THE DIFFERENCE
p12
و از اتاق سریعا بیرون رفت
تهیونگ.. میخواست بره پیشش که دستش توسط یونگی کشیده شد
🐱 ولش کن.. شاید میخواد تنها باشه... راست میگه.. همتون احمقین اگه از همون اول به دختراتون عشق میورزیدین اینطوری نمیشد
🐹 به هرحال اونم یه مادره... دخترشو دوست داره... اصلا فکرش صدجا رفته که زندس یا زبونم لال مرده.. غذای خوب میخوره و کجا میخوابه
_ زندس.. چندروز پیش به زور کشوندمش یجا همو ببینیم.. فقط ۵ دقیقه طول کشید.. ولی شبیه پرنسسا شده بود.. اول نشناختمش
🐨 هانول بفهمه میکشتت که چرا نبردی ببینتش
هانول ویو:
توی حیاط نشسته بودم.. تنهایی اشک میریختم
جیمین کنارم نشست
با چشمای اشکی و قرمز و پف کرده زل زدم بهش
🐥 خوبی
× اره.. عالیم... دخترم پنج ساله غیبش زده... پسرم مشکوک میزنه... این وضع شوهرمه... بدون من رفته ات رو دیده.. باید بد باشم؟ عالیم.. پرفکت *خنده عصبی*
🐥 میدونی رفته پیش ات؟
× اره
🐥 ببین... باید اروم باشی... درسته دروغ گفتم اگه بگم درکت میکنم... چون من نه ازدواج کردم نه بچه دارم... ولی باید صبر کنی.. تهیونگ که گفته رفته دیدتش. میگه خیلی سرحال بود... یعنی یجای خوب کار میکنه... غذای خوب میخوره و حالش خوبه... نگرانش نشو... برمیگرده... یروزی یجا میبینیش
× اخه اون.. اون حتی جواب تلفن منم نمیده.. شاید از من متنفر شده.. چرا مادر خوبی براش نبودم *گریه*
🐥 تو بهترین مادر براش بودی... تو و میرا و رامی بهترین مادرایین... اگه هرکس دیگه ای بود از بچش متنفر میشد با اون کص.شعرایی که تهیونگ درباره ات میگفت
و از اتاق سریعا بیرون رفت
تهیونگ.. میخواست بره پیشش که دستش توسط یونگی کشیده شد
🐱 ولش کن.. شاید میخواد تنها باشه... راست میگه.. همتون احمقین اگه از همون اول به دختراتون عشق میورزیدین اینطوری نمیشد
🐹 به هرحال اونم یه مادره... دخترشو دوست داره... اصلا فکرش صدجا رفته که زندس یا زبونم لال مرده.. غذای خوب میخوره و کجا میخوابه
_ زندس.. چندروز پیش به زور کشوندمش یجا همو ببینیم.. فقط ۵ دقیقه طول کشید.. ولی شبیه پرنسسا شده بود.. اول نشناختمش
🐨 هانول بفهمه میکشتت که چرا نبردی ببینتش
هانول ویو:
توی حیاط نشسته بودم.. تنهایی اشک میریختم
جیمین کنارم نشست
با چشمای اشکی و قرمز و پف کرده زل زدم بهش
🐥 خوبی
× اره.. عالیم... دخترم پنج ساله غیبش زده... پسرم مشکوک میزنه... این وضع شوهرمه... بدون من رفته ات رو دیده.. باید بد باشم؟ عالیم.. پرفکت *خنده عصبی*
🐥 میدونی رفته پیش ات؟
× اره
🐥 ببین... باید اروم باشی... درسته دروغ گفتم اگه بگم درکت میکنم... چون من نه ازدواج کردم نه بچه دارم... ولی باید صبر کنی.. تهیونگ که گفته رفته دیدتش. میگه خیلی سرحال بود... یعنی یجای خوب کار میکنه... غذای خوب میخوره و حالش خوبه... نگرانش نشو... برمیگرده... یروزی یجا میبینیش
× اخه اون.. اون حتی جواب تلفن منم نمیده.. شاید از من متنفر شده.. چرا مادر خوبی براش نبودم *گریه*
🐥 تو بهترین مادر براش بودی... تو و میرا و رامی بهترین مادرایین... اگه هرکس دیگه ای بود از بچش متنفر میشد با اون کص.شعرایی که تهیونگ درباره ات میگفت
- ۱۳.۳k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط