{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

از پروین اعتصامی
دیدگاه ها (۴)

ایــــــــــن یبــــــــــارَم ســـلامَتـــــــے خــــــودَم...

نخستین اتومبیل وارد شده به ابرانماشین مظفرالدین شاه قاجار

morteza

ابولحسن خرقانی: جواب 4 نفر مرا سخت تکان داد...!اول : مرد فاس...

روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپ...

روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپ...

روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپ...

روزی  گذشت   پادشهی   از   گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و با...

*** اشکِ یتیم ***روزی گذشت پادشهی ازگذرگهی -فریادِ شوق , ب...

روزی گذشت پادشهی بر گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپ...

داشتم یه شبکه ی تلویزیونی نیگاه میکردم که یاد این شعر پروین ...

امروز یه شعر خاطره انگیزاز پروین اعتصامی براتون گذاشتم دوستا...

زی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپرس...

روزی گذشت پادشهی از گذرگهیفریاد شوق از سر هر کوی و بام خاستپ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط