خدا و من ...
خدا و من ...
چندیست خسته ، نالانم و پریشان
زین سبب دست گشودم بر آسمان
گفتم چه خواهی خدایم ز این جان
خلق کردی تا کنی دیدگانم را گریان
شادی را از من همی ستاندی
به ورطه گه بی کسی کشاندی
آن اویم را به دیگری رساندی
بر قلب من ، غم بسی نشاندی
چه خبطی کرده ام در این آستانت
که می شکانند دلم را این مردمانت
بسان غروب آفتاب در این آسمانت
بستان عمرِمن و بِرهان زین جهانت
بگفتا ای بنده ی من ، ای نازنینم
گرتو را باشد غم، من نیزحزینم
به فریاد خموش تو ، من طنینم
بر تو ای فرزند، یاور ، در زمینم
ز آب رحمت اشک به دیده ات دادم
ز حس ناب خود به احساست دادم
زان دم خویش ، نفس زندگی دادم
ز مکتب عشقم ، درس عاشقی دادم
بدان هربنده که عزیز بر ایزد منان است
او را غمش بیش و محنت فراوان است
او را کنم اسیر عشق ، این امتحان است
جنون و دیده ی تر ، رسم عاشقان است
چندیست خسته ، نالانم و پریشان
زین سبب دست گشودم بر آسمان
گفتم چه خواهی خدایم ز این جان
خلق کردی تا کنی دیدگانم را گریان
شادی را از من همی ستاندی
به ورطه گه بی کسی کشاندی
آن اویم را به دیگری رساندی
بر قلب من ، غم بسی نشاندی
چه خبطی کرده ام در این آستانت
که می شکانند دلم را این مردمانت
بسان غروب آفتاب در این آسمانت
بستان عمرِمن و بِرهان زین جهانت
بگفتا ای بنده ی من ، ای نازنینم
گرتو را باشد غم، من نیزحزینم
به فریاد خموش تو ، من طنینم
بر تو ای فرزند، یاور ، در زمینم
ز آب رحمت اشک به دیده ات دادم
ز حس ناب خود به احساست دادم
زان دم خویش ، نفس زندگی دادم
ز مکتب عشقم ، درس عاشقی دادم
بدان هربنده که عزیز بر ایزد منان است
او را غمش بیش و محنت فراوان است
او را کنم اسیر عشق ، این امتحان است
جنون و دیده ی تر ، رسم عاشقان است
- ۸۶۷
- ۲۹ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط