{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد. لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد. گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برایت کافی است.
وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی

دنیا پر از تباهی است نه بخاطر آدمهای بد بلکه بخاطر سکوت آدمهای خوب.
دیدگاه ها (۶)

هرکجا میروم ظلم میبینم و همه میگویند "نگران نباش خدا جای حق ...

خیـالـټ تخـٺ!نـہ دلـتنگـم... نـہ دوستـټ دارم!فقـط بغـۻ دارݥ....

به هر دستی که دور گردنم افتاد دل بستممرا زد عاقبت ماری که فک...

دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زنمن گلی را دوست می‌دارم که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط