متیو
موضوع:(وقنی برای اولین بار قراره همراهش بری کانادا تا خانوادش رو ببینی)
من خیلی بیشتر از زیاد تو دوست دارم!
متیو/ا.ت
ویو نويسنده
قرار بود این هفته همراه متیو به کانادا بره تا برای اولین بار خانواده متیو رو ببینه!
اونا نزدیک دوسال باهم قرار میزاشتن و خب این اولین ملاقات ا.ت با خانواده متیو بود!
راستش کمی برای این سفر استرس داشت..
میترسید خانواده متیو ازش خوششون نیاد و اونو رد کنن..
اگه این اتفاق میفتاد اون قطعا خیلی ناراحت میشد و قلبش میشکست چون از ته قلبش متیو رو دوست داشت و عاشقش بود..
تو این یه هفته کلی با خودش حرف زد و تمرین کرد که وقتی خانواده متیو رو دید چطور رفتار کنه و چی بگه که اونا رو ناراحت نکنه..
بلاخره روز پروازشون هم رسید و اونا الان تو هواپیما نشسته بودن و منتظر بودن تا هوپیما از زمین جدا بشه و به سمت كانادا بره..
بعد از مدت کوتاهی هواپیما شروع به حرکت کرد و از زمین بلند شد..
کانادا/ساعت ۱۰:۳۰ شب
بعد از این مدت طولانی که تو هواپیما بودن بلاخره به کانادا رسیدن..
از فرودگاه که بیرون رفتن سوار یکی از ماشین های جلوی فرودگاه شدن و به سمت هتلی که از قبل رزرو کرده بودن رفتن..
(یچیزی رو باید قبل از ادامه بگم اونم اینه که متیو و ا.ت رفتن هتل چون متیو چیزی از این سفر به خانوادش نگفته و این سفر و دیدار با خانواده متیو قراره یجوری غافل گیری باشه)
فردا صبح زمانی که از خواب بیدار شدن و صبحانشون رو خوردن اماده شدن تا به خونه مادر پدر متیو برن..
ا.ت یه پیراهن ابی اسمونی با یه لباس سفید دکمه دار از زیرش پوشید و متیو هم یه تیشرت سفید با شلوار لی سرمهای و یه کت لی همرنگ شلوارش پوشيد..
بعد از اماده شدنشون از هتل بیرون رفتن و به سمت خونه خانواده متیو حرکت کردن..
زمانی که رسیدن قبل از اینکه زنگ بزنن و برن داخل متیو جلوی ا.ت ایستاد و دستش رو گرفت..
متیو: اگر اتفاقی افتاد..یا اگر کسی چیزی بهت گفت که ناراحت شدی فقط بیا و به خودم بگو، باشه؟
ا.ت: باشه
متیو: خیلی خب بریم
متیو همونطور که دست ا.ت رو گرفته بود به سمت در خونه رفت..
جلوی در وایساد و بعد از یه نفس عمیق کوتاه زنگ در رو فشار داد..
بعد از 30 ثانیه در با صدای کوتاهی باز شد و بعد از اون چهره مادر متیو تو چهارچوب در نمایان شد..
اون خانم تقرببا مسن با دیدن پسرش بقدری خوشحال شد که بدون فوت وقت اون رو در اغوش کشید
زمانی که متیو از بغل مادر بیرون اومد برگشت کنار ا.ت و دستش رو گرفت..
متیو: مامان این ا.ته
-اون دوست-
مامان متیو حتی نزاشت متیو حرفش رو کامل کنه..
تو لحظه دست دختر رو گرفت و اونو کشید سمت خودشو بغلش کرد..
بعدشم بدون اینکه به متیو توجهی کنه دختر رو همراه خودش برد داخل تا به بقیه معرفیش کنه..
متیو: هعیی
-میبینی چقد زود منو فروخت؟
نویسنده: دلم سوخت
متیو: انگار اصن من اینجا نیستمم
نویسنده: عادت میکنی
متیو: خفه شو نویسنده
-داستانتو بنویسس
بله حالا این نویسنده بود که پشت در مونده بود چون متیو رفت داخل و درو پشت سرش بست..
نویسنده: بی ادبب
ولی شما اگه فک کردین داستان به همین زودیا تموم شدن باید بگم که سخت در اشتباهید..
مادر متیو ا.ت رو همراه خودش برد داخل و کمی بعد متیو هم وارد خونه شد..
بابای متیو: متیو واسه چی نگفتی که قراره بیاید اینجا؟
متیو: قرار بود یه غافل گیری باشه
مامان متیو: چیکارش داری که چرا نگفته مهم اینه که اونا الان اینجان
-ا.ت بشین اینجا تا برم برات نوشیدنی بیارم
ا.ت: خیلی ممنون زحمت نکشید
(چی دارم میگم منن اینا چه چرت و پرتاییهعهه😑😭)
مامان متیو بدون توجه به حرف ا.ت به سمت اشپزخونه رفت تا نوشیدنی درست کنه..
تو این مدت متیو رفت و کنار ا.ت نشست..
متیو: دیدی الکی نگران بودی؟
-اون همون لحظه که جلو در دیدت ازت خوشش اومد پس دیگه نگران چیزی نباش -اون الات رسما تورو به چش عروسش میبینه
ا.ت: خوشحالم که همچی به خوبی پیش میره
-و از تو هم ممنونم که کنارمی و حواست بهم هست
متیو: دوست دارم
-خیلی زیاد
ا.ت: من خیلی بیشتر از زیاد تو دوست دارم!
متیو لبخندی زد و دستشو گذاشت رو موهای ا.ت و نوازشش کرد..
اون روز همچی برعکس تصورات ا.ت گذشت
خانواده متیو به قدری باهاش خوب و صمیمی رفتار کرده بودن که اون فراموش کرده بود(نویسنده رو پشت در گذاشته😑😂)تا قبل از اینکه بیاد اینجا چقدر استرس داشت و نگران بود..!
اون الان احساس میکرد واقعا عضوی از اون خانوادست!
End.
(خراب کردم به روم نیارید
ازش تعریفم نمیکنید چون رسما چرت و پرت نوشتم😑🔪
دلم نیومد یکی از عکسارو بزارن برای همین جفتش رو گذاشتم😶)
من خیلی بیشتر از زیاد تو دوست دارم!
متیو/ا.ت
ویو نويسنده
قرار بود این هفته همراه متیو به کانادا بره تا برای اولین بار خانواده متیو رو ببینه!
اونا نزدیک دوسال باهم قرار میزاشتن و خب این اولین ملاقات ا.ت با خانواده متیو بود!
راستش کمی برای این سفر استرس داشت..
میترسید خانواده متیو ازش خوششون نیاد و اونو رد کنن..
اگه این اتفاق میفتاد اون قطعا خیلی ناراحت میشد و قلبش میشکست چون از ته قلبش متیو رو دوست داشت و عاشقش بود..
تو این یه هفته کلی با خودش حرف زد و تمرین کرد که وقتی خانواده متیو رو دید چطور رفتار کنه و چی بگه که اونا رو ناراحت نکنه..
بلاخره روز پروازشون هم رسید و اونا الان تو هواپیما نشسته بودن و منتظر بودن تا هوپیما از زمین جدا بشه و به سمت كانادا بره..
بعد از مدت کوتاهی هواپیما شروع به حرکت کرد و از زمین بلند شد..
کانادا/ساعت ۱۰:۳۰ شب
بعد از این مدت طولانی که تو هواپیما بودن بلاخره به کانادا رسیدن..
از فرودگاه که بیرون رفتن سوار یکی از ماشین های جلوی فرودگاه شدن و به سمت هتلی که از قبل رزرو کرده بودن رفتن..
(یچیزی رو باید قبل از ادامه بگم اونم اینه که متیو و ا.ت رفتن هتل چون متیو چیزی از این سفر به خانوادش نگفته و این سفر و دیدار با خانواده متیو قراره یجوری غافل گیری باشه)
فردا صبح زمانی که از خواب بیدار شدن و صبحانشون رو خوردن اماده شدن تا به خونه مادر پدر متیو برن..
ا.ت یه پیراهن ابی اسمونی با یه لباس سفید دکمه دار از زیرش پوشید و متیو هم یه تیشرت سفید با شلوار لی سرمهای و یه کت لی همرنگ شلوارش پوشيد..
بعد از اماده شدنشون از هتل بیرون رفتن و به سمت خونه خانواده متیو حرکت کردن..
زمانی که رسیدن قبل از اینکه زنگ بزنن و برن داخل متیو جلوی ا.ت ایستاد و دستش رو گرفت..
متیو: اگر اتفاقی افتاد..یا اگر کسی چیزی بهت گفت که ناراحت شدی فقط بیا و به خودم بگو، باشه؟
ا.ت: باشه
متیو: خیلی خب بریم
متیو همونطور که دست ا.ت رو گرفته بود به سمت در خونه رفت..
جلوی در وایساد و بعد از یه نفس عمیق کوتاه زنگ در رو فشار داد..
بعد از 30 ثانیه در با صدای کوتاهی باز شد و بعد از اون چهره مادر متیو تو چهارچوب در نمایان شد..
اون خانم تقرببا مسن با دیدن پسرش بقدری خوشحال شد که بدون فوت وقت اون رو در اغوش کشید
زمانی که متیو از بغل مادر بیرون اومد برگشت کنار ا.ت و دستش رو گرفت..
متیو: مامان این ا.ته
-اون دوست-
مامان متیو حتی نزاشت متیو حرفش رو کامل کنه..
تو لحظه دست دختر رو گرفت و اونو کشید سمت خودشو بغلش کرد..
بعدشم بدون اینکه به متیو توجهی کنه دختر رو همراه خودش برد داخل تا به بقیه معرفیش کنه..
متیو: هعیی
-میبینی چقد زود منو فروخت؟
نویسنده: دلم سوخت
متیو: انگار اصن من اینجا نیستمم
نویسنده: عادت میکنی
متیو: خفه شو نویسنده
-داستانتو بنویسس
بله حالا این نویسنده بود که پشت در مونده بود چون متیو رفت داخل و درو پشت سرش بست..
نویسنده: بی ادبب
ولی شما اگه فک کردین داستان به همین زودیا تموم شدن باید بگم که سخت در اشتباهید..
مادر متیو ا.ت رو همراه خودش برد داخل و کمی بعد متیو هم وارد خونه شد..
بابای متیو: متیو واسه چی نگفتی که قراره بیاید اینجا؟
متیو: قرار بود یه غافل گیری باشه
مامان متیو: چیکارش داری که چرا نگفته مهم اینه که اونا الان اینجان
-ا.ت بشین اینجا تا برم برات نوشیدنی بیارم
ا.ت: خیلی ممنون زحمت نکشید
(چی دارم میگم منن اینا چه چرت و پرتاییهعهه😑😭)
مامان متیو بدون توجه به حرف ا.ت به سمت اشپزخونه رفت تا نوشیدنی درست کنه..
تو این مدت متیو رفت و کنار ا.ت نشست..
متیو: دیدی الکی نگران بودی؟
-اون همون لحظه که جلو در دیدت ازت خوشش اومد پس دیگه نگران چیزی نباش -اون الات رسما تورو به چش عروسش میبینه
ا.ت: خوشحالم که همچی به خوبی پیش میره
-و از تو هم ممنونم که کنارمی و حواست بهم هست
متیو: دوست دارم
-خیلی زیاد
ا.ت: من خیلی بیشتر از زیاد تو دوست دارم!
متیو لبخندی زد و دستشو گذاشت رو موهای ا.ت و نوازشش کرد..
اون روز همچی برعکس تصورات ا.ت گذشت
خانواده متیو به قدری باهاش خوب و صمیمی رفتار کرده بودن که اون فراموش کرده بود(نویسنده رو پشت در گذاشته😑😂)تا قبل از اینکه بیاد اینجا چقدر استرس داشت و نگران بود..!
اون الان احساس میکرد واقعا عضوی از اون خانوادست!
End.
(خراب کردم به روم نیارید
ازش تعریفم نمیکنید چون رسما چرت و پرت نوشتم😑🔪
دلم نیومد یکی از عکسارو بزارن برای همین جفتش رو گذاشتم😶)
- ۱۱.۴k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط