شاگرد لوس من
پارت23
تهیونگ: خب، حالا که اومدی داخل، میخوای یه چیزی بخوری؟
جونگکوک که هنوز داشت به خونه نگاه میکرد، برگشت سمتش.
کوک: نه.
ته: مطمئنی؟
کوک: آره.
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
ته: پس چرا اینقدر رنگت پریده؟
جونگکوک سریع اخم کرد.
کوک: نپریده.
ته: کوک.
کوک: گفتم نپریده.
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط رفت سمت آشپزخونه و یه لیوان آب برداشت.
ته: بگیر.
جونگکوک با تردید لیوان رو گرفت.
کوک: من بچه نیستم.
ته: میدونم.
کوک: پس اینجوری باهام رفتار نکن.
تهیونگ برگشت سمتش.
ته: چه جوری؟
کوک: انگار هر لحظه ممکنه اتفاقی برام بیفته.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
ته: چون ممکنه.
جونگکوک ساکت شد.
تهیونگ ادامه داد:
ته: ولی قرار نیست هر لحظه هم بهت یادآوری کنم.
کوک: ...
ته: فقط وقتی لازم باشه.
جونگکوک نگاهش رو ازش گرفت.
کوک: باشه.
تهیونگ نشست روی مبل.
ته: فردا باید یه سر بریم مدرسه.
جونگکوک سریع سرش رو بلند کرد.
کوک: چی؟
ته: مدرسه.
کوک: چرا؟
ته: یه کار اداری دارم.
کوک: من نمیام.
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
ته: کی گفتم تو میای؟
جونگکوک مکث کرد.
کوک: خب...
ته: گفتم من باید برم.
کوک: آها.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
ته: ولی اگه خواستی، میتونی بیای.
جونگکوک سریع جواب داد:
کوک: نمیخوام.
ته: باشه.
کوک: ...
ته: پس نمیای.
جونگکوک با حرص نگاهش کرد.
کوک: تو چرا اینقدر راحت قبول میکنی؟
تهیونگ ابروهاش رو بالا برد.
ته: چون خودت گفتی نمیخوای.
کوک: آیششش.
تهیونگ خندید.
ته: حالا برو استراحت کن.
کوک: کجا؟
ته: اتاقت.
کوک: اتاقم؟
ته: آره.
جونگکوک چند لحظه بهش نگاه کرد.
کوک: هنوزم عجیبه.
ته: بهش عادت میکنی.
کوک: باز شروع کردی؟
تهیونگ لبخند زد.
ته: نه.
کوک: دروغگو.
ته: برو بخواب، جوجه.
جونگکوک با حرص از جاش بلند شد.
کوک: فقط چون خستهام.
ته: باشه.
کوک: نه اینکه حرفت رو گوش کنم.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
ته: هرچی تو بگی.
جونگکوک چند لحظه ایستاد.
بعد با حرص رفت سمت اتاقش.
............
چند دقیقه بعد، جونگکوک روی تخت نشسته بود و به سقف نگاه میکرد.
گوشیش رو برداشت و وارد چت جیمین شد.
کوک: جیمین.
چند ثانیه بعد جواب اومد.
جیمین: جانم؟
کوک: فردا مدرسهای؟
جیمین: آره.
کوک: ...
جیمین: چرا؟
کوک: هیچی.
جیمین: باز هیچی؟
کوک: آره.
جیمین: کوک.
کوک: چیه؟
جیمین: تو یه چیزی شده.
جونگکوک چند لحظه به صفحه نگاه کرد.
بعد نوشت:
کوک: فقط یه کم خستهام.
جیمین: خب بخواب.
کوک: تو هم همینو میگی؟
جیمین: چی؟
کوک: هیچی.
جیمین: 😂
کوک: خفه شو.
جیمین: باشه بابا.
جونگکوک گوشی رو کنار گذاشت.
چند ثانیه بعد، دوباره برداشت.
کوک: جیمین؟
جیمین: هوم؟
کوک: اگه فردا دیدمت، یه چیزی میخوام ازت بپرسم.
جیمین: چی؟
کوک: حضوری میگم.
جیمین: مشکوکی.
کوک: متأسفانه.
جیمین: 😂
کوک: شب بخیر.
جیمین: شب بخیررر.
جونگکوک گوشی رو خاموش کرد و روی تخت دراز کشید.
اما هنوز یه چیزی توی ذهنش بود.
فردا مدرسه.
همین دو کلمه کافی بود که دلش دوباره یه جوری بشه.
............
صبح روز بعد.
تهیونگ جلوی در اتاق جونگکوک ایستاد و دو بار به در زد.
ته: کوک؟
جوابی نیومد تهیونگ دوباره زد.
ته: بیداری؟
چند ثانیه بعد صدای جونگکوک اومد.
کوک: آره.
ته: صبحونه حاضره.
کوک: نمیخوام.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
ته: باشه.
کوک: ...
ته: ولی من ده دقیقه دیگه میرم.
جونگکوک سریع از تخت بلند شد.
کوک: کجا؟
تهیونگ لبخند زد.
ته: مدرسه.
کوک: آها.
ته: اگه میخوای بیای، آماده شو.
کوک: گفتم نمیام.
ته: باشه.
تهیونگ برگشت که بره.
اما چند ثانیه بعد صدای جونگکوک اومد.
کوک: تهیونگ؟
ته: هوم؟
کوک: ...
تهیونگ برگشت سمت در.
ته: چی شده شکلات؟
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
کوک: اگه بیام...
تهیونگ منتظر موند.
کوک: ...لازم نیست همه بفهمن من نامزدتم؟
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آرام جواب داد:
ته: نه.
کوک: مطمئنی؟
ته: آره.
کوک: ...
✨
✨
✨
امروز بیکارم پس چند تا پارت داریمم برید عشق کنیدددد اما لطفا حمایت کنید ها حمایت هاتون کم شده 🥲
شرط ها::
Like:45
Republish:5
تهیونگ: خب، حالا که اومدی داخل، میخوای یه چیزی بخوری؟
جونگکوک که هنوز داشت به خونه نگاه میکرد، برگشت سمتش.
کوک: نه.
ته: مطمئنی؟
کوک: آره.
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
ته: پس چرا اینقدر رنگت پریده؟
جونگکوک سریع اخم کرد.
کوک: نپریده.
ته: کوک.
کوک: گفتم نپریده.
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط رفت سمت آشپزخونه و یه لیوان آب برداشت.
ته: بگیر.
جونگکوک با تردید لیوان رو گرفت.
کوک: من بچه نیستم.
ته: میدونم.
کوک: پس اینجوری باهام رفتار نکن.
تهیونگ برگشت سمتش.
ته: چه جوری؟
کوک: انگار هر لحظه ممکنه اتفاقی برام بیفته.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
ته: چون ممکنه.
جونگکوک ساکت شد.
تهیونگ ادامه داد:
ته: ولی قرار نیست هر لحظه هم بهت یادآوری کنم.
کوک: ...
ته: فقط وقتی لازم باشه.
جونگکوک نگاهش رو ازش گرفت.
کوک: باشه.
تهیونگ نشست روی مبل.
ته: فردا باید یه سر بریم مدرسه.
جونگکوک سریع سرش رو بلند کرد.
کوک: چی؟
ته: مدرسه.
کوک: چرا؟
ته: یه کار اداری دارم.
کوک: من نمیام.
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
ته: کی گفتم تو میای؟
جونگکوک مکث کرد.
کوک: خب...
ته: گفتم من باید برم.
کوک: آها.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
ته: ولی اگه خواستی، میتونی بیای.
جونگکوک سریع جواب داد:
کوک: نمیخوام.
ته: باشه.
کوک: ...
ته: پس نمیای.
جونگکوک با حرص نگاهش کرد.
کوک: تو چرا اینقدر راحت قبول میکنی؟
تهیونگ ابروهاش رو بالا برد.
ته: چون خودت گفتی نمیخوای.
کوک: آیششش.
تهیونگ خندید.
ته: حالا برو استراحت کن.
کوک: کجا؟
ته: اتاقت.
کوک: اتاقم؟
ته: آره.
جونگکوک چند لحظه بهش نگاه کرد.
کوک: هنوزم عجیبه.
ته: بهش عادت میکنی.
کوک: باز شروع کردی؟
تهیونگ لبخند زد.
ته: نه.
کوک: دروغگو.
ته: برو بخواب، جوجه.
جونگکوک با حرص از جاش بلند شد.
کوک: فقط چون خستهام.
ته: باشه.
کوک: نه اینکه حرفت رو گوش کنم.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
ته: هرچی تو بگی.
جونگکوک چند لحظه ایستاد.
بعد با حرص رفت سمت اتاقش.
............
چند دقیقه بعد، جونگکوک روی تخت نشسته بود و به سقف نگاه میکرد.
گوشیش رو برداشت و وارد چت جیمین شد.
کوک: جیمین.
چند ثانیه بعد جواب اومد.
جیمین: جانم؟
کوک: فردا مدرسهای؟
جیمین: آره.
کوک: ...
جیمین: چرا؟
کوک: هیچی.
جیمین: باز هیچی؟
کوک: آره.
جیمین: کوک.
کوک: چیه؟
جیمین: تو یه چیزی شده.
جونگکوک چند لحظه به صفحه نگاه کرد.
بعد نوشت:
کوک: فقط یه کم خستهام.
جیمین: خب بخواب.
کوک: تو هم همینو میگی؟
جیمین: چی؟
کوک: هیچی.
جیمین: 😂
کوک: خفه شو.
جیمین: باشه بابا.
جونگکوک گوشی رو کنار گذاشت.
چند ثانیه بعد، دوباره برداشت.
کوک: جیمین؟
جیمین: هوم؟
کوک: اگه فردا دیدمت، یه چیزی میخوام ازت بپرسم.
جیمین: چی؟
کوک: حضوری میگم.
جیمین: مشکوکی.
کوک: متأسفانه.
جیمین: 😂
کوک: شب بخیر.
جیمین: شب بخیررر.
جونگکوک گوشی رو خاموش کرد و روی تخت دراز کشید.
اما هنوز یه چیزی توی ذهنش بود.
فردا مدرسه.
همین دو کلمه کافی بود که دلش دوباره یه جوری بشه.
............
صبح روز بعد.
تهیونگ جلوی در اتاق جونگکوک ایستاد و دو بار به در زد.
ته: کوک؟
جوابی نیومد تهیونگ دوباره زد.
ته: بیداری؟
چند ثانیه بعد صدای جونگکوک اومد.
کوک: آره.
ته: صبحونه حاضره.
کوک: نمیخوام.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
ته: باشه.
کوک: ...
ته: ولی من ده دقیقه دیگه میرم.
جونگکوک سریع از تخت بلند شد.
کوک: کجا؟
تهیونگ لبخند زد.
ته: مدرسه.
کوک: آها.
ته: اگه میخوای بیای، آماده شو.
کوک: گفتم نمیام.
ته: باشه.
تهیونگ برگشت که بره.
اما چند ثانیه بعد صدای جونگکوک اومد.
کوک: تهیونگ؟
ته: هوم؟
کوک: ...
تهیونگ برگشت سمت در.
ته: چی شده شکلات؟
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
کوک: اگه بیام...
تهیونگ منتظر موند.
کوک: ...لازم نیست همه بفهمن من نامزدتم؟
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد آرام جواب داد:
ته: نه.
کوک: مطمئنی؟
ته: آره.
کوک: ...
✨
✨
✨
امروز بیکارم پس چند تا پارت داریمم برید عشق کنیدددد اما لطفا حمایت کنید ها حمایت هاتون کم شده 🥲
شرط ها::
Like:45
Republish:5
- ۱۳۸.۳k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط