{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببخشید,بچه ها.. فصل امتحاناته ..منم نت نداشتم...دیگه خیلی

ببخشید,بچه ها.. فصل امتحاناته ..منم نت نداشتم...دیگه خیلی تاخیر داشت...
تازه فکر نکنم مهم باشه...کسی نمیخونه
37:
- چه اشکال داره..نهایتش 1,ماه...زود میام
کای: ١ مااااااه؟
من: اره....
کای؛ نه تو باید واسه برنامه.....
من:,چی؟
کای: هیچی هیچییییییی
من: وا
در باز شد و بچه ها وارد خونه شدن
سوهو: عهههههه
و با دو از خونه خارج شد
من:,یاااا چی شد؟
سوهو اومد تو
سوهو: به راننده ون گفتم منتظر بمونه
کای: من میام باهات فرودگاه
من: نه نمیخواد
کای: میخوام بیام
من: نیازی نیست
کای: گفتم میام یعنی میامممم ....
من: به من چه بیا ...اه...اصن من با تاکسی میرم
کای: نخیر
بک: من من من منم میاااممم
لپشو کشیدم: باشه نوتلا کوشولوووو
بک: کای بسوزززز
چان:منم میام
من: تو هم بیا دراز جونم
کوکو: منو غزلم که کلا به اجازه تو نیازی نداریم خودمون میایم
هممون خندیدیم
یکی یکی از بچه ها خداحافظی کردم
به سهون رسیدم ..با تردید بغلش کردم..
من: ممنونم اوپا...مرسی که درکم کردی..مرسی که هوامو داشتی و نمیزاشتی تنهایی با مشکلاتم رو به رو شم ...مرسی واسه همچی
سهون: قابلتو نداشت
لبخندی زدم و سوار ون شدم
کای با عصبانیت نگام میکرد بی اعتنا رومو کردم سمت پنجره و به جاده خیره شدم.
..................
بکی: راستییییی...سوغاتی یادت نررررهههه هااااااا
من: خخخ باشه حتما
چانی: واسه منم بیاری هااااا
من: میخوام برم مشهد ...زرشک و زعفرون بیارم؟؟
بک: من نمیدونم یه چیزی بیار دیگه
خندیدم و رفتم جلو و بغلش کردم
چانی رو هم بغل کردم....
لپ بک رو بوسیدم
برگشتم سمت گیت که برم ولی یه چیزی داشت اذیتم میکرد
دو دل بودم ..اگه اینکارو نمیکردم ممکن بود تا یک ماه حسرت بخورم
برگشتم سمت بچه ها ...با قدمای بلند رفتم سمت کای و محکمممم بغلش کردم
تازه متوجه شدم که چقد اذیتش کردم و چقد سنگ دل بودم
من: ببخشید اذیتت کردم.....ع..عشقم
کای لبخندی زد و بغلم کرد
کای: این چه حرفیه....
اشکامو پاک کرد
کای: لطفا زود برگرد
من: قول میدمممم
چانی: ینی الان اینجا واسه کای فقط یه تخت خواب کمه...که اونم زیاد مهم نیست
هممون خندیدیم
پرواز رو اعلام کردن
از بچه ها خداحافظی کردم و با دو از گیت رد شدم
............
کوکو: هوووووو کیلیلیلیلی از شرش راحت شدیممممم
غزل: بدوووو بیا بریم تو اتاقم...باید از این مدت نهایت استفاده رو بکنیمممم
سوهو: نچ نچ نچ ....چشم فوفا رو دور دیدید ؟؟؟
کوکو: بابا این افسردهه که نمیزاره ما یکم راحت باشیم ...هی میگه این کارا چیه....خجالت بکشید...خیلی بچه اید و کلی حرف مامان بزرگونه دیگه اهههه اهههه اهههه
غزل: دقیقا ...بدو بریم
با دو وارد اتاق شدن و پریدن رو تخت
غزل: خبببب چیکار کنیم؟؟
کوکو: بیا برنامه ریزی کنیم واسه این چند روز
غزل: فردا صبح بریم خرید...
کوکو: خخخخ
کوکو: عصرم بریم شهر بازی....
غزل: فوفا عاشق شهر بازیه....
کوکو: عاشق هیجانه
غزل: خببب پس فردا هم.....
....................................
وای بالاخره رسیدم .....8 ساعت یکجا نشستن حسابی بدنمو بی حس کرد
یه تاکسی گرفتم و رفتم به هتل...وقتی نوجوون بودم چند بار تو این هتل مونده بودیم با مامانم اینا ...سریع دوش گرفتم و اماده شدم...
دیدگاه ها (۷)

(دلداده)زنگ زدم جونگکوک به به ثانیه نکشید که جواب داد جونگکو...

Do I love him, or do I hate him?P:¹ویو جیناامروز با صدای گری...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part22از روصندلی پاشد منم پاشدممن:مامان میرسو...

فیک تهیونگ

رومان عشق پنهانی (پارت11)

پارت سوم عروسک کوچولو ویو راوی کوکو به ات نزدیک شود و بهش گف...

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط