مثل اینکه پویا این روزها خیلی توفکره اینطورفکرنمیکنی؟
مثل اینکه پویا این روزها خیلی توفکره اینطورفکرنمیکنی؟
شانه هایم رابی تفاوت بالآنداختم وگفتن:
تودخترعموشی بهترازمن اونومیشناسی.
اره راست میگی ...اصلا به توچه وه اون ناراحته یاشاد.
باصدای تقریبا بلندی گفتم:
بامنی؟؟
خنده ی بلندی کردوگفت:
ن بابا باخودم بودم.
باخنده هردوسخنمنان رادربارهدی پویا کوتاه کردیم،کارتمییزکردن اشپزخانه رابه پایان رسیدخواستم خدافظی کنم که دستم راکرفت وگفت:
کجا؟امروزعصرقراره بریم جنگل.
گفتن:
خب حالا من چکارکنم.
یک ابروش رابالا انداخت وگفت:
هیچ توهم بامامیایی...حالا هم برای استراحت بهتره بریم تواتاق من.
فهمیدم هیچ بهانه ی راقبول نمیکندهرچنددلم هم نمیخواست باوجودپویابه جنگل بروم برای همین باب مخالفت رابرای عصر گذاشتم.
اقای محمودی وبرادرش دراتاق نبودم.حدس زدم برای استراحت به اتاق دیگری رفتند.ولی مریم خانم ومنیژه خانم مشغول میوه خوردن بودندودرگوشه ی ازاتاق نگاهم به زیبا وپویا افتاد زیبا داشت باعشوه براپویا میوه راازپوست جدامیکرد.
برای لحظه ی حسادت بردلم چنگ انداخت.واززیبا بدم امد ولی وقتی نگاهم به پویاافتادکه باسردی بااورفتارمیکندارام شدم وبی تفاوت ازکنارشان گذشتم.
هنوزدقیقه ازورودمابه اتاق نکذشته بود که پویا وارد اتاق شد کش وقوسی درازبه خوددادوباصدای بلندی گفت:
اخ که راحت شدم.
متوجه منظورش شدم ولی زینت بالحن پرسشگرانه ی گفت:
ازدست میوه ها؟
پویانگاهی به من انداخت وگفت:تواینطورفکرکن.
ازاینکه اوان جا بودخیلی معذب بودم دلم میخواست هرچه زودترازاتاق خارج شود.ولی مثل اینکه خیال رفتن نداشت،به طرف قفسه ی کتاب زینت رفت وچندلحظه ی به انهاخیره شد.
من وزینت همانطورمرددوسط اتاق ایستاده بودیم وبه اونگاه میکردیم.
ناگهان به طرفمان چرخید وگفت:
بافال حافظ چطورید؟
زینت میان حرفش پرید وگفت .
نه پویا...توهمیشه به این کتاب حافظ چسپیدی.
خنده ی کرد وگفت:
خب چه کنیم ما اینیم دیگه.
همانطورکه روزمین نشست روکرد به من وگفت'
برای تفنن وسرگرمی بدنیست حداقل بیکارنمی مونیم.
هردودردوطرف اون جای گرفتیم چشمانش رابست وبعدازچندثاتیه ی لای کتاب راباز کرد.
ای صاحب نکهتی ازخاک ره یاربیار
ببراندوه دل ومژده دلداربیار
نکته ی روح فزاازدهن دوست بگو
نامه ی خوش خبرازعالم اسراربیار
کتاب رابست ونفسرعمیقی کشید.لبخندی نثارمن کرد وه ازریدزینت دورنموند.شرمگین سرم راپایین انداختم.زینت نتوجه حالم شد .کتاب راازپویا گرفت.خودرابه نادانی زدوگفت:
این ارپویا که معلوم نیس چش شده یهوی حالا ببینیم مال من جی میشه.
اوهم چشمانش رابست وکتاب راگشود.
چرانه درپی عزم دیارخوش باشم
چرانه خاک سرکوی یارخودباشم
غم غریبی وغربت چوبرنمی تابن
به شهرخودروم وشهریارخودباشم
باناامیدی کتاب رابستم.پویاکه اورادرانوحال دید به قصد تمسخرگفت:
زینت جان میخوایتی به جای سفر بری.؟
مشتی حوالی بازوی پویا کرد وگفت به توچه عاشق سینه سوخته.
وبفد کتاب رابه طرفم گرفت.
حال نوبت توست بهار...ببینم توچه دردی داری.
دستانم هنگام گرفتن کتاب می لرزید نیتم رادرقلبم بازکردم ودرکتاب راگشودم.
هردوچشمتن منتظرشان رابه من دوخته بودند.اب دهانم رابه زورقورت دادم وباصرهی لرزانی که انگارازاعماق چاه بیرون.میادشروع به خواندن کردم.
بی مهررخت روزمرانوارنمانده است
وزعمرمراجزشب دیجورنمانده است
هنگام وداع توزبس گریه که کردم
دورازرخ توچشم مرانورنمانده است
.....
شانه هایم رابی تفاوت بالآنداختم وگفتن:
تودخترعموشی بهترازمن اونومیشناسی.
اره راست میگی ...اصلا به توچه وه اون ناراحته یاشاد.
باصدای تقریبا بلندی گفتم:
بامنی؟؟
خنده ی بلندی کردوگفت:
ن بابا باخودم بودم.
باخنده هردوسخنمنان رادربارهدی پویا کوتاه کردیم،کارتمییزکردن اشپزخانه رابه پایان رسیدخواستم خدافظی کنم که دستم راکرفت وگفت:
کجا؟امروزعصرقراره بریم جنگل.
گفتن:
خب حالا من چکارکنم.
یک ابروش رابالا انداخت وگفت:
هیچ توهم بامامیایی...حالا هم برای استراحت بهتره بریم تواتاق من.
فهمیدم هیچ بهانه ی راقبول نمیکندهرچنددلم هم نمیخواست باوجودپویابه جنگل بروم برای همین باب مخالفت رابرای عصر گذاشتم.
اقای محمودی وبرادرش دراتاق نبودم.حدس زدم برای استراحت به اتاق دیگری رفتند.ولی مریم خانم ومنیژه خانم مشغول میوه خوردن بودندودرگوشه ی ازاتاق نگاهم به زیبا وپویا افتاد زیبا داشت باعشوه براپویا میوه راازپوست جدامیکرد.
برای لحظه ی حسادت بردلم چنگ انداخت.واززیبا بدم امد ولی وقتی نگاهم به پویاافتادکه باسردی بااورفتارمیکندارام شدم وبی تفاوت ازکنارشان گذشتم.
هنوزدقیقه ازورودمابه اتاق نکذشته بود که پویا وارد اتاق شد کش وقوسی درازبه خوددادوباصدای بلندی گفت:
اخ که راحت شدم.
متوجه منظورش شدم ولی زینت بالحن پرسشگرانه ی گفت:
ازدست میوه ها؟
پویانگاهی به من انداخت وگفت:تواینطورفکرکن.
ازاینکه اوان جا بودخیلی معذب بودم دلم میخواست هرچه زودترازاتاق خارج شود.ولی مثل اینکه خیال رفتن نداشت،به طرف قفسه ی کتاب زینت رفت وچندلحظه ی به انهاخیره شد.
من وزینت همانطورمرددوسط اتاق ایستاده بودیم وبه اونگاه میکردیم.
ناگهان به طرفمان چرخید وگفت:
بافال حافظ چطورید؟
زینت میان حرفش پرید وگفت .
نه پویا...توهمیشه به این کتاب حافظ چسپیدی.
خنده ی کرد وگفت:
خب چه کنیم ما اینیم دیگه.
همانطورکه روزمین نشست روکرد به من وگفت'
برای تفنن وسرگرمی بدنیست حداقل بیکارنمی مونیم.
هردودردوطرف اون جای گرفتیم چشمانش رابست وبعدازچندثاتیه ی لای کتاب راباز کرد.
ای صاحب نکهتی ازخاک ره یاربیار
ببراندوه دل ومژده دلداربیار
نکته ی روح فزاازدهن دوست بگو
نامه ی خوش خبرازعالم اسراربیار
کتاب رابست ونفسرعمیقی کشید.لبخندی نثارمن کرد وه ازریدزینت دورنموند.شرمگین سرم راپایین انداختم.زینت نتوجه حالم شد .کتاب راازپویا گرفت.خودرابه نادانی زدوگفت:
این ارپویا که معلوم نیس چش شده یهوی حالا ببینیم مال من جی میشه.
اوهم چشمانش رابست وکتاب راگشود.
چرانه درپی عزم دیارخوش باشم
چرانه خاک سرکوی یارخودباشم
غم غریبی وغربت چوبرنمی تابن
به شهرخودروم وشهریارخودباشم
باناامیدی کتاب رابستم.پویاکه اورادرانوحال دید به قصد تمسخرگفت:
زینت جان میخوایتی به جای سفر بری.؟
مشتی حوالی بازوی پویا کرد وگفت به توچه عاشق سینه سوخته.
وبفد کتاب رابه طرفم گرفت.
حال نوبت توست بهار...ببینم توچه دردی داری.
دستانم هنگام گرفتن کتاب می لرزید نیتم رادرقلبم بازکردم ودرکتاب راگشودم.
هردوچشمتن منتظرشان رابه من دوخته بودند.اب دهانم رابه زورقورت دادم وباصرهی لرزانی که انگارازاعماق چاه بیرون.میادشروع به خواندن کردم.
بی مهررخت روزمرانوارنمانده است
وزعمرمراجزشب دیجورنمانده است
هنگام وداع توزبس گریه که کردم
دورازرخ توچشم مرانورنمانده است
.....
- ۲.۱k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط