بارالها…
بارالها…
از كوي تو بيرون نشود ، پای خیالم ، نکند فرق به حالم ......
چه براني، چه بخوانی ، چه به اوجم برسانی ، چه به خاکم بکشانی......
نه من آنم كه برنجم ، نه تو آنی که برانی ، نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم ، نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ،
در اگر باز نگردد ، نروم بازبه جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ، کس به غیر از تو نخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی ......
بازکن در که جز این خانه مرا نیست پناهی .....
از كوي تو بيرون نشود ، پای خیالم ، نکند فرق به حالم ......
چه براني، چه بخوانی ، چه به اوجم برسانی ، چه به خاکم بکشانی......
نه من آنم كه برنجم ، نه تو آنی که برانی ، نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم ، نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی ،
در اگر باز نگردد ، نروم بازبه جایی ، پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی ، کس به غیر از تو نخواهم ، چه بخواهی چه نخواهی ......
بازکن در که جز این خانه مرا نیست پناهی .....
- ۶۵۲
- ۲۱ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط