•┄✧📒🌤✧┄•
•┄✧📒🌤✧┄•
• #گوسفند_من🐏🌼 •
• #Part_1
آخ بمیرم برای دلت مینجی...
بعد چندسال بیگاری و پا..رگی تو اون مجتمع خرابشده، آخرش به خاطر یه سوتی کوچیک اخراجت کردن
آخه من چمیدونستم رئیس شرکت موقع ذکر قراداد داره با گوشی حرف میزنه و ف-ح-ش میده؟!!!!
وظیفه من این بود هرچی از دهن مبارک رئیس بیرون میاد و ترجمه کنم
با اشکایی که روی گونم سر میخورد رفتم تو شرکت...
باید به داداشم میگفتم بره حقم رو از اون مرتیکه بگیره
همین که وارد سالن کنفرانس خالی شدم؛ با دیدن داداشم که پشت به در داشت توی لبتاب ور میرفت
عین تیره از کمون رها شده سمتش شتافتم:
_دادااااش...
تا برگشت سمتم، بدون نگاه کردن به صورتش پریدم بغلش!!!
سرمو بردم تو شکمش و های های زار زدم
_داداش اخراجم کردن باز..
کلی حرف بارم کردن، اصلا تو میدونی ترجمه جا. کش به انگلیسی چقدر سخت بود؟!
میدونی چقدر ذه..
یکم که سرمو جا به جا کردم، شکم نامجون که انقدر سفت نبود
از کی تا حالا انقدر گاو شده که منو بغل نمیکنه؟!
اصلا مگه پیرهن اون سفید نبود؟ این چرا سیاهه..
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄
• #گوسفند_من🐏🌼 •
• #Part_1
آخ بمیرم برای دلت مینجی...
بعد چندسال بیگاری و پا..رگی تو اون مجتمع خرابشده، آخرش به خاطر یه سوتی کوچیک اخراجت کردن
آخه من چمیدونستم رئیس شرکت موقع ذکر قراداد داره با گوشی حرف میزنه و ف-ح-ش میده؟!!!!
وظیفه من این بود هرچی از دهن مبارک رئیس بیرون میاد و ترجمه کنم
با اشکایی که روی گونم سر میخورد رفتم تو شرکت...
باید به داداشم میگفتم بره حقم رو از اون مرتیکه بگیره
همین که وارد سالن کنفرانس خالی شدم؛ با دیدن داداشم که پشت به در داشت توی لبتاب ور میرفت
عین تیره از کمون رها شده سمتش شتافتم:
_دادااااش...
تا برگشت سمتم، بدون نگاه کردن به صورتش پریدم بغلش!!!
سرمو بردم تو شکمش و های های زار زدم
_داداش اخراجم کردن باز..
کلی حرف بارم کردن، اصلا تو میدونی ترجمه جا. کش به انگلیسی چقدر سخت بود؟!
میدونی چقدر ذه..
یکم که سرمو جا به جا کردم، شکم نامجون که انقدر سفت نبود
از کی تا حالا انقدر گاو شده که منو بغل نمیکنه؟!
اصلا مگه پیرهن اون سفید نبود؟ این چرا سیاهه..
•┄┄┅┄✧📒🌤✧┄┅┄┄
- ۷۶۸
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط