{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۸۴

نشستم. عوضي برگشت تو اتاقش. باید یه نقشه حسابي ميریختم که روی اینو کم دفعه په فکري به سرم زد. لبخند خيلي شيريني رو لبم اومد که با شیطنت مخلوط شد. به در اتاقش نگاه کردم. چنان فکري به سرم زده بود که شیطون باید میومد جلوم فرش قرمز مینداخت و میگفت: استاد بفرمایید. میخواستم براي عروسي دوستش بگردم و لنگه اون لباس ابي بنفشي که توی سال ١٥٣٤ پوشیده بودم رو پیدا کنم و بپوشم. یه جرقه يه تجدید خاطره از قدیم خداروچه ديدي..شاید منو یادش اومد.. لبخند با ذوق زدم.
لبخند با ذوقي زدم.. میدونستم نمیشه پیداش کرد ولی میتونستم پارچه اش رو بخرم و هرچي که ازش یادمه رو به یه خیاط خوب بسپارم تا عين اون رو برام بدوزه رفتم داخل اتاقش و ازش بقیه امروز رو مرخـ کج خلق و ناراضي داد. با شوق زدم بیرون خواستم. با چنان عجله و اشتياقي خيابونها و پاساژها رو متر میکردم که حد نداشت... وقت زيادي نداشتم باید عجله میکردم.. ساعت۱۰شب شده بود و ناامیدانه و با پادرد خیابونا رو گز میکردم.. پیداش نکرده بودم شبیهشم ندیده بودم لعنتي.. اصلا شانس ندارم. داغون و کلافه سمت خونه راه افتادم یه دفعه چشمم به مغازه پارچه فروشي قديمي خورد که توش نرفته بودم. گنگ رفتم جلو.. مغازه خيلي كوچيك بود.. پشیمون شدم. پاساژ ها و مغازه هايي به اون بزرگي نداشتن..حالا این.. خواستم برم ولي دلم نیومد.. گنگ برگشتم سمتش. امتحانش که ضرر نداره در چوبي كوچيك مغازه رو هل دادم داخل. صداي بلند اويزهاي در توی سرم پيچيد.. به بالاي سرم نگاه کردم. در خورده بود به آویزها یه مرد-کمکی ازم برمیاد دخترم؟

یه مرد-کمکي ازم برمیاد دخترم؟ سریع به روبروم نگاه کردم. یه مرد مسن با موها و ريش هاي سفيد و پیرهن چارخونه کرم قهوه اي روبروم بود که داشت عینکش رو صاف میکرد که خوب ببینتم. مغازه کمي تاريك و نمور بود.. رفتم جلو و گفتم: سلام... در واقع من دنبال یه پارچه ایم که.. مرد مسن بین حرفم گفت: اجازه بده... و رفت پشت مغازه.. متعجب ابرو بالا انداختم. کجا رفت؟ اي بابا..دير شده.. اما یه چيزي نگهم داشته بود و نمیذاشت برم. با یه لوله پارچه بلند که رواندازي روش بود برگ گفت: گمانم این پارچه مد نظرت باشه.. رگشت و تند گفتم:نه.. اجازه بدین من مشخصاتش رو بگم..من هرپارچه اي نميخوام.. دهن باز کردم که رو انداز پارچه رو برداشت. واي خداي من.. کردم قلبم و ایستاد.. حس از دیدن پارچه حرير ابي بنفش جلوم که دقیقا هموني بود میخواستم زبونم بند اومد و متعجب و شوکه زل زدم بهش. خودش بود. لرزون و متعجب دستم رو جلو بردم و لمسش کردم. به همون نرمي.. شوکه گفتم خودشه... شما... و تند نگاش کردم و گفتم: از کجا فهمیدین؟ لبخند پدرانه اي زد و گفت این پارچه مال خيلي سال قبله..توي انبار بود..
دیدگاه ها (۵)

تو پارک بودم،ديدم ي پسره دستاشو گرفته سمت آسمون دلم سوخت،فک ...

رمان

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

/عشق فراموش شده/[p7] ...

پارت سیزدهم《مغازه》《Custom kiss》 ویو تهی...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹ویو: جونگ‌کوکوارد اتاق کارم شدم ...

اکسپرور

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 183♡⁠。⁠)⁩اخم کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط