.
---
وقتی نیلسو به محل قرار رسید، بیشتر بچهها اونجا بودن.
اما اولین کسی که چشمش دنبالش گشت، جونگکوک بود.
چند لحظه بعد پیداش کرد.
جونگکوک با دیدن نیلسو لبخند زد و به سمتش رفت.
کوک: بالاخره اومدی.
نیلسو: آره، مگه قرار نبود بیام؟
کوک: آره، ولی فکر کردم شاید منصرف شی.
نیلسو: چرا باید منصرف میشدم؟
کوک: نمیدونم... همینطوری.
نیلسو لبخند زد.
نیلسو: حالا که اومدم.
کوک: خوب شد.
یونا از پشت سرشون گفت:
یونا: خب، حالا که این دوتا همدیگه رو پیدا کردن، بریم؟
نیلسو: یونا!
یونا: چی؟ من چیزی نگفتم!
---
همه با هم راه افتادن.
چند نفر جلوتر میرفتن و بقیه پشت سرشون.
جونگکوک کنار نیلسو قدم میزد.
کوک: امروز خوشحالی؟
نیلسو: آره.
کوک: چرا؟
نیلسو: چون با دوستام اومدم بیرون.
جونگکوک لبخند زد.
کوک: فقط به خاطر دوستات؟
نیلسو نگاهی بهش انداخت.
نیلسو: شاید هم یه دلیل دیگه داشته باشه.
کوک: چه دلیلی؟
نیلسو: خودت حدس بزن.
جونگکوک خندید.
کوک: فکر کنم فهمیدم.
---
وقتی به پارک رسیدن، همه پخش شدن.
چند نفر رفتن سمت زمین بازی و چند نفر هم روی چمنها نشستن.
یونا نیلسو رو صدا زد.
یونا: نیلسو، بیا عکس بگیریم!
نیلسو: الان؟
یونا: آره!
نیلسو رفت سمت یونا.
همون موقع یکی از پسرهای کلاس هم بهشون اضافه شد.
پسر: منم بیام؟
یونا: آره، بیا.
نیلسو مشغول عکس گرفتن شد.
جونگکوک از دور نگاهشون میکرد.
چهرهاش کمی جدی شده بود.
یکی از دوستاش کنارش ایستاد.
دوست: چته؟
کوک: هیچی.
دوست: پس چرا اینطوری نگاه میکنی؟
کوک: چهطوری؟
دوست: انگار یکی داره چیزی که مال توئه رو میبره!
جونگکوک سریع برگشت سمتش.
کوک: چی میگی؟
دوست خندید.
دوست: هیچی بابا.
---
چند دقیقه بعد، نیلسو برگشت.
وقتی رسید کنار جونگکوک، متوجه شد ساکته.
نیلسو: چی شده؟
کوک: هیچی.
نیلسو: مطمئنی؟
کوک: آره.
نیلسو چند لحظه نگاهش کرد.
نیلسو: تو همونجوری شدی که من دیروز شده بودم.
جونگکوک خندید.
کوک: یعنی چی؟
نیلسو: هیچی.
کوک: بگو.
نیلسو: فکر کنم حسودی کردی.
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد خندید.
کوک: شاید.
نیلسو: به کی؟
کوک: به همون پسره.
نیلسو: چرا؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
کوک: چون زیادی بهت نزدیک بود.
نیلسو لبخند زد.
نیلسو: خب... چیزی نیست.
کوک: یعنی ناراحت نشدی؟
نیلسو: نه.
کوک: چرا؟
نیلسو کمی نزدیکتر شد و آروم گفت:
نیلسو: چون میدونم تو به من اهمیت میدی.
جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
کوک: خیلی خوب بلدی منو ساکت کنی.
نیلسو خندید.
نیلسو: تازه دارم یاد میگیرم.
---
بعدازظهر، همه کنار دریاچه کوچیک پارک نشسته بودن.
هوا خنک شده بود.
یونا با گوشی از همه عکس میگرفت.
یونا: خب، شما دوتا هم بیاین اینجا!
نیلسو: ما؟
یونا: آره شما!
جونگکوک و نیلسو کنار هم ایستادن.
یونا گوشی رو بالا آورد.
یونا: نزدیکتر وایسین!
نیلسو خجالت کشید.
جونگکوک آروم گفت:
کوک: اشکالی نداره؟
نیلسو: چی؟
کوک: نزدیکتر وایسم؟
نیلسو لبخند زد.
نیلسو: نه.
جونگکوک کمی نزدیکتر ایستاد.
یونا عکس گرفت.
یونا: عالی شد!
نیلسو به عکس نگاه کرد.
برای اولین بار، دیدن خودشون کنار هم براش عجیب نبود.
اتفاقاً...
از دیدنش خوشش اومد.
و جونگکوک هم وقتی عکس رو دید، لبخند زد.
کوک: این عکس رو میفرستی برام؟
نیلسو: آره.
کوک: فقط برای خودم.
نیلسو: چرا؟
جونگکوک لبخند زد.
کوک: چون این عکس رو خیلی دوست دارم.
نیلسو چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
اما هر دو میدونستن...
این گردش ساده، برای هر دوی آنها تبدیل به یکی از خاطرههای مهم زندگیشون شده بود.
- ۱۳۹
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط