حسین پسر غلامحسین

در یکی از روزهایی که محمدحسین به مرخصی آمد قرار شد که برای درمان چشمانش به تهران برود چون حال عمومی اش خوب نبود و چشمانش درد داشت. تصمیم چنین شد که برادرش محمد علی او را با ماشین به تهران ببرد. وقتی برگشتند، محمد علی به من گفت: مادر! خیلی به حال محمد حسین غبطه می خورم .گفتم چرا؟ چه شده؟
گفت: در طول مسیر که می رفتیم حال محمدحسین بدتر شد چشمانش به شدت درد گرفته بود و اذیتش می‌کرد. او


:
آخرین باری که محمدحسین می خواست به جبهه برود مادرم عازم سفر موقع خداحافظی به مادرم گفت: مادر! هر چقدر می خواهی مرا نگاه کن. این دفعه دفعه آخر است. شاید دیگر مرا نبینی.
مادر که به شوخی های محمدحسین عادت کرده بود، گفت: نه پسرم! انشاء الله مثل همیشه سالم برمی گردی.
حسین گفت: نه مادر! این دفعه دیگر شوخی نیست. وقتی رفتی به حرم حضرت زینب سلام الله علیها فقط دعا کن که شهید بشوم.
مادرم وقتی به چهره اش نگاه کرد دید سخنش کاملاً جدی است. خیلی ناراحت شد و بغض گلویش را گرفت. پدر نگاهی به محمدحسین کرد: «بابا! الان وقت این حرف ها نیست. این چه حرفهایی است که به مادرت می زنی؟»
محمدحسین مودبانه گفت: چه فرقی می کند حاج آقا! بهتر است از قبل سابقه ذهنی داشته باشید و خودتان را آماده کنید. مادر وقتی این حرف را که شنید، گفت: محمدحسین! دیگر نمی خواهد به جبهه بروی. من طاقت شنیدن این حرف ها را ندارم.
محمد حسین گفت: مادر! امام حسین علیه السلام فقط مشکی پوش و گریه کن نم یخواهد. از این ها زیاد دارد. امام حسین علیه السلام رهرو می خواهد. بعضی ها از پنج تا پسر سه تا شون را در راه خدا دادن. خانواده هایی از سه فرزند دوتا را در راه خدا نثار کردند. شما فردای قیامت چه جوابی می خوانید به حضرت زهرا سلام الله علیها بدهید… خواهرم گفت: چرا حالا فقط تو باید به جبهه بروی آن هم با این تن مجروح؟! چطور دیگران راست راست توی خیابان‌های شهر بگردند و هر کاری که دلشان خواست بکنند و تو و امثال تو بروید و خودتان را جلوی گلوله قرار دهید؟!
محمدحسین جواب داد: من چه کار به دیگران دارم. من آن قدر جبهه می‌روم تا روی دست مردم برگردم.


زندگی نامه و خاطرات از شهید محمد حسین یوسف الهی
نویسنده: #مهری_پور_منعمی
ناشر: #مبشر (وابسته به کنگره شهدای استان کرمان
#کتاب
#حسین_پسر_غلام_حسین
دیدگاه ها (۰)

🖤 اَلسَّلامُ عَلَیکِ یا فاطِمَةَ الزَّهرا (سلام‌الله‌علیها)🌷...

هروقت کسی شما را اذیت کرد....

♥️🍃درکلام‌حضرت‌بقیه‌الله‌الاعظمعجل‌اللهدرتفسیر«كهيعص»آمده:ك...

#خاطره ای از شهيـدی كه با خدا نقد معامله كرد#شهید_محمودرضا_ا...

حکیم بزرگ ژاپنی روی شنها نشسته و در حال مراقبه بود مردی به ا...

پارت دهم.ویو آساآسا: مامان چیشدع؟چرا حرف نمی زنی فقط داری من...

🔻ای یادگار فاطمه که داغ دیده ایدر بستری ز غصّه و غم آرمیده ا...

𝖕𝖆𝖗𝖙4اتاق مارال رو به باغ شرقی قصر بود. صبح‌ها، نور از میان ...

🍃یاعلیُّ ياعلىُّ ياعلىّ ✍ امام باقر عليه السلام :قاسم پسر رس...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط