{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد. لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد. گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است.
وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی

دنیا پر از تباهی است نه بخاطر آدمهای بد بلکه بخاطر سکوت آدمهای خوب.
دیدگاه ها (۶)

روبه بوده یا روباه؟ فردی فقیر که برای نگه داری روغن اندک خود...

اینکه اصلاح طلب و اصولگرا دارند دست به افشاگری فیشهای حقوقی ...

خانم معلّمی وارد کلاس شد. تصمیم داشت از علم روانشناسی که آمو...

️چوپانی عادت داشت تا در یک مکان معین زیر یک درخت بنشیند و گل...

قلب تهیونگ مثل یک تیکه اشیاء شده بود خیلی ترسیده و با نگرانی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط