رمان: آخرین رقص در قصر

رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_2
فصل اول: چادر ساحره
The Witch's Tent
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
کازینوی هان
نزدیک غروب، چراغ‌های کازینوی کوچک هان روشن شدند.
ساختمان دو طبقه‌ای که در یکی از خیابان‌های شلوغ شهر قرار داشت، شب‌ها به یکی از پررفت‌وآمدترین مکان‌های منطقه تبدیل می‌شد.
در طبقه‌ی پایین، میزهای قمار و بازی قرار داشتند.
در طبقه‌ی بالا، بار کوچکی با پنجره‌های بلند و میزهای چوبی وجود داشت.
هان، مردی بیست‌وچهار ساله با موهای قندقی و چشمانی مشکی، پشت پیشخوان ایستاده بود.
با دیدن دو دوستش، لبخندی زد.
ـ بالاخره تشریف آوردید!
هیونجین روی صندلی نشست.
ـ دلم برای نوشیدنی‌های مفتی‌ات تنگ شده بود.
هان دستش را روی قلبش گذاشت.
ـ این چه حرفیه؟ من از روی عشق به دوستانم پذیرایی می‌کنم.
بنگ‌چان ابرویش را بالا برد.
ـ عشق به دوستان یا عشق به پول‌هایی که ازشون می‌بری؟
هان با خونسردی دو لیوان روی میز گذاشت.
ـ هر دو.
صدای خنده‌ی سه مرد در فضای بار پیچید.
آن شب، صحبت‌هایشان از هر چیزی بود.
از وضعیت شهر.
از مشتری‌های عجیب هان.
از دعوای دیروز هیونجین با یک تاجر.
و از آی‌ان که به گفته‌ی هیونجین، احتمالاً روزی به خاطر زبانش از خانه بیرون انداخته می‌شد.
بنگ‌چان برای چند ساعت، زندگی ساده‌ی خودش را فراموش کرد.
زندگی‌ای که با وجود تمام کمبودهایش، دوستش داشت.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
شاهزاده‌ای پشت یک شنل
در همان ساعات، در قصر سلطنتی، سونگمین مقابل آینه ایستاده بود.
شنلی قهوه‌ای‌رنگ روی لباس ساده‌اش پوشیده بود.
موهای بورش را زیر کلاه پارچه‌ای پنهان کرده بود.
او به تصویر خودش در آینه نگاه کرد.
ـ عالیه.
در همان لحظه، صدای خدمتکار از پشت در بلند شد.
ـ شاهزاده سونگمین، ملکه منتظر شما هستند.
سونگمین چشمانش را بست.
ـ الان میام!
اما چند ثانیه بعد، از پنجره‌ی راهروی پشتی قصر خارج شد.
نه برای فرار.
نه برای دردسر.
فقط برای اینکه یک بار هم که شده، زندگی مردم عادی را از نزدیک ببیند.
او از کودکی به این موضوع علاقه داشت.
فلیکس، دوست دوران کودکی‌اش، بارها درباره‌ی بازارهای شهر و مردم آن صحبت کرده بود.
اما سونگمین همیشه از پشت دیوارهای قصر به آن دنیا نگاه می‌کرد.
امشب تصمیم گرفته بود خودش آن را تجربه کند.
با قدم‌هایی آرام، از مسیر باغ سلطنتی عبور کرد.
و به سمت شهر رفت.
چادر ساحره
شب، آرام‌آرام بر شهر سایه انداخت.
بنگ‌چان و هیونجین که هر دو کمی مست شده بودند، از کازینو خارج شدند.
هوای خنک شب، صورتشان را نوازش می‌کرد.
هیونجین دستش را روی شانه‌ی بنگ‌چان انداخت.
ـ چان.
ـ هوم؟
ـ فکر می‌کنی هان واقعاً ما رو دوست داره؟
بنگ‌چان نگاهی به او انداخت.
ـ چرا؟
ـ چون همیشه همه‌چی رو مفتی حساب می‌کنه.
چان خندید.
ـ شاید واقعاً دوستت داره.
هیونجین با رضایت سر تکان داد.
ـ می‌دونستم.
چند دقیقه بعد، برای خریدن وسایل غذایی که هان سفارش داده بود، به حومه‌ی شهر رفتند.
در آن منطقه، بازار شبانه‌ی کوچکی برپا بود.
مردم در اطراف غرفه‌ها قدم می‌زدند.
چراغ‌های زرد و قرمز، فضای کوچه را روشن کرده بودند.
و در میان آن‌ها، چادری بنفش‌رنگ قرار داشت.
روی پارچه‌ی چادر، نمادهای عجیب و نوشته‌هایی با جوهر طلایی دیده می‌شد.
بنگ‌چان با دیدن آن، آهی کشید.
ـ باز این زن؟
هیونجین به چادر نگاه کرد.
ـ می‌شناسیش؟
ـ ساحره نیست. یه کلاه‌برداره.
ـ از کجا می‌دونی؟
ـ چون چند بار از مردم پول گرفته و براشون فال‌های کاملاً ساختگی گفته.
هیونجین خندید.
ـ شاید این بار راست بگه.
بنگ‌چان با بی‌حوصلگی شانه بالا انداخت.
اما درست در همان لحظه، مردی با شنلی قهوه‌ای وارد چادر شد.
چان نگاهی به قامت ظریف مرد انداخت.
و بعد، به صدای ساحره که از داخل چادر بلند شده بود.
ـ آه... چه سرنوشت عجیبی!
بنگ‌چان زیر لب غر زد.
ـ نه دیگه.
و به سمت چادر رفت.
دیدگاه ها (۰)

فقط بنگ چان اون پشت 🤭🤭🤭🤭#استری کیدز #بنگچان #لینو#مینهو #چا...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_62فصل بیست‌وهشت...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

آپدیت توییتر @.playwith_pepero"به مناسبت تولد بنگ چان، سفیر ...

🐰: بیاین یه کلمه‌ی کلیدی جدیدی انتخاب کنیم که دوست داریم است...

آپدیت توییتر ژاپنی استری کیدز🐺: ممنون که تولدم رو جشن می‌گیر...

رمان هفتمین سایه (ادامه)

و برای بار هزارم عاشق البوم ها و ام وی های قدیمیشون شدم🥲🤧 #ن...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

آپدیت اینستاگرام @.beinsportsasiaچان: دیدن همه‌ی این راننده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط