{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پروین اعتصامی

پروین اعتصامی
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:
این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست پروین اعتصامی
دیدگاه ها (۱)

چکار داری که با سیخور بجنگی،، زند سیخی که هفت سال بلنگی

،،

در دست بانوئی به نخی گفت سوزنیکای هرزه گرد بی سر و بی پا چه ...

نگردد پخته کس با فکر خامی نپوید راه هستی را به گامی تر توش ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط