{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بی خیالِ فلسفه عاشق نمی خواهی بگو

بی خیالِ فلسفه عاشق نمی خواهی بگو
اینکه می خواهی مرا حالا و یا گاهی بگو

اینکه می بینی شده مرداب، روزی رود بود
قایقی داری هنوز و قصد همراهی بگو

لب به درگاهت نداده جان این وامق گرفت
مانده ام مبهوتِ تو، عذرا و یا چاهی بگو

عبرتی دارد حیات و تیشه ی فرهاد هم
بی خجالت در دلت، شیرین یک شاهی بگو

لحظه ای اینجا رها کن آن غرور لعنتیت
واژه بندی پیشکش، حتی فقط آهی بگو

من پلنگم عمر خود را نذر ماهی کرده ام
گر تو تنها انعکاسِ چهره ی ماهی بگو

برگریزان هم رسید و خاطراتِ مبهمی
سایه روشن های آن تصویر اَشباحی بگو

خوب می دانم که می فهمی چه می خواهم ز تو
من بلاگردانِ تو، با هر چه می خواهی بگو

علی نیاکوئی لنگرودی
دیدگاه ها (۴)

رویای کبود دیگر گره خورده وجودم با وجودش محکم شده با ریشه ه...

ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺷﻢ .. ﺗﻠﻔﻦ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻧﺪ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ...

.سـفر، بهانه ی خوبـی بـرای رفتن نیستنخواه اشک نـریزم، دلـم ک...

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست.روز ستاره تا سحر تیره...

تو دیدی هیچ نقشی را,که از نقاش بگریزد؟تو دیدی هیچ وامق را,که...

تو دیدی هیچ نقشی را,که از نقاش بگریزد؟تو دیدی هیچ وامق را,که...

تو ديدي هيچ عاشق را که سيري بود از اين سوداتو ديدي هيچ ماهي ...

عذابست این جهان بی‌تو مبادا یک زمان بی‌تو

تو دیدی هیچ عاشق را, که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ ماهی...

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ ماهی ...

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ ماهی ...

تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سوداتو دیدی هیچ ماهی ...

🌸باز هم نیامدی و هوایت به این دی ماهی دلتنگ نرسید...بازهم من...

مریم یوسفی نصیری نژاد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط