شهریور از حالم خبر دارد
شهریور از حالم خبر دارد
که خسته ام از تلخیِ دنیا
میبیندم غمگین و خیلی زود
پاییز را می آورد اینجا...
پاییز مثلِ من دلش تنگ ست...
از غصه هایش برگ میریزد...
خسته ست و روی آرزوهایش،
آرام... گرد مرگ میریزد...
دل میکَنَد از هرچه میخواهد
با ابرهایش اشک میسازد...
یک شهر را در باد و بارانش،
یاد جدایی ها می اندازد...
پاییز... آوارِ نبودن هاست...
در عصر هایی که پُر از دردند...
طی میشود با خاطراتی که،
رفتند و دیگر برنمیگردند...
تقویمِ ما در عشق خوابش برد...
عشقی که پایانش خیانت داشت!
برعکسِ آن شش ماه رویایی،
پاییز امّا... واقعیت داشت!😭
که خسته ام از تلخیِ دنیا
میبیندم غمگین و خیلی زود
پاییز را می آورد اینجا...
پاییز مثلِ من دلش تنگ ست...
از غصه هایش برگ میریزد...
خسته ست و روی آرزوهایش،
آرام... گرد مرگ میریزد...
دل میکَنَد از هرچه میخواهد
با ابرهایش اشک میسازد...
یک شهر را در باد و بارانش،
یاد جدایی ها می اندازد...
پاییز... آوارِ نبودن هاست...
در عصر هایی که پُر از دردند...
طی میشود با خاطراتی که،
رفتند و دیگر برنمیگردند...
تقویمِ ما در عشق خوابش برد...
عشقی که پایانش خیانت داشت!
برعکسِ آن شش ماه رویایی،
پاییز امّا... واقعیت داشت!😭
- ۵۲۷
- ۱۸ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط