p6
جونگکوک اومد داخل...
☆بهتری؟
_یکم.. شاید.. ولی سردمه خیلی
☆بشین اینجا
یجی رفت کنار جونگکوک نشست
☆بیا جلو
_برای چی؟
☆فقط میخوام تبت رو ببینم
_حالم خوبه.
☆تب داری.
_کمه.
☆زیاده. خیلی هم زیاده.
_نمیخوام دارو بخورم.
☆کسی نگفته دارو بخور... گوش کن.
_چی؟
☆باید آمپول بزنی.
_چی؟ چی گفتی؟
☆شنیدی.
_نه نه امکان نداره
☆یجی تبت بالاست.
_آمپول نه توروخدا نه
☆باید بزنی تا تبت بیاد پایین.
یجی خودشو میکشه عقب
_نمیخوام بمیرم(ار یو ایت تر*یاک؟)
☆نمیمیری یه سوزنه
_همون سوزنه میکشدتم
☆مسخره بازی درنیار.
_نمیخواااااااام
☆ببین منو.
_نمیبینم
☆یجی
_اوپا توروخدا...
☆یجی به من نگاه کن
_میترسم...
☆من اینجام.
_درد داره... خیلی درد داره
☆دردش کمتر از تبه.
_نه اصلاااا
☆آروم باش
_نمیتونم
☆میتونی... درد نداره نترس
_اوپا گولم نزن
☆دروغ نمیگم.
یجی اشکاش میریزه
_قلدرای مدرسه بس نبودن؟ تو هم میخوای اذیتم کنی؟
☆من؟ یجی من کیام؟
_برادرم...
☆پس به برادرت اعتماد کن.
_تو دوسم نداری...
☆کی گفته...
_مشخصه... داری ازارام میدی
☆اره دوست ندارم... چون عاشقتم یجی میفهمی؟ نمیتونم ببینم بیشتر از این جلوم درد بکشی....
_چـــ... چی؟
☆هیچی... نفس عمیق بکش فقط اماده باش... 1،2
_اوپا...
☆هوم؟
_دستمو بگیر
جونگکوک دستشو محکم میگیره
یجی یه جیغ بنفش کشید
_عععععع... دستممممم اوپااااااااا
_تموم شد... تموم شد
_دروغگو گفتی درد نداره
☆گفتم کمه.
-خیلی زیاد بود
☆گذشت دیگه
_درد میکنه...
☆میدونم... ولی خوب میشه... یکم تحمل کن الان خوب میشی...
_اوپا...
جونگکوک همینجور که وسایل رو جمع میکرد برگشت سمت یجی
☆هوم؟
_اون رو جدی گفتی؟
☆چیرو؟
_همون که گفتی...عاشقمی...
☆یجی
_بله؟
جونگکوک اروم اروم نزدیک یجی شد و یجی رو اروم روی مبل توی اتاق هل داد که یجی دراز کشید و خودش هعی نزدیک و نزدیک تر میشد...
_اوپا.. چیکـــ....
اما جملش ادامه پیدا نکرد و ل🍷ب های جونگکوک روی ل🍷ب های داغ و نرم یجی نشست
یجی با دست های کوچیکش به سی🍷نه ی جونگکوک مشت میزد که ولش کنه اما جونگکوک با علاقه ی بیش تر به کارش ادامه میداد
ادامه دارد....
تولدمههههه(البته دیروز بود) لایک کنیدددددددددد کامنت بزاریددددددد
☆بهتری؟
_یکم.. شاید.. ولی سردمه خیلی
☆بشین اینجا
یجی رفت کنار جونگکوک نشست
☆بیا جلو
_برای چی؟
☆فقط میخوام تبت رو ببینم
_حالم خوبه.
☆تب داری.
_کمه.
☆زیاده. خیلی هم زیاده.
_نمیخوام دارو بخورم.
☆کسی نگفته دارو بخور... گوش کن.
_چی؟
☆باید آمپول بزنی.
_چی؟ چی گفتی؟
☆شنیدی.
_نه نه امکان نداره
☆یجی تبت بالاست.
_آمپول نه توروخدا نه
☆باید بزنی تا تبت بیاد پایین.
یجی خودشو میکشه عقب
_نمیخوام بمیرم(ار یو ایت تر*یاک؟)
☆نمیمیری یه سوزنه
_همون سوزنه میکشدتم
☆مسخره بازی درنیار.
_نمیخواااااااام
☆ببین منو.
_نمیبینم
☆یجی
_اوپا توروخدا...
☆یجی به من نگاه کن
_میترسم...
☆من اینجام.
_درد داره... خیلی درد داره
☆دردش کمتر از تبه.
_نه اصلاااا
☆آروم باش
_نمیتونم
☆میتونی... درد نداره نترس
_اوپا گولم نزن
☆دروغ نمیگم.
یجی اشکاش میریزه
_قلدرای مدرسه بس نبودن؟ تو هم میخوای اذیتم کنی؟
☆من؟ یجی من کیام؟
_برادرم...
☆پس به برادرت اعتماد کن.
_تو دوسم نداری...
☆کی گفته...
_مشخصه... داری ازارام میدی
☆اره دوست ندارم... چون عاشقتم یجی میفهمی؟ نمیتونم ببینم بیشتر از این جلوم درد بکشی....
_چـــ... چی؟
☆هیچی... نفس عمیق بکش فقط اماده باش... 1،2
_اوپا...
☆هوم؟
_دستمو بگیر
جونگکوک دستشو محکم میگیره
یجی یه جیغ بنفش کشید
_عععععع... دستممممم اوپااااااااا
_تموم شد... تموم شد
_دروغگو گفتی درد نداره
☆گفتم کمه.
-خیلی زیاد بود
☆گذشت دیگه
_درد میکنه...
☆میدونم... ولی خوب میشه... یکم تحمل کن الان خوب میشی...
_اوپا...
جونگکوک همینجور که وسایل رو جمع میکرد برگشت سمت یجی
☆هوم؟
_اون رو جدی گفتی؟
☆چیرو؟
_همون که گفتی...عاشقمی...
☆یجی
_بله؟
جونگکوک اروم اروم نزدیک یجی شد و یجی رو اروم روی مبل توی اتاق هل داد که یجی دراز کشید و خودش هعی نزدیک و نزدیک تر میشد...
_اوپا.. چیکـــ....
اما جملش ادامه پیدا نکرد و ل🍷ب های جونگکوک روی ل🍷ب های داغ و نرم یجی نشست
یجی با دست های کوچیکش به سی🍷نه ی جونگکوک مشت میزد که ولش کنه اما جونگکوک با علاقه ی بیش تر به کارش ادامه میداد
ادامه دارد....
تولدمههههه(البته دیروز بود) لایک کنیدددددددددد کامنت بزاریددددددد
- ۳۲۶
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط