True Love②⑧
True Love②⑧
با خوشحالی رفتم داخل خونه
ا/ت: ماماننننن، ماماننن جون کجایی؟ اقاجون
چشمام پر از اشک شد خیلی نگران بودم..
سریع گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به با اقاجون
پ.ب: الو
ا/ت: الو آقاجون کجایین؟
پ.ب: دخترم بیمارستانیم بیا مامان حالش بد شده
سریع گوشی از دستم افتاد و گوشیم رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون
دیدم تهیونگ هنوز اونجا بود
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: من الان میرم برو داخل عزیزم
ا/ت: میشه من رو ببری بیمارستان
تهیونگ: چرا چیشده؟
ا/ت: مامان جون حالش بد شده بیمارستانه
تهیونگ: بشین آروم باش میریم کدوم بیمارستانه
ا/ت: مرکزی.. تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: اگر مامان جون چیزیش بشه من میمیرم
تهیونگ: نگران نباش عزیزم هیچی نمیشه حالش خوب میشه...
چند دقیقه بعد
رفتیم بیمارستان
سریع رفتم سمت پذیرش
پ.ب: ا/ت
ا/ت: آقاجون
پ.ب: بیا عزیزم
ا/ت: مامان کجاست؟
پ.ب: نگران نباش عملش خوب بوده
ا/ت: عمل؟ چه عملی
پ.ب: سکته کرده
ا/ت: واییی
تهیونگ دستم رو گرفت
پ.ب: دخترم چیزی میشه من که نمیدونم تو پرستاری
ا/ت: 😭
تهیونگ: نه عمو جان نگران نباش خوب میشن
ا/ت: کی اینجوری شده؟
پ.ب: صبح
ا/ت: چرا زودتر به من نگفتین؟
پ.ب: گفتیم سرکاری نگران میشی
ا/ت: باید میگفتین
پ.ب: الان برمیگردم میام
تهیونگ: ا/ت میدونم وقتش نیست اما باید بهت بگم تو الان باید حواست به آقاجونت باشه دیدی که حالش خیلی بد بود تو هم الان هرچی بیشتر گریه کنی او بیشتر نگران میشه میدونه تو پرستاری یه چیزهایی میدونه دیدی که با ناراحتی رفت و اینکه سنی ازشون گذشته سکته خیلی زیاد شده نگران خوب میشه..
یک ساعت بعد
سرم رو گذاشته بودم روی شونه ی تهیونگ دستم رو گرفته بود حالم خیلی بد بود
که خون دماغ شدم سریع رفتم سرویس
تهیونگ بیرون بود
تق تق تق
تهیونگ: ا/ت
صورتم رو شستم و رفتم بیرون
تهیونگ: سرت رو بالا بگیر چیزی نیست از استرس و خستگیه
ا/ت: یه چند باری خون دماغ شدم عادیه
تهیونگ: خوب که آقاجونت ندید ناراحت میشد
پ.ب: ا/ت
ا/ت: آقاجون
پ.ب: دخترم مامان جون بهوش اومد
یه نگاهی به تهیونگ کردم لبخندی زدم و رفتم
تهیونگ: شما برید من الان میام
رفتم تو اتاق کنار مامان جون
ا/ت: مامان جون فدات بشم
م.ب: خدانکنه عزیزم من خوبم نگران نباش
ا/ت: میدونم مامان من قویه همیشه خوبه
مامان
م.ب: جانم
ا/ت: اومده بودم بهت بگم من و تهیونگ باهم قرار میذاریم
م.ب: بهت گفته بودم دوسش داری باور نکردی
ا/ت: 😁
پ.ب: کی میشه بریم خونه
ا/ت: فردا
👩🏻⚕️: وقت ملاقات تمومه دیروقته بیماران میخوان استراحت کنند
ا/ت: مامان جون بخواب فردا میریم خونه
م.ب: عزیزدلم چشم
رفتیم از اتاق بیرون
تهیونگ: عزیزم
ا/ت: کجا بودی؟
تهیونگ: هیچی نخوردی رفتم آبمیوه خریدم بیا گلم بخور
ا/ت: ممنون
تهیونگ: مامان جون رو دیدی خوب شدی
ا/ت: آره
تهیونگ: بهت گفتم جای نگرانی نیست
ا/ت: خستم تهیونگ خستم خیلی میخوام بخوابم
اشاره کرد به پاش
تهیونگ: بیا سرت رو بذار رو پام بخواب
لبخندی زدم و سرم رو گذاشتم رو پاش و اون هم کتش رو گذاشت روم..
فردا
کار ها مامان جون رو انجام دادیم و تهیونگ مارو برد خونه
ا/ت: عزیزم بیا داخل
تهیونگ: نه باید برم
ا/ت: باشه تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: ببخشید دیشب خسته شدی میدونم هیچی نخوابیدی
تهیونگ: فدات بشم این چه حرفیه
ا/ت: من اصلا حواسم بهت نبود باید میگفتم بری امشب بیا خونمون نگو نمیام که ناراحت میشم خودم میخوام آشپزی کنم😉
تهیونگ: چشم
ا/ت: مراقب خودت باش خداحافظ
تهیونگ: خداحافظ
تهیونگ
ا/ت رفت داخل از ماشین پیاده شدم و رفتم کنار ماشین سفیده و زدم به شیشه ی ماشین
تهیونگ: چه غلطی میکنی؟
سونگ: تهیونگ
تهیونگ: فکر نکن حواسم نیست هرروز میبینمت ا/ت رو تعقیب میکنی کارت چیه؟
سونگ: دوست دارم به تو چه
تهیونگ: دیوونه ای؟
سونگ: شاید
تهیونگ: احمق عوضی
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
با خوشحالی رفتم داخل خونه
ا/ت: ماماننننن، ماماننن جون کجایی؟ اقاجون
چشمام پر از اشک شد خیلی نگران بودم..
سریع گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به با اقاجون
پ.ب: الو
ا/ت: الو آقاجون کجایین؟
پ.ب: دخترم بیمارستانیم بیا مامان حالش بد شده
سریع گوشی از دستم افتاد و گوشیم رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون
دیدم تهیونگ هنوز اونجا بود
ا/ت: تهیونگ
تهیونگ: من الان میرم برو داخل عزیزم
ا/ت: میشه من رو ببری بیمارستان
تهیونگ: چرا چیشده؟
ا/ت: مامان جون حالش بد شده بیمارستانه
تهیونگ: بشین آروم باش میریم کدوم بیمارستانه
ا/ت: مرکزی.. تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: اگر مامان جون چیزیش بشه من میمیرم
تهیونگ: نگران نباش عزیزم هیچی نمیشه حالش خوب میشه...
چند دقیقه بعد
رفتیم بیمارستان
سریع رفتم سمت پذیرش
پ.ب: ا/ت
ا/ت: آقاجون
پ.ب: بیا عزیزم
ا/ت: مامان کجاست؟
پ.ب: نگران نباش عملش خوب بوده
ا/ت: عمل؟ چه عملی
پ.ب: سکته کرده
ا/ت: واییی
تهیونگ دستم رو گرفت
پ.ب: دخترم چیزی میشه من که نمیدونم تو پرستاری
ا/ت: 😭
تهیونگ: نه عمو جان نگران نباش خوب میشن
ا/ت: کی اینجوری شده؟
پ.ب: صبح
ا/ت: چرا زودتر به من نگفتین؟
پ.ب: گفتیم سرکاری نگران میشی
ا/ت: باید میگفتین
پ.ب: الان برمیگردم میام
تهیونگ: ا/ت میدونم وقتش نیست اما باید بهت بگم تو الان باید حواست به آقاجونت باشه دیدی که حالش خیلی بد بود تو هم الان هرچی بیشتر گریه کنی او بیشتر نگران میشه میدونه تو پرستاری یه چیزهایی میدونه دیدی که با ناراحتی رفت و اینکه سنی ازشون گذشته سکته خیلی زیاد شده نگران خوب میشه..
یک ساعت بعد
سرم رو گذاشته بودم روی شونه ی تهیونگ دستم رو گرفته بود حالم خیلی بد بود
که خون دماغ شدم سریع رفتم سرویس
تهیونگ بیرون بود
تق تق تق
تهیونگ: ا/ت
صورتم رو شستم و رفتم بیرون
تهیونگ: سرت رو بالا بگیر چیزی نیست از استرس و خستگیه
ا/ت: یه چند باری خون دماغ شدم عادیه
تهیونگ: خوب که آقاجونت ندید ناراحت میشد
پ.ب: ا/ت
ا/ت: آقاجون
پ.ب: دخترم مامان جون بهوش اومد
یه نگاهی به تهیونگ کردم لبخندی زدم و رفتم
تهیونگ: شما برید من الان میام
رفتم تو اتاق کنار مامان جون
ا/ت: مامان جون فدات بشم
م.ب: خدانکنه عزیزم من خوبم نگران نباش
ا/ت: میدونم مامان من قویه همیشه خوبه
مامان
م.ب: جانم
ا/ت: اومده بودم بهت بگم من و تهیونگ باهم قرار میذاریم
م.ب: بهت گفته بودم دوسش داری باور نکردی
ا/ت: 😁
پ.ب: کی میشه بریم خونه
ا/ت: فردا
👩🏻⚕️: وقت ملاقات تمومه دیروقته بیماران میخوان استراحت کنند
ا/ت: مامان جون بخواب فردا میریم خونه
م.ب: عزیزدلم چشم
رفتیم از اتاق بیرون
تهیونگ: عزیزم
ا/ت: کجا بودی؟
تهیونگ: هیچی نخوردی رفتم آبمیوه خریدم بیا گلم بخور
ا/ت: ممنون
تهیونگ: مامان جون رو دیدی خوب شدی
ا/ت: آره
تهیونگ: بهت گفتم جای نگرانی نیست
ا/ت: خستم تهیونگ خستم خیلی میخوام بخوابم
اشاره کرد به پاش
تهیونگ: بیا سرت رو بذار رو پام بخواب
لبخندی زدم و سرم رو گذاشتم رو پاش و اون هم کتش رو گذاشت روم..
فردا
کار ها مامان جون رو انجام دادیم و تهیونگ مارو برد خونه
ا/ت: عزیزم بیا داخل
تهیونگ: نه باید برم
ا/ت: باشه تهیونگ
تهیونگ: جانم
ا/ت: ببخشید دیشب خسته شدی میدونم هیچی نخوابیدی
تهیونگ: فدات بشم این چه حرفیه
ا/ت: من اصلا حواسم بهت نبود باید میگفتم بری امشب بیا خونمون نگو نمیام که ناراحت میشم خودم میخوام آشپزی کنم😉
تهیونگ: چشم
ا/ت: مراقب خودت باش خداحافظ
تهیونگ: خداحافظ
تهیونگ
ا/ت رفت داخل از ماشین پیاده شدم و رفتم کنار ماشین سفیده و زدم به شیشه ی ماشین
تهیونگ: چه غلطی میکنی؟
سونگ: تهیونگ
تهیونگ: فکر نکن حواسم نیست هرروز میبینمت ا/ت رو تعقیب میکنی کارت چیه؟
سونگ: دوست دارم به تو چه
تهیونگ: دیوونه ای؟
سونگ: شاید
تهیونگ: احمق عوضی
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۴۷۶
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط