{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۰

پارت ۵۰
صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های دیشب فکر می‌کرد.
قرار بود تهیونگ امروز بالاخره حرفش رو بزنه.
قبل از اینکه از خونه بیرون بره، صدای زنگ در اومد.
در رو باز کرد.
تهیونگ پشت در ایستاده بود.
ـ صبح بخیر.
لینا لبخند زد.
ـ صبح بخیر.
ـ می‌تونیم بریم یه جایی؟
ـ کجا؟
ـ همون پشت‌بوم.
چند دقیقه بعد، هر دو روی پشت‌بوم ساختمان ایستاده بودن.
باد ملایمی می‌وزید و شهر زیر پاشون دیده می‌شد.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
بعد رو به لینا کرد.
ـ یادته اولین بار که دیدمت چی فکر کردم؟
ـ چی؟
ـ اینکه همسایه طبقه پایین خیلی رو اعصابه.
لینا خندید.
ـ منم فکر کردم همسایه طبقه بالا خیلی مغروره.
ـ ولی...
تهیونگ مکث کرد.
ـ بعدش هرچی بیشتر شناختمت، فهمیدم اشتباه می‌کردم.
لینا آرام گفت:
ـ تهیونگ...
ـ بذار این بار من حرف بزنم.
لینا ساکت شد.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ من از همون روزایی که با هم دعوا می‌کردیم، بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم بهت اهمیت می‌دادم.
نگاهش رو از لینا نگرفت.
ـ وقتی ناراحت بودی، منم ناراحت می‌شدم. وقتی می‌خندیدی، بی‌اختیار لبخند می‌زدم. وقتی یکی دیگه کنارت بود، حسودیم می‌شد.
لینا لبخند کوچیکی زد.
تهیونگ ادامه داد:
ـ اولش فکر می‌کردم فقط چون همسایه‌ای.
مکث کرد.
ـ ولی دیگه نمی‌تونم به خودم دروغ بگم.
یک قدم نزدیک‌تر شد.
ـ لینا...
ـ هوم؟
ـ من دوستت دارم. واقعاً دوستت دارم. نه به خاطر تنهایی، نه از روی عادت... خودِ تو رو دوست دارم.
چشم‌های لینا پر از اشک شد.
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد با لبخند گفت:
ـ فکر کردی فقط خودت این حس رو داری؟
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
ـ یعنی...
لینا خندید.
ـ منم دوستت دارم.
تهیونگ با ناباوری گفت:
ـ جدی؟
ـ آره.
لبخند بزرگی روی صورت تهیونگ نشست.
ـ باورم نمی‌شه.
لینا با خنده گفت:
ـ چرا؟ این‌قدر غیرقابل تحملی؟
ـ خیلی.
ـ پس چرا خوشحالی؟
ـ چون بالاخره همسایه‌ی طبقه پایینم منو دوست داره.
هر دو خندیدن.
تهیونگ دست لینا رو گرفت.
چند لحظه در سکوت به چشم‌های هم نگاه کردن.
بعد تهیونگ آرام نزدیک شد و مکث کرد؛ انگار می‌خواست مطمئن بشه لینا هم با این فاصله کم راحت است.
لینا لبخند کوچیکی زد و کمی نزدیک‌تر شد.
تهیونگ خیلی آرام صورتش رو جلو آورد و لب‌هایشان برای لحظه‌ای به هم رسید.
بوسه کوتاه و لطیف بود؛ آن‌قدر کوتاه که وقتی از هم فاصله گرفتن، هر دو چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
لینا از خجالت نگاهش رو پایین انداخت.
تهیونگ لبخند زد.
ـ چرا سرخ شدی؟
لینا با خجالت گفت:
ـ تقصیر توئه.
ـ من؟
ـ آره!
تهیونگ خندید.
ـ پس از امروز هر اتفاقی افتاد، تقصیر من؟
لینا با خنده به شونه‌اش زد.
ـ پررو نشو!
تهیونگ دستش رو گرفت.
ـ باشه، خانم همسایه.
لینا لبخند زد.
ـ آقای همسایه.
باد خنکی وزید و هر دو کنار هم ایستادن.
دو نفری که روز اول حتی نمی‌توانستند بدون جر و بحث کنار هم بمانند، حالا بالاخره کنار هم بودند.
و این بار...
دیگه فقط همسایه نبودن. ❤️
پایان
دیدگاه ها (۳)

فیک : بین راندها

مهمونی پارت ۶۰

رمان: «از تو متنفرم»پارت ۷۰ ساعت دقیقاً هفت بود.آریانا وارد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط