برای بابا پارت 7
بعد از اینکه برای آنیا شکلات داغ درست کردم رفتم که بخوابم چون اینجا فقط سه تا اتاق داره من تو اتاق یور میخوابم خب برام اصلا اهمیت ندارد من تو اتاق خواهرممممممم
فلش بک روز بعد . ویو آنیا
از اتاقم رفتم بیرون رفتم صبحانه خوردمو رفتم تو اتاقم تا حولمو بردارم و برم حموم
نکته حموم توی راهرو اتاق است و به یکی از مبلا دید داره رفتم حموم
حلمو دورم پیچیدمو آمدم بیرون که دیدم دامیان رو همون مبل نشسته داره منو نگاه میکنه خجالت کشیدمو دویدم سمت اتاقم
داشتم از خجالت آب میشدم
لباسمو پوشیدم موهامو درست کردمو نمیخواستم اصلا از اتاق برم بیرون
چون خجالت میکشیدم که یهو دایی بدون در زدن آمد تو قیافش ترسناک بود آمد
گفت تو به اون پسره نچسب گفتی بیاد یا نه
آنیا : من چیزه
یوری : فقط جواب بده بگو آره یا نه ( دادددد🤣 بیبی یوری این که وضعشه )
آنیا : نه من نگفتم بیاد نمیدونم چرا آمده
یوری : خب خیالم راحت شد
ببین الآنم اون باتو کار داره اگه باهاش صمیمانه حرف زدی
نمیزارم تا آخر عمرت اونو ببینی
( نمیدونم ولی خب یه مشکلی با دزموندا داره )
آنیا : باشه
دویید رفت بیرون کنار لوید نشست
آنیا : سلام بابا سلام پسر دوم
با من کار داشتی
دامیان : ام اره چیزه میخواستم ازت تشکر کنم چون که بهم کمک کردی تو انتخاب کادو برای مادرم
ممنونم
بلند شد و تعظیم کرد
(ذهن آنیا وای ریدی فقط بابا میدونست من باتو آمدم بیروننننن
دامیان جرتت میدممم سگگگ)
انیا : ممنونم که اینو میگی
ویو خودم
دامیان بلند شد.رفت جلوی آنیا و
سرشو فرو کرد تو گردن آنیا همه تعجب کرده بودن و گفت همونی که بهت داده بودم و زدی درسته
و بعد خداحافظی کردو رفت خداره شکر دایی دستشویی بود وگرنه چی میشد وای
ولی اشتباه فکر میکرد آنیا
داییش داشت یواشکی نگاهشان میکرد
از اون روز
دایی آنیا اونو با خودش برد و
بعد دو سال برگردوند همه میدونستن با یوری رفته یوری آنیا رو به بهانه سفر برده بود
فلش بک دو سال بعد
ویو خودم (اول اینکه بگم
من خودمم بدم میاد یهو هنوز داستان شروع نشده فلش بک طولانی بزنم. ولی الان یه ایده دارم )
بعد چند سال آنیا دوباره برگشت الان میگید که آنیا مدرسه چطوری میرفت خب آنیا مدرسه رو آنلاین ادامه میداد واسه همین کسی نمیدانست
یهو دو سال برگشت به مدرسه
و اون روز که دوباره فرم رو پوشید و دوباره رفت به مدرسه آنیا و دامیان هنوز عاشق هم بودن هردوشون بعد این چند سال
جرعت اینکه بهم بگو رو پیدا کردن
آنیا دلش برای بوی دامیان دلش برای خود دامیان تنگ شده بود
میپرسین این عشق چجوری بوجود آمده
اولش فقط به خاطر ماموریت بود ولی بعدش تبدیل به عشق شد
آدامیان از همون روز اول که آنیا رو دید عاشقش شد از اون روزی که آنیا بهش مشت زد از اون روزی که ازش معذرت خواهی کرد
دامیان عاشقش شد اون همیشه اولین و آخرین عشق دامیان بعد مادرش بوده
وقتی آنیا وارد مدرسه شد همه داشتن بهشون نگاه میکردم جز بکی یکی اونجا نبود بکی اون روز نیومده بود
خب این خیلی
اون داشت میرفت سمت کلاس که یکی دستشو گرفت کشید به حیاط پشتی اون می
عاشقو معشوق انیااا پسر دوم با همون دامیان
دامیان با عصبانیت سیلی محکمی به آنیا زد درسته از قصد نبود اون دامیان رو دو سال تنها گذاشت اون تنها کسی که عاشقش بود رو به حال خودش ول کرد.
جوری ولش کرد که نمیدونست منتظرش بمونه یا نه جوری ولش کرد که دامیان امیدی به برگشته آنیا نداشت
دامیان دادز دادز اونقدر داد زد که صداش تا به گوش همه میرسید
بلند داد میزد و میگفت چرا ولم کردی چرا چرا جوری رفتی که فکر کنم دیگه برنمیگردی چرا آنیا چرا به آمد خدا ولم کردی مکه منو دوست نداشتی
آنیا دستشو رو گذاشت روی صورت دامیان و رفت نزدیکش و لبشو بوسه ای طولانی زد
و اونم بلند دادزو گفت من من نمیخواستم هیچ وقت ولت کنم من نمیخواستم جوری ولت کنم که فکر کنی من دیگه نمیام نمیخواستم جوری ولت کنم که فکر کنی تاحالا کسی دوست نداشته منو ببخش من مجبور بودم
ولی از الان تا آخر عمرم باهات میمونم
دامیان که داشت با صورت متعجبی به آنیا نگاه میکرد یهو مثل آدم های وحشی و هول با سرعت و آغوش آنیا رفت
و گفت می بخشمت
می بخشمت
( فکر کردید تموم شده نه هنوز ادامه دارد تا فصل دو فلان حوصله نوشتن ندادم دقیقا یک ساعت که دارم مینویسم)
فلش بک روز بعد . ویو آنیا
از اتاقم رفتم بیرون رفتم صبحانه خوردمو رفتم تو اتاقم تا حولمو بردارم و برم حموم
نکته حموم توی راهرو اتاق است و به یکی از مبلا دید داره رفتم حموم
حلمو دورم پیچیدمو آمدم بیرون که دیدم دامیان رو همون مبل نشسته داره منو نگاه میکنه خجالت کشیدمو دویدم سمت اتاقم
داشتم از خجالت آب میشدم
لباسمو پوشیدم موهامو درست کردمو نمیخواستم اصلا از اتاق برم بیرون
چون خجالت میکشیدم که یهو دایی بدون در زدن آمد تو قیافش ترسناک بود آمد
گفت تو به اون پسره نچسب گفتی بیاد یا نه
آنیا : من چیزه
یوری : فقط جواب بده بگو آره یا نه ( دادددد🤣 بیبی یوری این که وضعشه )
آنیا : نه من نگفتم بیاد نمیدونم چرا آمده
یوری : خب خیالم راحت شد
ببین الآنم اون باتو کار داره اگه باهاش صمیمانه حرف زدی
نمیزارم تا آخر عمرت اونو ببینی
( نمیدونم ولی خب یه مشکلی با دزموندا داره )
آنیا : باشه
دویید رفت بیرون کنار لوید نشست
آنیا : سلام بابا سلام پسر دوم
با من کار داشتی
دامیان : ام اره چیزه میخواستم ازت تشکر کنم چون که بهم کمک کردی تو انتخاب کادو برای مادرم
ممنونم
بلند شد و تعظیم کرد
(ذهن آنیا وای ریدی فقط بابا میدونست من باتو آمدم بیروننننن
دامیان جرتت میدممم سگگگ)
انیا : ممنونم که اینو میگی
ویو خودم
دامیان بلند شد.رفت جلوی آنیا و
سرشو فرو کرد تو گردن آنیا همه تعجب کرده بودن و گفت همونی که بهت داده بودم و زدی درسته
و بعد خداحافظی کردو رفت خداره شکر دایی دستشویی بود وگرنه چی میشد وای
ولی اشتباه فکر میکرد آنیا
داییش داشت یواشکی نگاهشان میکرد
از اون روز
دایی آنیا اونو با خودش برد و
بعد دو سال برگردوند همه میدونستن با یوری رفته یوری آنیا رو به بهانه سفر برده بود
فلش بک دو سال بعد
ویو خودم (اول اینکه بگم
من خودمم بدم میاد یهو هنوز داستان شروع نشده فلش بک طولانی بزنم. ولی الان یه ایده دارم )
بعد چند سال آنیا دوباره برگشت الان میگید که آنیا مدرسه چطوری میرفت خب آنیا مدرسه رو آنلاین ادامه میداد واسه همین کسی نمیدانست
یهو دو سال برگشت به مدرسه
و اون روز که دوباره فرم رو پوشید و دوباره رفت به مدرسه آنیا و دامیان هنوز عاشق هم بودن هردوشون بعد این چند سال
جرعت اینکه بهم بگو رو پیدا کردن
آنیا دلش برای بوی دامیان دلش برای خود دامیان تنگ شده بود
میپرسین این عشق چجوری بوجود آمده
اولش فقط به خاطر ماموریت بود ولی بعدش تبدیل به عشق شد
آدامیان از همون روز اول که آنیا رو دید عاشقش شد از اون روزی که آنیا بهش مشت زد از اون روزی که ازش معذرت خواهی کرد
دامیان عاشقش شد اون همیشه اولین و آخرین عشق دامیان بعد مادرش بوده
وقتی آنیا وارد مدرسه شد همه داشتن بهشون نگاه میکردم جز بکی یکی اونجا نبود بکی اون روز نیومده بود
خب این خیلی
اون داشت میرفت سمت کلاس که یکی دستشو گرفت کشید به حیاط پشتی اون می
عاشقو معشوق انیااا پسر دوم با همون دامیان
دامیان با عصبانیت سیلی محکمی به آنیا زد درسته از قصد نبود اون دامیان رو دو سال تنها گذاشت اون تنها کسی که عاشقش بود رو به حال خودش ول کرد.
جوری ولش کرد که نمیدونست منتظرش بمونه یا نه جوری ولش کرد که دامیان امیدی به برگشته آنیا نداشت
دامیان دادز دادز اونقدر داد زد که صداش تا به گوش همه میرسید
بلند داد میزد و میگفت چرا ولم کردی چرا چرا جوری رفتی که فکر کنم دیگه برنمیگردی چرا آنیا چرا به آمد خدا ولم کردی مکه منو دوست نداشتی
آنیا دستشو رو گذاشت روی صورت دامیان و رفت نزدیکش و لبشو بوسه ای طولانی زد
و اونم بلند دادزو گفت من من نمیخواستم هیچ وقت ولت کنم من نمیخواستم جوری ولت کنم که فکر کنی من دیگه نمیام نمیخواستم جوری ولت کنم که فکر کنی تاحالا کسی دوست نداشته منو ببخش من مجبور بودم
ولی از الان تا آخر عمرم باهات میمونم
دامیان که داشت با صورت متعجبی به آنیا نگاه میکرد یهو مثل آدم های وحشی و هول با سرعت و آغوش آنیا رفت
و گفت می بخشمت
می بخشمت
( فکر کردید تموم شده نه هنوز ادامه دارد تا فصل دو فلان حوصله نوشتن ندادم دقیقا یک ساعت که دارم مینویسم)
- ۲۱.۲k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط