.
.
به یک پلک تو می بخشم تمام روز و شب ها را
که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تب ها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پُر کن به هم نگذار لب ها را
به دست آور دل من را، چه کارت با دلِ مردم؟
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را !
دلیلِ دلخوشی هایم! چه بُغرنج است دنیایم …
چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم سببها را …
بیا این بار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را …
به یک پلک تو می بخشم تمام روز و شب ها را
که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تب ها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پُر کن به هم نگذار لب ها را
به دست آور دل من را، چه کارت با دلِ مردم؟
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را !
دلیلِ دلخوشی هایم! چه بُغرنج است دنیایم …
چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم سببها را …
بیا این بار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد میگیرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقبها را …
- ۱.۳k
- ۰۵ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط