داستان کودکانه «راز پروانهی کوچک و مهمان ناخوانده» به نو
داستان کودکانه «راز پروانهی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسندگی رزیتا دغلاوی نژاد
یک روز آفتابی و قشنگ، روی برگ سبز و نازک یک درخت توت، پروانهی کوچکی به نام «رنگینبال» زندگی میکرد. رنگینبال بالهای خیلی قشنگی داشت که به رنگهای زرد، نارنجی و آبی تزیین شده بود. او هر روز صبح از خواب بیدار میشد، ورزش میکرد، روی گلها میپرید و شهد شیرین مینوشید.
یک روز، وقتی رنگینبال داشت روی گل بابونهی سفید مینشست، مورچهی کوچکی را دید که با یک دانهی گندم سنگین روی خاک راه میرفت. مورچه نفسنفس میزد و عرق میچکید.
رنگینبال بالهایش را بست، روی یک تکه سنگ نشست و پرسید: «سلام مورچهی سختکوش! خسته نباشی. این دانهی سنگین را کجا میبری؟»
مورچه ایستاد، نفس عمیقی کشید و گفت: «سلام رنگینبالِ زیبا! آن را میبرم توی لانهام برای روزهای سرد زمستان.»
رنگینبال با تعجب پرسید: «مورچه جان! تو چطور چشم نداری اما همهچیز را خوب میبینی؟ چطور دست و پا نداری... آه یعنی دست داری ولی خیلی کوچکی، اما اینقدر کارهای بزرگ انجام میدهی؟ چه کسی به تو یاد داده که دانه جمع کنی؟»
مورچه لبخندی زد و گفت: «این را خدای مهربان به من یاد داده است. او که مرا آفریده، به من قدرت حرکت داده، به من حس بویایی داده تا دانه را پیدا کنم و مرا خیلی دوست دارد.»
رنگینبال سرش را تکان داد و گفت: «خدا؟ خدا کیست؟ من او را تا حالا ندیدهام! نه صدایش را شنیدهام و نه رنگش را میدانم. آیا او بزرگ است مثل آسمان؟ یا کوچک است مثل من؟»
همان موقع، نسیم خنکی وزید و شاخههای درخت توت را تکان داد. برگها با صدای قشنگی گفتند: شسس... شسس...
پروانهی دانا، یعنی مادر رنگینبال، که روی شاخهی بالایی نشسته بود، پر زد و آمد کنارشان نشست. او بالهایش را روی شانهی رنگینبال گذاشت و گفت: «فرزند عزیزم! خدا را با چشمِ سر نمیشود دید؛ چون او نور است، مهربانی است و جایی نشسته که خیلی به ما نزدیک است، اما از همهی چیزهایی که میبینیم بزرگتر و تواناتر است.»
رنگینبال پرسید: «پس ما چطور بفهمیم خدا کجاست و چکار میکند؟»
مادر مهربان لبخند زد و گفت: «به اطرافکت نگاه کن رنگینبال!
آیا این بالهای قشنگ و رنگارنگ خودت را میبینی؟ چه کسی به تو یاد داد که اینقدر زیبا پرواز کنی؟ خودت رنگها را به بالهایت زدی؟»
رنگینبال فکر کرد و گفت: «نه مامان! من فقط از پیله بیرون آمدم و دیدم بالهایم اینطوری هستند.»
مادر ادامه داد: «آفرین عزیزم! خورشید گرم و درخشانی که هر روز صبح زمین را روشن میکند تا ما گرم شویم، باران تمیزی که از آسمان میبارد تا گلها تشنه نمانند، آب زلالی که از چشمه میجوشد، و عطر خوب گلها... همهی اینها نشانههای خدای مهربان هستند. خدا خالق همهی زیباییهاست. او مثل یک نقاش بزرگ، تمام دنیا را با دقت و نظم کشیده است.»
مورچه گفت: «بله! و او به من یاد داده که چطور کار کنم، به تو یاد داده که چطور پرواز کنی، و به همهی ما زندگی بخشیده است.»
رنگینبال که حالا چشمهایش از شوق و فهمیدنِ این راز بزرگ برق میزد، به آسمان آبی نگاه کرد. بالهای رنگارنگش را باز کرد و پر زد بالا، بالا، تا نزدیکترین ابر سفید. او دستهای کوچکش را (پاهای لطیفش را) به آسمان بلند کرد و با صدای شاد و بلندی گفت:
«خدای مهربانم! از تو ممنونم که مرا آفریدی، به من بال دادی تا پرواز کنم و این دنیا را اینقدر زیبا ساختی. دوستت دارم!»
نسیم دوباره وزید و انگار جواب داد: «من هم شما را دوست دارم، بندگان خوب و زیبای من...»
و رنگینبال از آن روز به بعد، هر گلی را که میدید، هر ستارهای که در آسمان شب چشمک میزد، و هر قطره بارانی که روی برگ مینشست را لبخندی میزد و با یاد خدا، روزهایش را با شادی سپری میکرد.
#داستان_کودکانه
#داستان_آموزنده
#رزیتا_دغلاوی_نژاد
#خدای_مهربان
#خداشناسی_کودک
#پروانهی_کوچک
#رنگینبال
#مورچهی_سختکوش
#طبیعت_زیبا
#خالق_هستی
#داستان_اخلاقی
#تفکر_در_آفرینش
#زیباییهای_طبیعت
#سپاسگزاری_از_خدا
#داستان_فکری_کودک
#تربیت_دینی_کودک
#داستان_قبل_از_خواب
#مهربانی_خدا
#حیوانات_مهربان
#درک_خداوند
#آموزش_و_پرورش
#تعلیم_و_تربیت
#تربیت_کودکان
#کودک نوجوان
#دانش_آموزان
#معلم
#داستان_آموزشی
#داستان_آموزنده
یک روز آفتابی و قشنگ، روی برگ سبز و نازک یک درخت توت، پروانهی کوچکی به نام «رنگینبال» زندگی میکرد. رنگینبال بالهای خیلی قشنگی داشت که به رنگهای زرد، نارنجی و آبی تزیین شده بود. او هر روز صبح از خواب بیدار میشد، ورزش میکرد، روی گلها میپرید و شهد شیرین مینوشید.
یک روز، وقتی رنگینبال داشت روی گل بابونهی سفید مینشست، مورچهی کوچکی را دید که با یک دانهی گندم سنگین روی خاک راه میرفت. مورچه نفسنفس میزد و عرق میچکید.
رنگینبال بالهایش را بست، روی یک تکه سنگ نشست و پرسید: «سلام مورچهی سختکوش! خسته نباشی. این دانهی سنگین را کجا میبری؟»
مورچه ایستاد، نفس عمیقی کشید و گفت: «سلام رنگینبالِ زیبا! آن را میبرم توی لانهام برای روزهای سرد زمستان.»
رنگینبال با تعجب پرسید: «مورچه جان! تو چطور چشم نداری اما همهچیز را خوب میبینی؟ چطور دست و پا نداری... آه یعنی دست داری ولی خیلی کوچکی، اما اینقدر کارهای بزرگ انجام میدهی؟ چه کسی به تو یاد داده که دانه جمع کنی؟»
مورچه لبخندی زد و گفت: «این را خدای مهربان به من یاد داده است. او که مرا آفریده، به من قدرت حرکت داده، به من حس بویایی داده تا دانه را پیدا کنم و مرا خیلی دوست دارد.»
رنگینبال سرش را تکان داد و گفت: «خدا؟ خدا کیست؟ من او را تا حالا ندیدهام! نه صدایش را شنیدهام و نه رنگش را میدانم. آیا او بزرگ است مثل آسمان؟ یا کوچک است مثل من؟»
همان موقع، نسیم خنکی وزید و شاخههای درخت توت را تکان داد. برگها با صدای قشنگی گفتند: شسس... شسس...
پروانهی دانا، یعنی مادر رنگینبال، که روی شاخهی بالایی نشسته بود، پر زد و آمد کنارشان نشست. او بالهایش را روی شانهی رنگینبال گذاشت و گفت: «فرزند عزیزم! خدا را با چشمِ سر نمیشود دید؛ چون او نور است، مهربانی است و جایی نشسته که خیلی به ما نزدیک است، اما از همهی چیزهایی که میبینیم بزرگتر و تواناتر است.»
رنگینبال پرسید: «پس ما چطور بفهمیم خدا کجاست و چکار میکند؟»
مادر مهربان لبخند زد و گفت: «به اطرافکت نگاه کن رنگینبال!
آیا این بالهای قشنگ و رنگارنگ خودت را میبینی؟ چه کسی به تو یاد داد که اینقدر زیبا پرواز کنی؟ خودت رنگها را به بالهایت زدی؟»
رنگینبال فکر کرد و گفت: «نه مامان! من فقط از پیله بیرون آمدم و دیدم بالهایم اینطوری هستند.»
مادر ادامه داد: «آفرین عزیزم! خورشید گرم و درخشانی که هر روز صبح زمین را روشن میکند تا ما گرم شویم، باران تمیزی که از آسمان میبارد تا گلها تشنه نمانند، آب زلالی که از چشمه میجوشد، و عطر خوب گلها... همهی اینها نشانههای خدای مهربان هستند. خدا خالق همهی زیباییهاست. او مثل یک نقاش بزرگ، تمام دنیا را با دقت و نظم کشیده است.»
مورچه گفت: «بله! و او به من یاد داده که چطور کار کنم، به تو یاد داده که چطور پرواز کنی، و به همهی ما زندگی بخشیده است.»
رنگینبال که حالا چشمهایش از شوق و فهمیدنِ این راز بزرگ برق میزد، به آسمان آبی نگاه کرد. بالهای رنگارنگش را باز کرد و پر زد بالا، بالا، تا نزدیکترین ابر سفید. او دستهای کوچکش را (پاهای لطیفش را) به آسمان بلند کرد و با صدای شاد و بلندی گفت:
«خدای مهربانم! از تو ممنونم که مرا آفریدی، به من بال دادی تا پرواز کنم و این دنیا را اینقدر زیبا ساختی. دوستت دارم!»
نسیم دوباره وزید و انگار جواب داد: «من هم شما را دوست دارم، بندگان خوب و زیبای من...»
و رنگینبال از آن روز به بعد، هر گلی را که میدید، هر ستارهای که در آسمان شب چشمک میزد، و هر قطره بارانی که روی برگ مینشست را لبخندی میزد و با یاد خدا، روزهایش را با شادی سپری میکرد.
#داستان_کودکانه
#داستان_آموزنده
#رزیتا_دغلاوی_نژاد
#خدای_مهربان
#خداشناسی_کودک
#پروانهی_کوچک
#رنگینبال
#مورچهی_سختکوش
#طبیعت_زیبا
#خالق_هستی
#داستان_اخلاقی
#تفکر_در_آفرینش
#زیباییهای_طبیعت
#سپاسگزاری_از_خدا
#داستان_فکری_کودک
#تربیت_دینی_کودک
#داستان_قبل_از_خواب
#مهربانی_خدا
#حیوانات_مهربان
#درک_خداوند
#آموزش_و_پرورش
#تعلیم_و_تربیت
#تربیت_کودکان
#کودک نوجوان
#دانش_آموزان
#معلم
#داستان_آموزشی
#داستان_آموزنده
- ۲.۹k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط