پارت سوم عروسک کوچولو
پارت سوم عروسک کوچولو
ویو راوی
کوکو به ات نزدیک شود و بهش گفت .....
کوکو خمار گفت : عروسک ددی رو بوس کن
ات با اخم: اگه نکنم ؟
کوکو با پوزخند جواب داد : ددی یه کار بد میکنه که عروسک اذیت میشه
ات ناراحت شود بود و یه بوس کوچولو روی لپ کوکو گزاشت کوکو که تعجب کرد و گفت
کوکو : منظورم لبم بود
ات با ترس : نه نه من اینا کارو نمیکنم
ویو کوکو
وقتی لپم رو بوس کرد یه حس خیلی عجیب بهم بگی دست داد خوشم نیومد بهش گفتم منظورم چی بود اما مثل اینکه ترسید دلم نمیخواد عزم متنفر باشه
ویو راوی
کوکو سر ات رو ناز کرد و گفت
کوکو : باش عروسک نمیخوام ازم بترسی
ات: کوکو میشه منو ول کنی ؟
کوکو: نه تو مال منی
ات لرزید و رفت تو اتاق
کوکو: هعی عروسک تو زیادی سرکش هستی
.... یه سال بعد
ویو ات
من الان یه سال هست که با هاجیمه زندگی میکنم دروغ چرا من بهش حس دارم اما اون منو فقط یه عروسک میبینه دلم میخواد امروز بهش بگم چه حسی دارم
ویو کوکو
یه سال هست که با ات زندگی میکنم و خب عاشقش شودم اما هرکاری میکنم متوجه نمیشه همش بهم میگه تو منو فقط به چشم عروسکت میبینی اخه من چیکار کنم ؟
ات: کوکو من میخوام برم بیرون
کوکو: نه بیرون نه
ات : تو حیاط ؟
کوکو: باش برو منم میرم سر کار
ات: نمیترسی فرار کنم ؟
کوکو با پوزخند: اگه فرار کنی پیدات میکنم و تنبیه میشی
ات یکم لرزیذ و گفت: ب..باش
ویو ات
کوکو رفت و منم رفتم تو حیاط و برای خودم گل چیدم بعد رفتم تو خونه و گل هارو گزاشتم تو گلدون بعد چند ساعت رفتم تو آشپزخونه و برای خودم و کوکو دسر شکلاتی درست کردم و غذا های مورد علاقه کوکو رو درست کردم ( غذا ها دست خودتون هست ) بعد یه میز قشنگ چیدم و یه لباس قرمز که کوکو برام خرید بود رو تنم کردم ( لباس عکس دومی) آرایش هم کردم اما کم چون کوکو بدش میومد
ویو کوکو
ساعت تقریباً ۱۱ بود باید میرفتم خونه تو ماشین نشسته بود و به رارند دستور دادم حرکت کنه تو رو یه گل فروشی دیدم
کوکو : نگه داره
رارند: چشم
ویو راوی
کوکو از ماشین پیاده شود و یه دست گل بزرگ برای ات خرید ( عکس سومی) بعد دوباره سوار ماشین شود و راه افتادن به خونه بعد از اینکه رسید دید که یهو ...
خماری 😋
پایان خماری
که یهو دید ات با یه لباس خوشگل و یه میز ناز و شیک منتظرش نشسته رفت سمت و بوس ای روی پیشونیش گزاشت
کوکو: اینا برای منه عروسک؟
ات: خب راستش....من تورو دوست دارم
کوکو شوکه شود اما بعدش از خوشحالی ات رو محکم بغل کرد
کوکو: عاشقتم عروسک کوچولو
ات لبخندی زد و اونم متقابل کوکو رو بغل کرد
کوکو رفت و دست گل رو آورد
ات با ذوق زیاد: این مال منه 😍
کوکو: معلوم پرنسس
ات کوکو رو بغل کرد و با هم شام خوردن
پایان 😋😋
ویو راوی
کوکو به ات نزدیک شود و بهش گفت .....
کوکو خمار گفت : عروسک ددی رو بوس کن
ات با اخم: اگه نکنم ؟
کوکو با پوزخند جواب داد : ددی یه کار بد میکنه که عروسک اذیت میشه
ات ناراحت شود بود و یه بوس کوچولو روی لپ کوکو گزاشت کوکو که تعجب کرد و گفت
کوکو : منظورم لبم بود
ات با ترس : نه نه من اینا کارو نمیکنم
ویو کوکو
وقتی لپم رو بوس کرد یه حس خیلی عجیب بهم بگی دست داد خوشم نیومد بهش گفتم منظورم چی بود اما مثل اینکه ترسید دلم نمیخواد عزم متنفر باشه
ویو راوی
کوکو سر ات رو ناز کرد و گفت
کوکو : باش عروسک نمیخوام ازم بترسی
ات: کوکو میشه منو ول کنی ؟
کوکو: نه تو مال منی
ات لرزید و رفت تو اتاق
کوکو: هعی عروسک تو زیادی سرکش هستی
.... یه سال بعد
ویو ات
من الان یه سال هست که با هاجیمه زندگی میکنم دروغ چرا من بهش حس دارم اما اون منو فقط یه عروسک میبینه دلم میخواد امروز بهش بگم چه حسی دارم
ویو کوکو
یه سال هست که با ات زندگی میکنم و خب عاشقش شودم اما هرکاری میکنم متوجه نمیشه همش بهم میگه تو منو فقط به چشم عروسکت میبینی اخه من چیکار کنم ؟
ات: کوکو من میخوام برم بیرون
کوکو: نه بیرون نه
ات : تو حیاط ؟
کوکو: باش برو منم میرم سر کار
ات: نمیترسی فرار کنم ؟
کوکو با پوزخند: اگه فرار کنی پیدات میکنم و تنبیه میشی
ات یکم لرزیذ و گفت: ب..باش
ویو ات
کوکو رفت و منم رفتم تو حیاط و برای خودم گل چیدم بعد رفتم تو خونه و گل هارو گزاشتم تو گلدون بعد چند ساعت رفتم تو آشپزخونه و برای خودم و کوکو دسر شکلاتی درست کردم و غذا های مورد علاقه کوکو رو درست کردم ( غذا ها دست خودتون هست ) بعد یه میز قشنگ چیدم و یه لباس قرمز که کوکو برام خرید بود رو تنم کردم ( لباس عکس دومی) آرایش هم کردم اما کم چون کوکو بدش میومد
ویو کوکو
ساعت تقریباً ۱۱ بود باید میرفتم خونه تو ماشین نشسته بود و به رارند دستور دادم حرکت کنه تو رو یه گل فروشی دیدم
کوکو : نگه داره
رارند: چشم
ویو راوی
کوکو از ماشین پیاده شود و یه دست گل بزرگ برای ات خرید ( عکس سومی) بعد دوباره سوار ماشین شود و راه افتادن به خونه بعد از اینکه رسید دید که یهو ...
خماری 😋
پایان خماری
که یهو دید ات با یه لباس خوشگل و یه میز ناز و شیک منتظرش نشسته رفت سمت و بوس ای روی پیشونیش گزاشت
کوکو: اینا برای منه عروسک؟
ات: خب راستش....من تورو دوست دارم
کوکو شوکه شود اما بعدش از خوشحالی ات رو محکم بغل کرد
کوکو: عاشقتم عروسک کوچولو
ات لبخندی زد و اونم متقابل کوکو رو بغل کرد
کوکو رفت و دست گل رو آورد
ات با ذوق زیاد: این مال منه 😍
کوکو: معلوم پرنسس
ات کوکو رو بغل کرد و با هم شام خوردن
پایان 😋😋
- ۴۱۰
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط