فصل اول | مدرسه آویدقسمت پنجم | آغاز یک روز تازه
هر روز صبح، دانشآموزان از جادهٔ منتهی به مدرسه میرسیدند و یکییکی از دروازهٔ آوید عبور میکردند. کمکم حیاطی که تا چند دقیقه قبل خلوت بود، پر از صدای قدمها، گفتوگوها و خندههای بچهها میشد. مدرسه جان تازهای میگرفت و روزی دیگر در آن آغاز میشد.
آوید مدرسهای با حیاطی بزرگ، درختانی پراکنده، کلاسهایی قدیمی و امکاناتی بود که همه به یک اندازه از آنها رضایت نداشتند. مدرسه از خانهها فاصله داشت، جادهای طولانی به آن میرسید و کوههای اطراف، منظرهٔ همیشگی آن بودند.
این مدرسه، با تمام زیباییها و کموکاستیهایش، بخشی از زندگی روزمرهٔ دانشآموزانش بود.
اینجا مدرسهٔ آوید بود؛ جایی که داستان ما از آن آغاز میشد.
آوید مدرسهای با حیاطی بزرگ، درختانی پراکنده، کلاسهایی قدیمی و امکاناتی بود که همه به یک اندازه از آنها رضایت نداشتند. مدرسه از خانهها فاصله داشت، جادهای طولانی به آن میرسید و کوههای اطراف، منظرهٔ همیشگی آن بودند.
این مدرسه، با تمام زیباییها و کموکاستیهایش، بخشی از زندگی روزمرهٔ دانشآموزانش بود.
اینجا مدرسهٔ آوید بود؛ جایی که داستان ما از آن آغاز میشد.
- ۱.۷k
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط