part 2

صدای آروم پرنده‌ها از پشت پنجره می‌اومد. نور ملایم آفتاب روی تخت افتاده بود و لیلی هنوز توی آغوش جونگکوک خواب بود.

جونگکوک که از مدتی قبل بیدار شده بود، با یک دست موهای لیلی رو نوازش می‌کرد و با دست دیگه مشغول چک کردن گوشی‌اش بود.

نگاهی به ساعت انداخت و بعد به صورت خواب‌آلود لیلی خیره شد.

آروم خم شد و گونه‌ش رو بوسید.

_خانوم کوچولوی من... بیدار نمی‌شی ببینمت؟

لیلی بدون اینکه چشم‌هاش رو باز کنه، صورتش رو بیشتر توی سینه‌ی جونگکوک فرو برد.

-هوممم...

لبخندش عمیق‌تر شد.

_این یعنی بیداری یا هنوز توی دنیای خواب و رویایی؟

-جونگکوک... ساکت!

با شنیدن صدای گرفته و خواب‌آلودش خنده‌ی کوتاهی کرد.

_چشم، امر دیگه‌ای نیست؟

-چرا... برو بخواب.

_ببخشید؟! من از صبح دارم از فرشته‌ی کوچولوم مراقبت می‌کنم، اون‌وقت الان باید اخراجم کنه؟

لیلی بالاخره چشم‌هاش رو باز کرد و با اخم کوچولویی نگاهش کرد.

-من فرشته نیستم!

جونگکوک چند ثانیه به صورتش خیره موند و بعد با جدیت ساختگی گفت:

_درسته... فرشته‌ها اینقدر بداخلاق نیستن.

لیلی بالش کوچیک کنار دستش رو برداشت و آروم به بازوی اون زد.

-جونگکوک!

_آخ! خشونت علیه شوهر؟ اونم شوهری که صبحونه درست کرده؟

لیلی یکدفعه سرش رو از روی سینه‌ی اون بلند کرد.

-صبحونه درست کردی؟

_بله خانومم. البته هنوز مطمئن نیستم آشپزخونه بعد از هنرنمایی من سالم مونده باشه یا نه!

لیلی خندید و دوباره دراز کشید.

-پس خدا به داد مامان جون برسه!

جونگکوک دستش رو روی قلبش گذاشت.

_یعنی به جای تشکر از شوهر فداکارت، نگران آشپزخونه‌ای؟

-دقیقاً!

جونگکوک با خنده خم شد و پیشونی‌اش رو بوسید.

_خیلی خب، فعلاً ازت می‌گذرم. ولی یه چیزی باید بهم قول بدی.

-چی؟

_اگه هنوز درد داری، بهم بگی. نمی‌خوام فقط برای اینکه منو نگران نکنی چیزی رو پنهون کنی.

لبخند لیلی آروم‌تر شد. دستش رو جلو برد و گونه‌ی جونگکوک رو نوازش کرد.

-باشه... قول می‌دم.

جونگکوک دستش رو بوسید.

_آفرین دختر خوبم.

چند دقیقه بعد، جونگکوک از تخت بلند شد و به سمت در رفت؛ اما هنوز دستش به دستگیره نرسیده بود که صدای لیلی بلند شد:

-جونگکوک!

فوراً برگشت.

_جان دلم؟

-کجا میری؟

_می‌رم صبحونه رو بیارم.

لیلی لب‌هاش رو جمع کرد.

-تنهایی؟

جونگکوک ابروهاش رو بالا انداخت.

_نه، می‌خوای با هیئت همراه برم؟

لیلی بالش رو بغل کرد و با لحن مظلومی گفت:

-می‌خوام پیشم بمونی...

جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد و بعد دوباره به سمت تخت برگشت.

_وای از دست تو... من چطور می‌تونم به این صورت مظلوم نه بگم؟

کنار تخت نشست و دستش رو گرفت.

_باشه، اول پنج دقیقه پیشت می‌مونم، بعد با هم می‌ریم صبحونه بخوریم.

لیلی لبخند زد.

-ده دقیقه!

_هفت دقیقه!

-پونزده دقیقه!

جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.

_تو حتی موقع مریضی هم اهل معامله‌ای؟!

لیلی خندید و سرش رو روی شونه‌ی اون گذاشت.

-خب معلومه!

جونگکوک موهاش رو بوسید.

_باشه، خانوم رئیس... هرچی شما بگین!

اما درست همون لحظه صدای زنگ گوشی جونگکوک بلند شد.

روی صفحه اسم مادرش افتاده بود.

تماس رو جواب داد و گوشی رو کنار گوشش گذاشت.

_بله مامان؟

صدای مادرش از اون طرف خط بلند شد:

+جونگکوک، کجایین شما دوتا؟ صبحونه سرد شد!

جونگکوک نگاهی به لیلی انداخت که با لبخند مشغول بازی با انگشت‌هاش بود.

_مامان، خانوم کوچولوم امروز یکم کسالت داره. داریم کم‌کم میایم پایین.

+الهی قربونش برم! بهش بگو براش سوپ درست کردم. اگه چیزی لازم داشت بهم بگین.

جونگکوک لبخند زد.

_چشم مامان.

تماس رو قطع کرد و رو به لیلی گفت:

_شنیدی؟ مامانم برات سوپ درست کرده.

لیلی با ذوق گفت:

-وای مامان جون! پس زود بریم پایین.

جونگکوک با شیطنت نگاهش کرد.

_عجب! پنج دقیقه پیش حاضر نبودی از بغلم تکون بخوری، حالا اسم سوپ اومد، منو فراموش کردی!

لیلی خندید.

-حسودیت شده؟

جونگکوک کمی بهش نزدیک شد.

_به سوپ؟ قطعاً!

و قبل از اینکه لیلی جوابی بده، نوک بینی‌اش رو بوسید.

_حالا پاشو خانومم، بریم ببینیم مامان چی برامون آماده کرده.

لیلی دستش رو به سمتش دراز کرد.

-پس کمکم کن بلند شم، آقای حسود!

جونگکوک دستش رو گرفت و با احتیاط کمکش کرد.

_با کمال میل، پرنسس من!

ادامه دارد... 💗

با اینکه شرطا نرسید ولی پارت دو اپلود شد
دیدگاه ها (۱)

درخواستی

پارت ۱۹۵

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 🎧🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو همیشه این‌قدر دس...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1. وقتی پریودی و.......

چندپارتی یونگی

ادامه سناریو

# قولی_که_شکست ###پارت ۸ تهیونگ گفت :_باشه عمه تهیونگ بلند ش...

dark life = ۳۷

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط