{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زینت که تا ان لحظه به حرفهای ما گوش می دادباخنده گفت:

زینت که تا ان لحظه به حرفهای ما گوش می دادباخنده گفت:
خوب صلاحی روبرای مادرت به کاربردی.
کمی عصبانی شدم وگفتم:
تافرصتب پیدامیکنه شروع میکنه به ایرادگرفتن ازمن.
حالابهتره به اعصبابت مسلط باشی چون زیرذره بین دیگران هستی.
تودیگه منوعصبانیترنکن این چنددقیقه به اندازه ی چندساعت بران گذشته عروسی رابرای ادم به جهنم تبدیل میکنند.
زینت که دیدواقعا عصبانم بهم ربخته سکوت کردوچیزی نگفت.
حق بازینت بودزیرنگاه دیگران مغذب بودم ودست پاجگی به خوبی درحرکاتم هویدابود.
دران بین نگاه کینه توزانه ی دختربزرگ اقای رضایی ودخترخانم دیگری که کنارش ایستاده بودمراخیلی عذاب میدادوتامیتوانستم سعی نیکردم نگاهم به ان دونیفتدوخودرابادستنالی که روی میزانداخته بودند سرگرم میکردم.ناگه به یادپویاافتادم اورابین جمعیت ندیدم ناخوداگاه چشمانم رابه دردوختم هنوزچنددقیقه نگذشته بودکه مویا خوشتپ ترازهمیشه وموقردداخل شدلبخندی زدم ونگاهم راازاوگرفتم که اگه چشمش بمن افتا فک نکنه که منتظرورودش بودم ولی این حرکتم ازدیدامیرکه مرامی پایید دورنماندخجالت زده سرم رابه پایین انداختم زیبا بازینت بادیدن پویا هومی بلندی گفتندوزیبابالحن خاصی گفت:
ادم بادیدن چنین جوان خوش هیکل وزیبادلش هوری میریزه پایین.
ازطرزحرف زدنش اصلا خوشم نمیادوبرای لحظه ی ازش متنفرشدم.
شایدخیلی خودخواه بودم که پویارامال خودم میدانستم ولی اگراین حرف ازطرف زینت بودبرام قابل تحملتربودتاازطرف زیباان هم باان لحن.
زیرچشمی نظری به ان سوانداختم پویاباامیرمشغول گفتگوبود.
فهمیدم که حس کنجکاوی امیررابرانگیختم بابی تفاوتی شانه م رابالاانداختم وبه گروه نوازندگان وه خودرااماده میکردندنگاه کردم باگفتن شماره ی یک دو سه ازطرف خوانتده ها گروه دخترهاوپسرهاهورای بلندی کشیدن ودروسط حیاط خودرابرای رقص اماده کردند
همزمان باشروع اهنگ دیت زدنهاهم شروع شداندک اندک صندلیهاخالی میشد عده ی برای رقص وعده ی هم که ازان فاصله بخوبی نمیتونستندببینندجلوتررفتند.زینت وزیباهمزمان بلندشدند.زینت دستن راکشیدوگفت:
بلندشوتویکی فقط جاموندی.
درست میگفت سیل جمعییت خودرابه حلورانده بودندازهمان جای که ایستاده بودم به خوبی میتوانستم ببینم برای همین جلوترنرفتم.
امیردران بین بیکارننشسته بودباهمان دختری که کنارخواهرش ایستاده بودمشغول رقص بودندنگاه های گاه وبی گاهش مرامجبورساخت که روی صندلی بشینم خیلی دلم میخواست رقص دیگران روببینم ولی اگربانگاهش این اجازه روبمن میداد.خیلی خوشحال میشدم.
خیلی خوشحالم که تورااینجامیبینم.
باصدای مردانه ی که درگوشم.پیچیدبه عقب برگشتم بادیدن پویا که لبخندبه لب داشت وچشمانش می درخشیداندکی ازترسم کاسته شدخوشحال بودم که اورامیبینم ولی برای اینکه به اوبفهمانم اردسش دلخورم باناراحتی صورتم رابه طرف دیگرچرخاندم وگفتم:
اگربرای معذرت خواهی اومدی بایدبهت بگم خیلی ازدستت ناراحتم وبه این زودی تورانمیبخشم.
روبه رویم نشست وبآلحن شیطنت امیزی گفت :
ولی من برای عذرخواهی کردند نیومدم.
حرفهایش مثل اب یخی بود که روی من ریخته شد.
اجازه ی حرف دیگری بمن ندادوخودش گفت:
اومدم بهت بگم که...
سرش رابه گوشم نزدیک کردوگفت:
فهمیدم که هنوزدوستم داری.
اه ازنهادم بلند شدخودم راجمع وجورکردم وگفتم:
ازکجااینقدمطمءنی؟
باقیافه ی حق به جانبی گفت:
ازانجای که هیچ گاه دختری زیبا چون توراتنهادرجنگل رها نمیکنم.
پس اوحرفهای مراشنیده بودازدسش عصبانی شدم دستهایم رادرهم مشت کردم خنده ی بلندی کردوگفت:
امشب خیلی خوشگل شدی.
ارپشت موگیرم رابازکردوپا به فرارگذاشت موهایم خیلی سریع ازهم بازشدوروی شونهایم پخش شد حالا مردم چه فک میکنم .حتما میگویندندام مد غوض میکنه..
خوشبختانه باورود عروس وداماد....
دیدگاه ها (۶)

ولی خودمونیم امیر اقا خوب هواتوداره .ازحالا کسی جرات نداره ا...

دلم نمیخواست بقیه حرفشان رابشندم بلند شدم وبه ارامی بایه ببخ...

باورودعروس ودامادهمه ی توجه هااول به رقص بعد به انهامعطوف شد...

مثل اینکه پویا این روزها خیلی توفکره اینطورفکرنمیکنی؟شانه ها...

برای اینکه کمتربه ان اتفاق فک کنند،بلندشدم وبااین جمله ی که ...

پوباپسرعموی زبنت هم مثل من تنهابود.لااقل من خواهری داشتم که ...

ازان روزدیگرپویاروندیدم تاهنگام مراسم عروسی دخترکوچک اقای رض...

پارت 53.. حاضرین با دیدن امیر اوراسوال پیچ کردن امیر میدانست...

فارغ ازهردغدغه وسروصدای روی تخته سنگ کناررودخانه نشستم.دلم م...

دوسال ازروزمتولدشدن مرضیه دخترخواهرم میگذشت ومن دران دوسال ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط