معامله نهایی

معامله نهایی
پارت ۵




نفس کشیدن در مقابل هوانگ هیونجین با اون چهره افسانه ای وقتی همچین کلماتی از دهنش بیرون میان خیلی سخته . خیلی خیلی سخت . با این حال من بازیگر خوبی هستم و وانمود میکنم در دلم نمیدوم و جیغ نمیکشم
گفتم « یه سوال فنی ، هوانگ ها کلاس لاس زنی یا همچین چیزی دارن ؟ باید بگم که بهتره یه مربی بهتر بیارن . فکر نکن با لاس زدن با من کاری میکنی نسبت به شرکتت وفادار بشم و با علاقه برات کار کنم »
پوزخندش زیادی جذابه برای اینکه اسمش رو بزارم احمقانه « اشتباه میکنی ، در هردو مورد . ما کلاس لاس زنی نداریم . میدونی که من نجیب زاده ام و این ژن نجیب زادست . مورد دوم ، من بخاطر این باهات لاس نزدم که میخواستم وفاداریت رو جذب کنم »
« پس چی ؟ بخاطر این لاس زدی که امیدوار بودی امشب رو تختت باشم ؟ نه عزیزم ، احتمال اینکه بدون اعتراض ۴۸ ساعت بدون وقفه برات کار کنم از این بیشتره »
وقتی اخرین کلمه روی زبونم نشست بلند خندید . سرش رو عقب انداخت و باعث شد فکر کنم ممکنه روی زمین بیوفته . « وای خدای من ، رین . تو فوق العاده ای . میخواستم بپرسی چی و یه لاس دیگه باهات بزنم ولی تو ... وای خارق العاده ای !»
تا قبل از این در این حد احساس بامزگی نکردم .
در حالی که خودش رو جمع و جور میکرد ادامه داد « تبریک میگم ! تو توی روز اول کاریت و حتی قبل از شروع شدن شیفتت دو لول ترفیع گرفتی ! الان لینا میاد و همه چیز رو برات توضیح میده »
قبل از اینکه بخوام بپرسم لینا کیه دختر قد کوتاهی با کیوت ترین قیافه ای که تا الان دیدم و اندام تپل نازش وارد شد و با حالت استرسی و دستپاچه وارد شد ، انگار که دیر کرده باشد .
« هی , سلام رئیس و دختر ناشناخته خوشگل ! امیدوارم نادیده بگیریم که دیر کردم و خب م- وای خدای من ! رئیس ابهتت کجا رفته ؟»
به هوانگ نگاه کردم که به سختی به میز تکیه داده و داره میخنده . قیافه متعجب لینا رو درک میکنم . اروم رو به لینا زمزمه کردم « مشکل داره ، نادیدش بگیر »



بچه ها میدونم جمله رین خیلی بی مزه بود ولی قسمت شومبوس مغزم ( قسمت طنز مغز ) همراهی نمیکرد ولیخب هیونجین داره از خنده پاره میشه پس شماهم وانمود کنید خیلی خنده دار بود و پرتاب شدین
دیدگاه ها (۷)

#درخواستی_جیهوپp1لینا: رورا پدرسگ لباسم رو ندیدی؟ رورا: من ا...

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

های، این هان جیسونگه، پسر تولدی امروز.خیلی خوشحالم که تونستم...

*🐥: اینجا عایق صدا خیلی خوبی نداره، برای همین مجبورم آروم صح...

+نه بابا اخه ببی ( بوق بوق گوشی رو قطع کرد) دید ات وای چکار...

پیام هانیییی

Borrowed LifePart4صدای مردی از پشت سرش اومد.لینا برگشت.÷ جون...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

🐻💬~کامنت تهیونگ زیر پست یه آرمی در ویور~س 😭💜💜: «اسپانیایی ته...

ازدواج اجباری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط