سلامتی دلامون
سلامتی دلامون
دل من
دل تو
دل تموم ادما
که گاهی تنگ میشه واسه بعضیا
واسه خاطره ها
واسه بچگیامون
واسه دوستای فابمون
واسه ده تای بچگیامون
واسه نقاشیای خط خطیمون
واسه بازی تو کوچه و خیابون
واسه روزایی که سوپر محله بخاطر شیطونیامون هر روز دعوامون میکرد بهمون اب میپاشید که حداقل بیخیال مغازش بشیم.
گاهی دلم تنگ میشه واسه اون حوض پر از ماهی تو حیاط خونمون.همون حوضی که وقتی نگاش میکردم انگار داشتم به یه برج بزرگ نگا میکردم.همیشه ازش میترسیدم.چون بزرگ بود.
دلم تنگه واسه توت فرنگیای توی باغچمون.
واسه اردکای قشنگ خونمون
اردکای رنگو رنگی که هم بازی تنهایام بودن.موجوداتی که عاشقشون بودم.
یادش بخیر اون روزی که درو باز گذاشتیمو اونا از خونه رفتن بیرون.منو داداشم ظهر تو کوچه ها دنبالشون میگشتیم اخرش فهمیدیم رفتن خونه همسایه.هه وقتی میخواستیم بیاریمشون خونه یادمه داداشم جلو میرفتو اردکا پشت سرش صف کشیده بودن منم ته صف شعر میخوندم.
ولی یروزی رسیدو من بهترین دوستامو از دست دادم.اردکای قشنگ خونمونو.یروزی رسید که کشته شدنشونو با چشمام دیدم.روزی که پای اردک سفید شکست.پدر بزرگم سرشو برید.و منو داداشم پشت شیشه های اتاق یواشکی با اردک قشنگمون خدافظی کردیمو زار زار گریه کردیم.کم کم 4.5تا اردکی که داشتیم همشونو یکی یکی سر بریدن و ما فقط میتونستیم نگاه کنیم اونم یواشکی.
من از اون روز یادگرفتم دلتنگیو♥
دروغه که میگن بزرگ میشی یادت میره.
گاهی دلم تنگ میشه واسه هم بازیام.
وقتی تو کوچه میبینمشون یاد بچگیام میوفتم.چقد زود بزرگ شدن.دیگه الان همشون دانشگاه میرن.من همیشه توهم بازیام تنها دختر و کوچیک ترین فرد بودم.خخخ حتی بعضی پسرا با اینکه بزرگتر بودن ازم حساب میبردن.
منو تو جمعشون راه میدادن چون کله شق بودم.شیطون بودم.بچه مامانی نبودم.با دخترای هم سنم فرق داشتم.
گاهی دلم تنگ میشه واسه رفتن رو پشت و بومو دید زدن مردم.
واسه اب ریختن از بالای پشت بوم رو ملت.
واسه کتکای عموم.
همیشه من شیطونی میکردم ولی داداشم کتک میخورد اونم از عموم نه کس دیگه کسی که شاید از ما بدش میومد.داداشم تاوان منو پس میداد چون بزرگتر بودو تو گناه من شریک.
هه کی میگه بزرگ میشی یادت میره؟
بزرگ شدم ولی هنوز از عموم متنفرم بخاطر کتکای ناحقش.بخاطر دست بلند کردن رو عشقم.
بشکنه اون دست که به ناحق رو یه بچه بلند بشه♥
درسته دلم تنگ میشه واسه بچگیم ولی من هنوزم همونم.با تمام شیطونیا و مردم ازاریا.با تمام شورو شوق گذشته.با تمام بی خیالیا.18سالمه ولی هیج تغییری نکردم.هنوزم بدترین دردی که اشکمو در میاره خاطرات تلخ بچیگیمه.یاد کتک زدن عموم.زندگی من پر از خندس پر از شیطونی و خوش گذرونی.ولی هر لحظه اش واسم خاطرس.خاطراتی قشنگ که شخصیت منو ساختن.اگه الان خوشحالم اگه شرورم اگه میخندم.اگه شیطووونم .اگه بهم میگن زلزله.اگه بهم میگن چش سفید.اگه بابام میگه اتیش پاره.هرچی که هستم از بچگی تاالان اینطوری شدم.من اینطوری بدنیا اومدم.وهمینجوری خواهم مرد.
در اصل باید بگم همینه که هسسسسس♥
خاطرات من زیاده که تو هیچ کتابی جا نمیشه.
دلنوشته رها♥
دل من
دل تو
دل تموم ادما
که گاهی تنگ میشه واسه بعضیا
واسه خاطره ها
واسه بچگیامون
واسه دوستای فابمون
واسه ده تای بچگیامون
واسه نقاشیای خط خطیمون
واسه بازی تو کوچه و خیابون
واسه روزایی که سوپر محله بخاطر شیطونیامون هر روز دعوامون میکرد بهمون اب میپاشید که حداقل بیخیال مغازش بشیم.
گاهی دلم تنگ میشه واسه اون حوض پر از ماهی تو حیاط خونمون.همون حوضی که وقتی نگاش میکردم انگار داشتم به یه برج بزرگ نگا میکردم.همیشه ازش میترسیدم.چون بزرگ بود.
دلم تنگه واسه توت فرنگیای توی باغچمون.
واسه اردکای قشنگ خونمون
اردکای رنگو رنگی که هم بازی تنهایام بودن.موجوداتی که عاشقشون بودم.
یادش بخیر اون روزی که درو باز گذاشتیمو اونا از خونه رفتن بیرون.منو داداشم ظهر تو کوچه ها دنبالشون میگشتیم اخرش فهمیدیم رفتن خونه همسایه.هه وقتی میخواستیم بیاریمشون خونه یادمه داداشم جلو میرفتو اردکا پشت سرش صف کشیده بودن منم ته صف شعر میخوندم.
ولی یروزی رسیدو من بهترین دوستامو از دست دادم.اردکای قشنگ خونمونو.یروزی رسید که کشته شدنشونو با چشمام دیدم.روزی که پای اردک سفید شکست.پدر بزرگم سرشو برید.و منو داداشم پشت شیشه های اتاق یواشکی با اردک قشنگمون خدافظی کردیمو زار زار گریه کردیم.کم کم 4.5تا اردکی که داشتیم همشونو یکی یکی سر بریدن و ما فقط میتونستیم نگاه کنیم اونم یواشکی.
من از اون روز یادگرفتم دلتنگیو♥
دروغه که میگن بزرگ میشی یادت میره.
گاهی دلم تنگ میشه واسه هم بازیام.
وقتی تو کوچه میبینمشون یاد بچگیام میوفتم.چقد زود بزرگ شدن.دیگه الان همشون دانشگاه میرن.من همیشه توهم بازیام تنها دختر و کوچیک ترین فرد بودم.خخخ حتی بعضی پسرا با اینکه بزرگتر بودن ازم حساب میبردن.
منو تو جمعشون راه میدادن چون کله شق بودم.شیطون بودم.بچه مامانی نبودم.با دخترای هم سنم فرق داشتم.
گاهی دلم تنگ میشه واسه رفتن رو پشت و بومو دید زدن مردم.
واسه اب ریختن از بالای پشت بوم رو ملت.
واسه کتکای عموم.
همیشه من شیطونی میکردم ولی داداشم کتک میخورد اونم از عموم نه کس دیگه کسی که شاید از ما بدش میومد.داداشم تاوان منو پس میداد چون بزرگتر بودو تو گناه من شریک.
هه کی میگه بزرگ میشی یادت میره؟
بزرگ شدم ولی هنوز از عموم متنفرم بخاطر کتکای ناحقش.بخاطر دست بلند کردن رو عشقم.
بشکنه اون دست که به ناحق رو یه بچه بلند بشه♥
درسته دلم تنگ میشه واسه بچگیم ولی من هنوزم همونم.با تمام شیطونیا و مردم ازاریا.با تمام شورو شوق گذشته.با تمام بی خیالیا.18سالمه ولی هیج تغییری نکردم.هنوزم بدترین دردی که اشکمو در میاره خاطرات تلخ بچیگیمه.یاد کتک زدن عموم.زندگی من پر از خندس پر از شیطونی و خوش گذرونی.ولی هر لحظه اش واسم خاطرس.خاطراتی قشنگ که شخصیت منو ساختن.اگه الان خوشحالم اگه شرورم اگه میخندم.اگه شیطووونم .اگه بهم میگن زلزله.اگه بهم میگن چش سفید.اگه بابام میگه اتیش پاره.هرچی که هستم از بچگی تاالان اینطوری شدم.من اینطوری بدنیا اومدم.وهمینجوری خواهم مرد.
در اصل باید بگم همینه که هسسسسس♥
خاطرات من زیاده که تو هیچ کتابی جا نمیشه.
دلنوشته رها♥
- ۱۰.۲k
- ۰۹ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط