داستان کودکانه سفرِ «سِتاره» به دنیای سبز به نویسندگی رزی
داستان کودکانه سفرِ «سِتاره» به دنیای سبز به نویسندگی رزیتا دغلاوی نژاد
در یک روز آفتابی، ستاره که دانشآموز کلاس چهارم بود، با هیجان به کتاب علوم تجربی نگاه میکرد. او میخواست بداند گیاهان چطور بدون دهان غذا میخورند و بدون پا حرکت نمیکنند؟
او در دفترچه یادداشتش تصمیم گرفت یک آزمایش کوچک انجام دهد: «سفرِ یک دانه». ستاره یک دانه لوبیا را برداشت، آن را در خاک نرم کاشت و به آن گفت: «دوست من، من مراقبت هستم، تو فقط رشد کن!»
هر روز بعد از مدرسه، ستاره به سراغ گلدان کوچکش میرفت. او یاد گرفته بود که گیاه برای زندگی به چهار دوست صمیمی نیاز دارد: نور خورشید، آب، خاک مناسب و هوای تازه.
یک روز، ستاره دید که برگهای گیاهاش کمی مایل به زرد شدهاند. او با دقتِ یک دانشمند کوچک، شروع به فکر کردن کرد: «آیا خیلی به او آب دادهام؟ یا شاید نور خورشید به اندازهی کافی نیست؟» او یاد درس علوم بود: «گیاهان هم مثل ما، اگر بیش از حد یا خیلی کم چیزی دریافت کنند، بیمار میشوند.»
او کمی نور را بیشتر کرد و مقدار آب را تنظیم کرد. چند روز بعد، معجزه رخ داد! یک جوانه کوچک و سبز، مثل یک دستهی کوچک از زمین بیرون آمد و به سمت نور دست تکان داد. ستاره با شادی فریاد زد: «من دارم فرآیند رشد را میبینم!»
او فهمید که گیاهان با استفاده از نور خورشید، در برگهای سبزشان جادویی به نام **«فتوسنتز»** انجام میدهند تا غذای خود را بسازند. ستاره حالا دیگر فقط یک دانشآموز نبود؛ او یک کاشف کوچک بود که رازهای زندگی سبز را کشف کرده بود.
در یک روز آفتابی، ستاره که دانشآموز کلاس چهارم بود، با هیجان به کتاب علوم تجربی نگاه میکرد. او میخواست بداند گیاهان چطور بدون دهان غذا میخورند و بدون پا حرکت نمیکنند؟
او در دفترچه یادداشتش تصمیم گرفت یک آزمایش کوچک انجام دهد: «سفرِ یک دانه». ستاره یک دانه لوبیا را برداشت، آن را در خاک نرم کاشت و به آن گفت: «دوست من، من مراقبت هستم، تو فقط رشد کن!»
هر روز بعد از مدرسه، ستاره به سراغ گلدان کوچکش میرفت. او یاد گرفته بود که گیاه برای زندگی به چهار دوست صمیمی نیاز دارد: نور خورشید، آب، خاک مناسب و هوای تازه.
یک روز، ستاره دید که برگهای گیاهاش کمی مایل به زرد شدهاند. او با دقتِ یک دانشمند کوچک، شروع به فکر کردن کرد: «آیا خیلی به او آب دادهام؟ یا شاید نور خورشید به اندازهی کافی نیست؟» او یاد درس علوم بود: «گیاهان هم مثل ما، اگر بیش از حد یا خیلی کم چیزی دریافت کنند، بیمار میشوند.»
او کمی نور را بیشتر کرد و مقدار آب را تنظیم کرد. چند روز بعد، معجزه رخ داد! یک جوانه کوچک و سبز، مثل یک دستهی کوچک از زمین بیرون آمد و به سمت نور دست تکان داد. ستاره با شادی فریاد زد: «من دارم فرآیند رشد را میبینم!»
او فهمید که گیاهان با استفاده از نور خورشید، در برگهای سبزشان جادویی به نام **«فتوسنتز»** انجام میدهند تا غذای خود را بسازند. ستاره حالا دیگر فقط یک دانشآموز نبود؛ او یک کاشف کوچک بود که رازهای زندگی سبز را کشف کرده بود.
- ۷۳
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط