forced by your side
forced by your side
به اجبار کنار تو
part: 22
(این جا همش نویسنده صحبت میکنع)
جونگکوک ته و جیمین برد تو اتاقش و.برای اون ها یه لباس راحتی داد
(جونگکوک اینجا با جینا مهربونه چون مجبوره 😂)
اومدن رو مبل نشستن و شروع به صحب کردن
و جینا هم در همون زمان دسر و کیک آورد
جینا فهمیده بود که اون فرد جیمین داداششه ولی جوری رفتار میکرد که انگار غرییه هستن
شروع به خوردن کردن یه دفعه جیمین تصمیم گرفت از جینا یه سوالی بپرسه
♡ببخشید جینا خیلی رفتارت اخلاقت چهرت شبیه آبجیمه که گمش کردم هست میتونم یه سوال بپرسم
+عههه چه جالب. اره بپرس چه سوالی داری؟
♡برادر داشتی؟ برادرت چه کارست؟
+اره داشتم از خودم بزرگتره مافیا هست و
♡و چی؟
+اسمش..... اسمش.... جیمینه
(میپره بغل جیمین و ...)(اون دوتا متعجبن😂)
♡هااا جینا واقعا خودتی؟
تو همون جینا کوچولو هستی؟ آبجی من
واییییی باورم نمیشه (هردوتاشون بغض کردن)
جونگکوک و جنا و ته اینجور بودن که:
هااا؟ چی شد؟ اینا خواهر برادرن؟
+دلم برات خیلی تنگ شده بود داداشی (گریه شدید همراه با بغض)
♡منم منم دلم برات تنگ شده بود آبجییی(جیمین هم بغض کرده)
خلاصه کلی تو بغل هم دیگه گریه کردن..
موقع شام...
اون سه تا باهم دیگه پاسور بازی میکردن جنا و جینا هم میز شام میچیدن
چند مین بعد..
+بیاین غذا بخورید شام حاضره
همه اومدن
جینا اومد بشینه کنار جونگکوک که
♡برو اونور میخوام پیش آبجیم بشینم
_منم میخوام پیش زنم بشینم تو برو اونور
♡تو که هر موقع خواستی کنارته پاشو برو اونور
_اگه نرم چیکار میکنی؟
(ته و جینا از خنده رو ده بر شدن)
+بسه دیگه عه(یکم یاد نقی بیوفتیم 😂)
جیمین تو اینجا بشین جونگکوک تو ام اونجا
(حالا چجور شد جینا بین جیمین و جونگکوک بود)
جینا غذا رو کشید اول برای جنا بعد تهیونگ. جونگکوک. جیمین.
_چرا اول برای جنا غذا کشیدی من شوهرتماا اول باید برا من میکشیدی (برادر درحال حسودی به خواهر)
+چون خانما مقدم ترن (چشمک به جنا)
+بسه ذیگه غذاتون بخورید
چند مین بعد..
همه انقدر خورده بودن دیگه نمیتونستن نفس بکشن
♡واییی جینا.. نمیپونستم دستپختت انقدر خوشمزست
+مرسسییییییی
_جیناااااا خیلی خوشمزه بودد تو عمرم غذای به این خوشمزگی ندیده بودم(مجبور هست تعریف کنه)
+بوس به لپت عشقم
(جینا تو دلش میگه کاش همیشه اینجور بود)
بعد از شام هرکی یه گوشه ای رفت
جینا هم رفت روی تاب بزرگ تو حیاط
هونجا با خودش فکر میکرد یه یهو یه دستی رو شونه هاش حس کرد برگشت دید جیمینه
دلش یکم گرفته بود و میخواست همه چیز به داداشش بگه هعی مقاومت میکرد ولی دیگه نتونست و همه چیز گفت
+جیمین
♡جانم
+میخوام یه چیزی بهت بگم
♡چی
+جونگکوک اینجور نبین باهام مهربونه اون خیلی باهام بد اخلاقی میکنه اگر یه اشتباهی بکنم میزنتم بهم محل نمیده نمیدونم بهت گفته باشه یا نه ولی من برده اینجا بودم و به اجبار آبجیش باهاش ازدواج کردم
تازه الان یک روزه زنش شدم ولی انگار خیلی وقته زنشم خسته شدم دیگه این زندگی نمیخوام. میخوام کلا تموم کنم برم برای خودم زندگی کنم پس کمکم کن و اینکه حرفای منو فراموش کن و به جونگکوک هیچی نگو و جوری رفتار کن انگار من هیچی بهت نگفتم
♡چیییی جینا تو تمام زندگیت اینحور گذشته بدون من هعییی من چه بردار بی لیاقتیم که آبجیم اینجور زجر کشیده و اینو بدون از این به بعد نمیزارم سختی بکشی و از این عمارت میارمت بیرون
گوشی داری؟
+نه گوشی داشتم ولی ازم گرفتش
♡نگران نباش خودم فردا برات میخرم
از این به بعد من کنارتم و دیگه قرارنیست درد بکشی و هرچیزی که لازم داشتی بهم بگو
(بین حرفشون تهیونگ صداشون میزنه میگه بیاین فیلم نگاه کنیم)
و اونا همه میرن داخل
ادامه دارد....
چطور بود؟
💋❤️
به اجبار کنار تو
part: 22
(این جا همش نویسنده صحبت میکنع)
جونگکوک ته و جیمین برد تو اتاقش و.برای اون ها یه لباس راحتی داد
(جونگکوک اینجا با جینا مهربونه چون مجبوره 😂)
اومدن رو مبل نشستن و شروع به صحب کردن
و جینا هم در همون زمان دسر و کیک آورد
جینا فهمیده بود که اون فرد جیمین داداششه ولی جوری رفتار میکرد که انگار غرییه هستن
شروع به خوردن کردن یه دفعه جیمین تصمیم گرفت از جینا یه سوالی بپرسه
♡ببخشید جینا خیلی رفتارت اخلاقت چهرت شبیه آبجیمه که گمش کردم هست میتونم یه سوال بپرسم
+عههه چه جالب. اره بپرس چه سوالی داری؟
♡برادر داشتی؟ برادرت چه کارست؟
+اره داشتم از خودم بزرگتره مافیا هست و
♡و چی؟
+اسمش..... اسمش.... جیمینه
(میپره بغل جیمین و ...)(اون دوتا متعجبن😂)
♡هااا جینا واقعا خودتی؟
تو همون جینا کوچولو هستی؟ آبجی من
واییییی باورم نمیشه (هردوتاشون بغض کردن)
جونگکوک و جنا و ته اینجور بودن که:
هااا؟ چی شد؟ اینا خواهر برادرن؟
+دلم برات خیلی تنگ شده بود داداشی (گریه شدید همراه با بغض)
♡منم منم دلم برات تنگ شده بود آبجییی(جیمین هم بغض کرده)
خلاصه کلی تو بغل هم دیگه گریه کردن..
موقع شام...
اون سه تا باهم دیگه پاسور بازی میکردن جنا و جینا هم میز شام میچیدن
چند مین بعد..
+بیاین غذا بخورید شام حاضره
همه اومدن
جینا اومد بشینه کنار جونگکوک که
♡برو اونور میخوام پیش آبجیم بشینم
_منم میخوام پیش زنم بشینم تو برو اونور
♡تو که هر موقع خواستی کنارته پاشو برو اونور
_اگه نرم چیکار میکنی؟
(ته و جینا از خنده رو ده بر شدن)
+بسه دیگه عه(یکم یاد نقی بیوفتیم 😂)
جیمین تو اینجا بشین جونگکوک تو ام اونجا
(حالا چجور شد جینا بین جیمین و جونگکوک بود)
جینا غذا رو کشید اول برای جنا بعد تهیونگ. جونگکوک. جیمین.
_چرا اول برای جنا غذا کشیدی من شوهرتماا اول باید برا من میکشیدی (برادر درحال حسودی به خواهر)
+چون خانما مقدم ترن (چشمک به جنا)
+بسه ذیگه غذاتون بخورید
چند مین بعد..
همه انقدر خورده بودن دیگه نمیتونستن نفس بکشن
♡واییی جینا.. نمیپونستم دستپختت انقدر خوشمزست
+مرسسییییییی
_جیناااااا خیلی خوشمزه بودد تو عمرم غذای به این خوشمزگی ندیده بودم(مجبور هست تعریف کنه)
+بوس به لپت عشقم
(جینا تو دلش میگه کاش همیشه اینجور بود)
بعد از شام هرکی یه گوشه ای رفت
جینا هم رفت روی تاب بزرگ تو حیاط
هونجا با خودش فکر میکرد یه یهو یه دستی رو شونه هاش حس کرد برگشت دید جیمینه
دلش یکم گرفته بود و میخواست همه چیز به داداشش بگه هعی مقاومت میکرد ولی دیگه نتونست و همه چیز گفت
+جیمین
♡جانم
+میخوام یه چیزی بهت بگم
♡چی
+جونگکوک اینجور نبین باهام مهربونه اون خیلی باهام بد اخلاقی میکنه اگر یه اشتباهی بکنم میزنتم بهم محل نمیده نمیدونم بهت گفته باشه یا نه ولی من برده اینجا بودم و به اجبار آبجیش باهاش ازدواج کردم
تازه الان یک روزه زنش شدم ولی انگار خیلی وقته زنشم خسته شدم دیگه این زندگی نمیخوام. میخوام کلا تموم کنم برم برای خودم زندگی کنم پس کمکم کن و اینکه حرفای منو فراموش کن و به جونگکوک هیچی نگو و جوری رفتار کن انگار من هیچی بهت نگفتم
♡چیییی جینا تو تمام زندگیت اینحور گذشته بدون من هعییی من چه بردار بی لیاقتیم که آبجیم اینجور زجر کشیده و اینو بدون از این به بعد نمیزارم سختی بکشی و از این عمارت میارمت بیرون
گوشی داری؟
+نه گوشی داشتم ولی ازم گرفتش
♡نگران نباش خودم فردا برات میخرم
از این به بعد من کنارتم و دیگه قرارنیست درد بکشی و هرچیزی که لازم داشتی بهم بگو
(بین حرفشون تهیونگ صداشون میزنه میگه بیاین فیلم نگاه کنیم)
و اونا همه میرن داخل
ادامه دارد....
چطور بود؟
💋❤️
- ۲.۷k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط