{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود،
بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد
تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد
تا او را نجات دهد و در مقابل،
گرگ مزدی به لک لک بدهد.
لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد
و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم
از دهانم بیرون آوردی برات کافی است...!

وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی
تنها انتظارت این باشد
که گزندی از او نبینی ...!
دیدگاه ها (۱)

هر گاه از خوشبختی کسانی که دوستمان ندارند خوشحال شدیم و برای...

یادت باشه؛مشکلات هم مثل همه چیزتاریخ انقضا دارن...پس هر وقت ...

حرف مردم مانند موج دریاستاگر در مقابلش بایستیخسته ات میکند!!...

و زنان در حوالی سی سالگیشاید دیگر قلبی روی بخار شیشه نکشند ا...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

????گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت ک...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

#انتظار_پاداشگرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط