{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ولی خودمونیم امیر اقا خوب هواتوداره .ازحالا کسی جرات ندار

ولی خودمونیم امیر اقا خوب هواتوداره .ازحالا کسی جرات نداره ازگل نازکتر بهت بگه.
باتمسخر گفتم:
اره معلومه کسی جرات ندلره حرفی بزنه...اصلا توچرا دنبال من راه افتادی.
مثل یه شاکی دستهایش رابه کمرزدوگفت:
نکنه میخواستی نصف شبی توروتوکوچه تنهابذارم چه دلت بخوادچه نخواداویزونتم عزیزم.حالا هم راه بیفت که خیلی گرسننه اخه نذاشتی شامم روبخورم.
پوزخندی زدم وگفتم:
مثل اینکه توبیشترفکرخودتی تامن.
کلیدرادرقفل چرخاندم فضای تاریک خانه باعث وحشتم شد.
قلبابخاطراینکه زینت همرام بودخوشحال بودم.ازترس تمام چراغهای خانه راروشن کردم.
زینت همانجاروی زمین نشست ونفس عمیقی کشیدوگفت:
چقدازتابستانهاخوشم میاداصلابوی بخصوصی داره.
به تقلیدازاومن هم نفس عمیقی کشیدم بوی گلهای شبووعلفهای اب خورده انسان رابه وجدمی اورد.
ریه هایم رابابوی شب بوپرکردم وهمان جا روی زمین نشستم.
زینت روبمن کردوگفت:
حالواقعا ازامیرخوشت نمیاد؟
نگفته بودم ازکسی بدم میاید فقط هیچ احساسی نسبت به اوندارم.
صورتش راازمن برگرداندمدتی بینمان به سکوت گذشت ناگهان به حرف امدوگفت:
میخوام یه چیزی بهت بگم.
خنده ی کردم وباشوخی گفتم:
نه یه چیز صدچیزبگو...
به چشمانم خیره شدکاملاجدی به نظرمیرسید.کمی نگران شدم به سختس گفت:
خانواده ی عموم زیباروبرای پویادرنظرگرفتند.
احساس کردم دنیاروسرم خراب شدتمام خاطرات کودکی ام درنظرم نقش بست مدام صدای پویادرگوشم می پیچید.
پاشوبهارالان خورشید میره.
بیابخورنصف من.نصف تو.. من هرکاری برات میکنم.
بهارتوخیلی مهربونی.
چشمان پرازاشکم رابه دیده ی زینت دوختم لبخندی زدم وباصدای لرزانی گفتم:
بهم میان.امیدوارم خوشبخت بشن.به زیبابگوقدرپویاروبدونه.
این اخرین حرفی بودکه توانستم به زبان بیاورم.زینت دستم راگرفت وگفت:
هنوزکه چیزی معلوم نیست تازه پویا بااین وصلت مخالفه.
دستن راجلوی دهانم گرفتم نمیخواستم سکوت شب راباگریه هایم بشکنم.
دلم نمیخواست صدایم به گوش خاطرهابم برسدتابه من نیشخند بزنندوبه من بفهمانندکه چقدراحمق بودم.
دراتاقم رابه روی زینت قفل کردم.حتی دراتاق خودم هم احساس حقارت میکردم.به طرف کمدم رفتم ودفترخاطراتم راازلای لباسهایم بیرون اوردم.نانه ی پویا راازلای دفتربیرون کشیدم اولین نامه ی اوباردیگرمرورکردم..
دیدگاه ها (۵)

اون تورودوست داره وبادادن این هدیه به تومیخوادعلاقش رابسبت ب...

مثل اینکه پویا این روزها خیلی توفکره اینطورفکرنمیکنی؟شانه ها...

زینت که تا ان لحظه به حرفهای ما گوش می دادباخنده گفت:خوب صلا...

دراتاقم راگشودم برخلاف صبح که ابری بود دران لحظه اسمان کاملا...

عیب من این بودکه زیادنمیتوانستم رویایی فک کنم باوزیده شدن نس...

پارت 52... با پاهای لرزان به راه افتاد دستش رابه دیوارتکیه د...

باورودعروس ودامادهمه ی توجه هااول به رقص بعد به انهامعطوف شد...

ولم کن تا ازشرش خلاص شم باابروی من بازی میکنی دختره ی نمک به...

شاخ وبرگهای سبز جنگل راکنارمیزدیم وباهم اوازمیخواندیم به یاد...

باشنیدن ان حرفها ازطرف پدرم پریدم وپاهایش رادردست گرفتم بالح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط