{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖕𝖆𝖗𝖙4

𝖕𝖆𝖗𝖙4


اتاق مارال رو به باغ شرقی قصر بود. صبح‌ها، نور از میان پرده‌های نازک می‌گذشت و روی تخت می‌افتاد. مارال تازه داشت به این زندگی عادت می‌کرد؛ به خدمتکارهایی که با احترام سر خم می‌کردند، به صبحانه‌ای که روی میز می‌گذاشتند، و به سکوتی که هر شب، سنگین‌تر از شب قبل بود.

ملکه از داروهای پدرش راضی بود. آرتور هر روز صبح به اتاق او می‌رفت و مارال بیشتر وقت‌ها همراهش بود. ملکه زنی بود با چشمانی مهربان و لبخندی که یاد مادر مارال را زنده می‌کرد. یک بار، وقتی آرتور سرش گرم نوشتن نسخه بود، ملکه دست مارال را گرفته بود و آرام گفته بود:

«مادرت... الیزا... زیباترین دوست من بود. تو دقیقاً چشم‌های اون رو داری.»

مارال چیزی نگفته بود. فقط دست ملکه را محکم‌تر گرفته بود. و آن شب، برای اولین بار بعد از سال‌ها، زیر پتو گریه کرده بود.

اما قصر فقط مهربانی ملکه نبود.

سوهو هر جا می‌رفت، مارال حسش می‌کرد. در راهرو، در باغ، حتی وقتی پشت پنجره اتاقش می‌نشست. نگاهش مثل سایه بود؛ آرام، بی‌صدا، اما همیشه آنجا. هیچ‌وقت نزدیک نمی‌شد. هیچ‌وقت حرف نمی‌زد. فقط نگاه می‌کرد.

و این، از هر تهدیدی بدتر بود.

یک عصر، مارال در باغ قدم می‌زد که صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد. برگشت. سوهو بود.

«تنها قدم می‌زنی؟» پرسید.

«بله.» مارال سعی کرد صدایش محکم باشد. «مشکلی هست؟»

سوهو نزدیک‌تر آمد. آنقدر نزدیک که مارال مجبور شد عقب برود. اما پشتش به درخت خورد.

«مشکلی نیست.» گفت. «فقط... متوجه شدم تو از من فرار می‌کنی.»

مارال نفسش را حبس کرد. «من از کسی فرار نمی‌کنم.»

سوهو سرش را کمی کج کرد. نگاهش روی صورتش لغزید. آهسته. مثل کسی که دارد نقشه‌ای می‌کشد.

«پس چرا وقتی من میام، می‌ری؟»

مارال دهانش را باز کرد، اما جوابی نداشت.

سوهو لبخند زد. لبخندی که به چشمانش نرسید.

«اشکالی نداره، مارال.» اسمش را آرام گفت، طوری که تنش لرزید. «من صبر می‌کنم. من همیشه صبر می‌کنم.»

و بعد، همان‌طور که آمده بود، رفت. مارال به درخت تکیه داد و چشمانش را بست. قلبش مثل طبل می‌زد.

از آن طرف باغ، جیمین ایستاده بود. از دور، همه چیز را دیده بود. مشتش را محکم کرد و زیر لب زمزمه کرد:

«سوهو...»

👑💛
دیدگاه ها (۰)

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 12ویولت آن شب تا مدت‌ها خوابش نبرد.ح...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 | وقتی یک نفر طرف تو می‌ایستدچند هفته گذشت.دوستی آنها...

درخواستی

پارت دوم راز خون

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌78حدود نیم ساعت گذشت.صدای قدم‌هایی روی س...

💋فیلیکس و می سان 💋

P : 25

جادویی به نام عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط