بی خیالِ فلسفه عاشق نمی خواهی بگو
بی خیالِ فلسفه عاشق نمی خواهی بگو
اینکه می خواهی مرا حالا و یا گاهی بگو
اینکه می بینی شده مرداب، روزی رود بود
قایقی داری هنوز و قصد همراهی بگو
لب به درگاهت نداده جان این وامق گرفت
مانده ام مبهوتِ تو، عذرا و یا چاهی بگو
عبرتی دارد حیات و تیشه ی فرهاد هم
بی خجالت در دلت، شیرین یک شاهی بگو
لحظه ای اینجا رها کن آن غرور لعنتیت
واژه بندی پیشکش، حتی فقط آهی بگو
من پلنگم عمر خود را نذر ماهی کرده ام
گر تو تنها انعکاسِ چهره ی ماهی بگو
برگریزان هم رسید و خاطراتِ مبهمی
سایه روشن های آن تصویر اَشباحی بگو
خوب می دانم که می فهمی چه می خواهم ز تو
من بلاگردانِ تو، با هر چه می خواهی بگو
علی نیاکوئی لنگرودی
اینکه می خواهی مرا حالا و یا گاهی بگو
اینکه می بینی شده مرداب، روزی رود بود
قایقی داری هنوز و قصد همراهی بگو
لب به درگاهت نداده جان این وامق گرفت
مانده ام مبهوتِ تو، عذرا و یا چاهی بگو
عبرتی دارد حیات و تیشه ی فرهاد هم
بی خجالت در دلت، شیرین یک شاهی بگو
لحظه ای اینجا رها کن آن غرور لعنتیت
واژه بندی پیشکش، حتی فقط آهی بگو
من پلنگم عمر خود را نذر ماهی کرده ام
گر تو تنها انعکاسِ چهره ی ماهی بگو
برگریزان هم رسید و خاطراتِ مبهمی
سایه روشن های آن تصویر اَشباحی بگو
خوب می دانم که می فهمی چه می خواهم ز تو
من بلاگردانِ تو، با هر چه می خواهی بگو
علی نیاکوئی لنگرودی
- ۳.۶k
- ۰۸ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط