معامله نهایی

معامله نهایی





پارت ۷۳






بعد از سه روز مثل زامبی ها زندگی کردن ، کیکو من رو از خونش پرت کرد بیرون که با « پسر پری دریایی » بره بیرون . این لقب برای اینه که کیکو یادش رفت اسم پسره چیه ، و با توجه به توصیفات اون ، فقط میتونم یه پری دریایی تصور کنم .
بعد از اولین قدمی که داخل خونم برداشتم متوجه شدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود . اما نتونستم دلتنگیم رو برطرف کنم چون به محض اینکه تختم رو بغل کردم متوجه شدم که خونه چقدر خاک گرفته . خدای من ، پنج روز خونه ام رو ول کردم و به این وضع انداختمش .
اما به جورابی هم کمک کنندست . تمیزکاری یا کمک میکنه درست فکر کنی ، یا فکرتو درگیر میکنه و کمک میکنه اصلا به چیزی فکر نکنی که من گزینه اول زو تیاز داشتم .
من واقعا چمه ؟ هوانگ رفته کره ، خب ، اره رفته ! دلیلشم به من گفته . ولی چرا من ناراحتم ؟ چون اولویتش نیستم ؟ چون انقدر دیر بهم گفته ؟ چون تقریبا من رو قال گذاشت ؟ اوکی ، اصلا هرچی که هست ، چرا من دارم بهش اهمیت میدم ؟ مطمئنم برای خودم و خودش کاملا مشخص کردم که من نسبت بهش احساساتی دارم . اما قرار نبود این احساسات شدید باشن . قرار نبود بهش اهمیت بدم و قرار بود موقع تمیز کردن توالت یاد هوانگ بیوفتم نه موقع مرتب کردن لاله های گلدون روی میز . من هرگز ادم احساساتی ای نبودم . و قرار نبود به خاطر احساساتم نسبت به اون ، عوض بشم !




همسایه ها بهم گفتن موقعی که نزودم چندتا بسته پستی داشتم که باعث شد برم و چک کنم . خب ، انتظار داشتم چیزایی از طرف مامانم باشن ، چون اون هم معمولا بدون نشانی بسته هاشو میفرسته . اما " کیف بیرکین زرشکی با جزئیات سفارشی " قطعا از طرف مامانم نبود ‌.
برای چند لحظه بهش خیره شدم و بعد جیغ زدم . با سرعت دو جعبه باقی مونده هم باز کردم "کیف کوچ کد F060-10384 قهوه ای" و "چکمه Heel trouser برشکا رنگ مشکی سایز ۳۸"
یک کلمه . حتی یک کلمه هم با چیز هایی که گفته بودم فرق نداشتن . نکنه واقعا یه جایی یاد داشت کرده بود ؟
هنوز اماده بودم از خواب بیدار شم ، با ملایمت دستم رو روی دوخت بی نقص چکمه کشیدم . این رویای من بود . درواقع ، رویای من و کیکو . درحدی که برای حساب بانکی باز کرده بودم تا پس انداز کنم و بخرمش . الان پولش جمع شده ، ولی من همون پول و همین چکمه رو دارم . همزمان .
بعد از این که خودمو کنترل کردم که دور خونه ندوام به هوانگ پیام دادم « تو خریدیشون »
انقدر زود جواب داد که فکر کردم روی گوشی خوابیده بود « خریدم »
تایپ کردم « با همون جزئیات »
« با همون جزئیات . »
نفس عمیق کشیدم و بعد نوشتم « تو دیوونه ای ؟ من در حقت لطف هایی کردم ، ولی اینا ملیون ها دلاره ، میفهمی یعنی چی ؟»
« تو میدونی که تو ارزشش رو داری »
مکث کردم « من ارزش پوشیدن اینارو دارم ، ولی نمیتونم هدیه بیش از حد قبول کنم »
میتونستم بفهمم که گیج شده « تو چهار شب نقش دوست دختر من رو بازی کردی و حالا که میخوام برات جبرانش کنم بهش میگی هدیه اضافی ؟»
تایپ کردم « من چهارشب وانمود کردم دوست دخترتم ، و بهت سیلی هم زدم ، پاهات هم لگد کردم و ماکرویو خونتون رو هم به جهنم همراهی کردم »
الان لحنش بیشتر عصبانی به نظر میومد « تو تا دو روز پیش واسه اینا ادم میکشتی اما الان نمیخوای قبولش کنی »
« این از نظر انسانیت درست نیست »
پیام بعدیش نفسم رو بند اورد « پس این دفعه تو جبران کن . بیشتر نقش دوست دخترم رو بازی کن . انقدری انجامش بده که یک روز نیاز به وانمود کردن نباشه »
دیدگاه ها (۳)

The unwanted Roommate ___________________________ویو پارک یو...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

جدایی

داشتم به سمت اتاق پادشاه میدویدم که ناگهان چاقویی تا ته داخل...

the first lie

#میشه_خورشید_من_بشی؟ جونگین/سوآپارت: ۵جی‌وای‌پی تاییدم کردم ...

‏🐿‏[۰۰:۲۳ به وقت کره]•استیکر•امروز یه کارمند ازم پرسید که آی...

بچه ها براتون بگم یه لحظه تعداد پستم هام رو دیدم و یه چیزی ی...

part 12

اسلاید اول : قابی که داشتم و سفارش دادم ( بچه ها تو مشهد این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط