بگذار ندانند که رگبارِ گریه‌های من ،

بگذار ندانند که رگبارِ گریه‌های من ،
از کجای آسمان آب می‌خورد !
ولی می‌خواهم تو بدانی ! گُلم !
می‌خواهم تو بدانی !
پدر بزرگم همیشه می‌گفت
وقتی شبانه به کابوسِ بی نورِ کوچه می‌روی ،
برای فرار از زوایای ترس
آوازی را زمزمه کن !
من همه برای پُر کردنِ این خلوتِ خالی ترانه می‌خوانم !
برای تاراندنِ ترس !
به خدا از این کوچه‌های بی سلام،
از این آسمانِ بی کبوتر می‌ترسم !
بام‌ها را ببین !
دیگر کسی بادبادک نمی‌سازد !
در دامنه‌ی دست کودکان ،
تیر و کمان حرف ِ اول را می‌زند !
می‌ترسم از هزاره‌ای دیگر ،
نسلِ گل‌های سرخ منقرض شده باشد !
می‌ترسم نوه‌های این ماهیِ سرخ هم
با خیال رسیدن به دریا ،
دورِ حصارِ همین حوضِ نیمه پُر
بچرخند و ُ
پیر شوند و ُ
بمیرند ! …


{ یغما گلرویی }
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های شبنم

این‌روزها سخاوتِ باد صبا کم است یعنی خبر ز سوی تو، این‌روزها...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

❤️ یمن برادر روزهای سخت ...در روزهایی که کشور های به اصطلاح ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش اول_پیش از آنی که بخواهی ا...

پروانه جان

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🌧️ بیا بارون...بعضی بارون‌ها فقط خیابون‌ها رو خیس نمی‌کنن......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط