دامن خونین
.
.
.
.
.
.
.
.
ازدواج برای صلح. این اتفاقی است که در بیشتر داستان ها می افتد. داستان من هم اینگونه شروع و پایان مییابد. من مجبور شدم با دوک کرانول ازدواج کنم .
همیشه دوست داشتم شوالیه ای در سرزمین های شمالی کشور باشم ؛ اما والدین و جنسیتم این اجازه را به من نمیداد.
هر روز و هر شب آرزو میکردم ای کاش پسر به دنیا می آمدم، اینگونه نه با دوک مجبور به ازدواج بودم و نه مجبور بودم رویاهایم را زنده زنده به گور ببرم.
سال ها بود فکری در ذهنم مستقر شده بود. راه نجات من از این دنیا و سرنوشت شوم.
سرنوشت انسان ها از قبل نوشته شده ، سرنوشت من این است که با دوک ازدواج کنم و چندین بچه به دنیا بیاورم؛ در آخر هم زمانی که تبدیل به یک زن پول پرست و شرور شدم ، بمیرم. به نظر میاد ازدواج با دوک قرار است عمری طولانی به من دهد. پس من کَمَش میکنم.
این راه رسیدن به آرامش و آزادی است.
خودکشی.
اکنون ندیمه ام ، سارا، دارد مرا برای عروسی غروب آماده میکند. ساعت تقریبا ۴ است و عروسی ساعت ۶ برگزار میشود.
لباس عروسی ام بسیار تنگ و پر زرق و برق است. سفید تر از برف و نورانی تر از ستارگان. اعتراف می کنم واقعا زیباست ، اما یه چیزی کم دارد. فقط ای کاش کمی رنگ قرمز رویش بود ، زیرا این رنگ مورد علاقه ی من است.
خون.
از پنجره ی اتاق من تا روی زمین سنگی بیرون تقریبا ۱۰ متر یا بیشتر باید فاصله باشد.
سقوط.
بلند می شوم و با سرعت به سمت پنجره حرکت میکنم. حرف های سارا را نادیده میگیرم و پنجره را باز میکنم.
باد شدیدی میآید .
لبه ی پنجره می ایستم و فریاد می زنم:« شاید توی زندگی بعدی!»
خودم را رها میکنم و به باد سرکش می سپارم. به نظر میآید لباس عروسی همسر دوک الان واقعا زیباست...
.
.
.
.
.
.
.
ازدواج برای صلح. این اتفاقی است که در بیشتر داستان ها می افتد. داستان من هم اینگونه شروع و پایان مییابد. من مجبور شدم با دوک کرانول ازدواج کنم .
همیشه دوست داشتم شوالیه ای در سرزمین های شمالی کشور باشم ؛ اما والدین و جنسیتم این اجازه را به من نمیداد.
هر روز و هر شب آرزو میکردم ای کاش پسر به دنیا می آمدم، اینگونه نه با دوک مجبور به ازدواج بودم و نه مجبور بودم رویاهایم را زنده زنده به گور ببرم.
سال ها بود فکری در ذهنم مستقر شده بود. راه نجات من از این دنیا و سرنوشت شوم.
سرنوشت انسان ها از قبل نوشته شده ، سرنوشت من این است که با دوک ازدواج کنم و چندین بچه به دنیا بیاورم؛ در آخر هم زمانی که تبدیل به یک زن پول پرست و شرور شدم ، بمیرم. به نظر میاد ازدواج با دوک قرار است عمری طولانی به من دهد. پس من کَمَش میکنم.
این راه رسیدن به آرامش و آزادی است.
خودکشی.
اکنون ندیمه ام ، سارا، دارد مرا برای عروسی غروب آماده میکند. ساعت تقریبا ۴ است و عروسی ساعت ۶ برگزار میشود.
لباس عروسی ام بسیار تنگ و پر زرق و برق است. سفید تر از برف و نورانی تر از ستارگان. اعتراف می کنم واقعا زیباست ، اما یه چیزی کم دارد. فقط ای کاش کمی رنگ قرمز رویش بود ، زیرا این رنگ مورد علاقه ی من است.
خون.
از پنجره ی اتاق من تا روی زمین سنگی بیرون تقریبا ۱۰ متر یا بیشتر باید فاصله باشد.
سقوط.
بلند می شوم و با سرعت به سمت پنجره حرکت میکنم. حرف های سارا را نادیده میگیرم و پنجره را باز میکنم.
باد شدیدی میآید .
لبه ی پنجره می ایستم و فریاد می زنم:« شاید توی زندگی بعدی!»
خودم را رها میکنم و به باد سرکش می سپارم. به نظر میآید لباس عروسی همسر دوک الان واقعا زیباست...
- ۳.۶k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط