୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 🎧🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو همیشه اینقدر دستپاچهای؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح روز بعد...
لیلی هنوز وارد شرکت نشده بود که گوشیاش زنگ خورد.
— الو؟
صدای دوستش از اون طرف خط اومد:
— فقط یه سؤال!
— چی؟
— امروز قراره دوباره جنگکوک رو ببینی؟
لیلی چشمهاش رو بست.
— نمیدونم!
— اگه دیدیش، این بار قهوه دستت نباشه! 😭
— خیلی بامزهای واقعاً.
تماس رو قطع کرد و وارد ساختمان شد.
امروز قرار بود برای فیلمبرداری یکی از محتواهای پشتصحنه کمک کنه.
همهچیز عادی بود...
تا وقتی که مسئول تیم گفت:
— لیلی، این فایلها رو ببر اتاق تمرین.
— چشم!
لیلی پوشه رو برداشت و راه افتاد.
در اتاق رو آروم باز کرد.
صدای موسیقی توی فضا پیچیده بود.
جنگکوک مشغول تمرین بود.
همین که لیلی وارد شد، موسیقی قطع شد.
جنگکوک حولهاش رو روی شونهاش انداخت و نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت.
بعد لبخند زد.
— امروز قهوه نداری؟
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— نه!
— خوبه.
لیلی پوشه رو روی میز گذاشت.
— اینا رو باید تحویل بدم.
— ممنون.
لیلی خواست برگرده که صدای جنگکوک دوباره بلند شد.
— راستی...
برگشت.
— بله؟
جنگکوک با همون لبخند کوچیک گفت:
— هنوز اسمت رو نمیدونم.
لیلی برای لحظهای مکث کرد.
— لیلی.
— لیلی...
اسمش رو آرام تکرار کرد.
— اسم قشنگیه.
قلب لیلی یک لحظه عجیب زد.
ولی سریع خودش رو جمع کرد.
— ممنون.
جنگکوک لبخند زد.
— منم جنگکوکم.
لیلی خندید.
— اینو میدونم.
جنگکوک ابروش رو بالا انداخت.
— خب... آره. منطقیه.
هر دو خندیدن.
لیلی از اتاق بیرون رفت.
اما درست قبل از اینکه در بسته بشه، صدای جنگکوک رو شنید:
— لیلی؟
سرش رو برگردوند.
— بله؟
— فردا قهوه نیار.
لیلی خندید.
— قول نمیدم! ☕😂
در بسته شد.
و جنگکوک برای چند ثانیه به در نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
— این یکی... جالبه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
لیلی هم در راهرو لبخند میزد.
فقط یک چیز ذهنش رو درگیر کرده بود:
چرا جنگکوک اسمش رو اینقدر قشنگ گفت؟
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟐
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 🎧🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو همیشه اینقدر دستپاچهای؟» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
صبح روز بعد...
لیلی هنوز وارد شرکت نشده بود که گوشیاش زنگ خورد.
— الو؟
صدای دوستش از اون طرف خط اومد:
— فقط یه سؤال!
— چی؟
— امروز قراره دوباره جنگکوک رو ببینی؟
لیلی چشمهاش رو بست.
— نمیدونم!
— اگه دیدیش، این بار قهوه دستت نباشه! 😭
— خیلی بامزهای واقعاً.
تماس رو قطع کرد و وارد ساختمان شد.
امروز قرار بود برای فیلمبرداری یکی از محتواهای پشتصحنه کمک کنه.
همهچیز عادی بود...
تا وقتی که مسئول تیم گفت:
— لیلی، این فایلها رو ببر اتاق تمرین.
— چشم!
لیلی پوشه رو برداشت و راه افتاد.
در اتاق رو آروم باز کرد.
صدای موسیقی توی فضا پیچیده بود.
جنگکوک مشغول تمرین بود.
همین که لیلی وارد شد، موسیقی قطع شد.
جنگکوک حولهاش رو روی شونهاش انداخت و نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت.
بعد لبخند زد.
— امروز قهوه نداری؟
لیلی با تعجب نگاهش کرد.
— نه!
— خوبه.
لیلی پوشه رو روی میز گذاشت.
— اینا رو باید تحویل بدم.
— ممنون.
لیلی خواست برگرده که صدای جنگکوک دوباره بلند شد.
— راستی...
برگشت.
— بله؟
جنگکوک با همون لبخند کوچیک گفت:
— هنوز اسمت رو نمیدونم.
لیلی برای لحظهای مکث کرد.
— لیلی.
— لیلی...
اسمش رو آرام تکرار کرد.
— اسم قشنگیه.
قلب لیلی یک لحظه عجیب زد.
ولی سریع خودش رو جمع کرد.
— ممنون.
جنگکوک لبخند زد.
— منم جنگکوکم.
لیلی خندید.
— اینو میدونم.
جنگکوک ابروش رو بالا انداخت.
— خب... آره. منطقیه.
هر دو خندیدن.
لیلی از اتاق بیرون رفت.
اما درست قبل از اینکه در بسته بشه، صدای جنگکوک رو شنید:
— لیلی؟
سرش رو برگردوند.
— بله؟
— فردا قهوه نیار.
لیلی خندید.
— قول نمیدم! ☕😂
در بسته شد.
و جنگکوک برای چند ثانیه به در نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
— این یکی... جالبه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
لیلی هم در راهرو لبخند میزد.
فقط یک چیز ذهنش رو درگیر کرده بود:
چرا جنگکوک اسمش رو اینقدر قشنگ گفت؟
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟐
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟽𝟻🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
- ۱۹.۴k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط